وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




کاش میشد افکارم خود به خود نوشته بشن چون وقتی بخشِ پستِ جدید رو وا می کنم تنبلیم میاد افکارم رو ساماندهیِ کامل بدم و به صورت یه نوشته در بیارم. 

حرفی که امروز خیلی بهش فکر کردم، خلاصه ش اینه که در پست قبل برخلاف یه فرد نویسنده ی باتجربه فقط احساساتم رو بروز دادم و حد تعادل اصلا درش دیده نمیشد و یه جور طغیان احساسات شده بود. 

در کنار این موصوع چیزهای دیگری برای گفتن هست که از اول هفته تو ذهنمه و به نوشتن دراوردنش هم وقت میخواد و هم حوصله که من از اولی یه دریا و از دومی در حد چند قطره دارم!

برای همین بدون حرف اضافه ای، اهنگی رو که دوباره چند شبِ پیش، از یکی از فولدرهای یه سال قبل گوش دادم رو براتون میزارم. اگر اشتباه نکنم از وبلاگِ یک آشنای عزیز اینو داتلود کرده بودم :

Sympathy|1969

فکرنکنم لینکِ اهنگِ اون پیج مشکلی داشته باشه :-)

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۱۹
فاطمه .ح

از نمره ی ریاضی و فیزیک خود بسی شرمساریم. 


البته حقیقش رو بخواید ذره ای برام نمره ی این دو تا ارزش نداره ولی از اونجایی که در مقابل خانواده احساس مسئولیت می کنم، ناراحت شدم از گرفتن این نمره چون از همون لحظه ی اول داشتم فکر می کردم چجوری این نمره رو به مامان و بابا و برادر اول و برادر دوم ابلاغ کنم که جنگ درست نشه! فعلا تصمیم گرفتم چیزی نگم از نمره ی ریاصی چون خودشون نمیدونستن من هفته ی گذشته چه امتحان هایی داشتم و هیچ وقت هم جویای این مسئله نیستن فقط میگن درستو بخون و رو هم انباشته نکن اطلاعاتو. تا وقتی هم که نمرات ماهانه ی ماه مهر رو بالاخره بدم، یه فکری می کنم و یا فوقش هیچ کاری نمی کنم. 

امتحان فیزیک رو قبول دارم که کم کاری کردم و هنوز نمره شو نگرفتم ولی افتضاح شدنم قطعیه و شکی درش نیست اما امتحان ریاضیم بی دقتی بود و این دو کاملا با هم فرق دارن. کم کاری یعنی من میدونستم که باید تک تک تمرین های اون فصل رو از جزوه ی فیزیک حل می کردم ولی این کار رو علی رغم اینکه میدونستم امتحانش سخته و من هم اندک استعدادی درش ندارم، انجام ندادم و فقط اون تمرین ها رو خوندم که این کار هیچوقت در ریاضی و فیزیک برای من ثمره ای نداشته و نداره. 

ریاضی رو اما مجبور یودم که همه تمرین هاشو بنویسم چون دبیرم کارکرد میخواد و اگه کارکرد نبری نمیتونی سوال تشویقی حل کنی. سر امتحانش از هر سوالی 25 صدم یا نیم نمره غلط داشتم و وانگهی دریایی از نمرات از دست رفته تشکیل شد. 


قبلا وقتی یه امتحانی رو کم می گرفتم اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که ایا من در این درس استعدادی ندارم یا چون کم خوندم اینجوری بود؟

بعدش به خودم میگفتم زهرا 4 ساعت خونده و من یه ساعت و من یک نمره ازش کمتر شدم و معلومه که اگه نیم ساعت بیشتر تمرین حل می کردم، الان بیست بودم.

یا اینکه اگه دیشبش فقط سرسری نمیخوندم دینی رو الان اون نیم نمره هم از دستم نمیرفت و اینکه نصف لغات عربی از ذهنم پریده بود به خاطر استعدادم نیست و قطعا وقتی که گذاشتم خیلی کم بوده. 

می گفتم من کم کارم وگرنه استعدادش در من وجود داره. بعد می گفتم درسته که ریاصی رو 18 شدم ولی قطعا این استعداد ذاتی که تو محمود و محمد به وفور یافت میشه در خون های من هم هست و اگه چارتار تست بیشتر می زدم قضیه حل بود. و هی یاداوری می کردم اون روزی رو که بدون خوندن چیزی رفتم ازمون دادم. اولین ازمون جامعی که در مدرسه ی سمپاد دادم. به طرز عجیبی اول شدم. گفتم اینقدر با استعدادم که از اطلاعات قبلی همه چی تو ذهنم بود و بچه ها چون نخونده بودن عینِ من، و چون افراد حفظ کُنی هستن این رتبه رو نیاوردن !

همین الان، در همین لحظه می خوام فریاد بزنم که اندک استعدادی در ریاضی و فیزیک ندارم و هر چند از مفاهیم کلیشون خوشم میاد، ولی لعنت می فرستم به هر چی ایکس و ایگرگ و فرمول در جهانه و امیدوارم از دم نابود بشن و حتی اگه قطره ای استعداد ازش در خونم هست، امیدوارم تو یکی از ازمایش های هورمونیم ازم گرفته باشنش و بره پی کارش. 

حفظیاتم همونطور که قبلا گفتم کاملا داعونم و با سرعت حلزون چیزی رو حفط می کنم و از درس های حفطی از ته قلبم و عمیقا متنفرم

 و از این بدم میاد که کل کتابای فیزیک و دینی و ریاضی و این چیزا پر از آی هِیت یو ، آی هِیت مَث، کاریکاتور و و و شده. 


شاید اینقدر بی استعداد باشم که جای یکی دیگه رو تو این کلاس گرفتم. شاید جای مهدیه. اون دختر همکلاسی زبانم که باهوشه و علی رغم اینکه خودشو راضی نشون میده، ناراحته که تیزهوشان قبول نشده و از این میگه که دبیرهاشون اونایی هستن که مدرسه ی ما بارها بهشون پیشنهاد کار داده و اونا قبول نکردن. 

شاید جای اونایی رو گرفتم که میخواستن باشن و نشدن. یا اون دختره که دو صفحه از سوالا رو رد داد موقع ازمون ولی الان رضوانه س و هر هفته هم مبتکران ازمون میده و هم قلم چی. 

هر چی که هست، جایی هر کسی که هستم، جایی خودم هم اگر هستم، خوشحالم و راضیم و علی رغم اینکه الان دارم گریه می کنم حس خوبی دارم. این مطلب رو بخونید و بدونید که اسمِ من " دختر درحالِ تغییرِ عاشق و متنفر از همه چیز" هست. 


احوال روحی و جسمیم سرجاش نیست و الان که دارم اینو مینویسم در اوج انرژی داشتنمه. انرژی ای که همیشه تاریکی شب ها به من میده. شاید برای نیم یا یک ساعت. بعدش هم پر میکشه میره و یه روز دیگه برمیگرده. 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۷
فاطمه .ح

داشتیم جرئت و حقیقت بازی می کردیم، زنگ نماز بودو یه سریا پایین بودن و یه سریا نماز. ما هم تو کلاس. 6 نفر. غلط گیرو روی میز می چرخوندیم. ته غلطگیر به هر کسی می افتاد، از طرف رو به رو "جرئت یا حقیقت? " رو میپرسید. 

افتاد به منو نازنین. گفت جرئت یا حقیقت؟

دلم میخواست بگم "جرئت". یه نگاه به خانم نونِ نشسته رویِ میز و یه نگاه به خانم میم که نشسته بود دستِ چپم، انداختم. خانم نون گفت : اقا چیزای **** نگید دیگه! (هر طرفش رو مینوشتم، پست بی ادبانه ای از اب در میومد) این خانم نون خودش در بازی های قبلی از همین موضوع زخم خورده بود و تا اخرِ بازیِ امروزمون جرئت نکرد بگه "جرئت!" :))

خلاصه اینکه نازنین گفت نمی خوایم اذیت کنیم و فلان؛ بعد یه چیزی راحتی هم گفت برای انحام دادن. گفت برو با خانم ف (معاون طبقه خودمون) سلام احوال کن همینطوری بی هوا و برگرد! ما از چارچوبِ در نگاه می کنیم. 

داشتم می رفتم به سمتِ اتاقک شیشه ایِ معاونمون. خانم ف و خانم الف رو می دیدم. داشتم با خودم فکر کردم جطوری احوال پرسی کنم که خیلی معمولی و ساده نباشه، تا اینکه یادِ شماره 14 یکی از پست های شباهنگ افتادم. 

با انرژی گفتم : سلام! خوبید؟

گفت : مرسی (مکث کرد) جانم، چیکار داری؟

گفتم : خواستم بیام بهتون بگم که گاهی نیازه فقط بیام حالتون رو بپرسم بدون اینکه کارتون داشته باشم!


احساس کردم خوشم میاد اگه یکی اون روز اینو به خودم می گفت :|

از ادامه ی اون بازی نمی گم، چون سوالای شخصی زیاد پرسیده شد، و وقتی جرئت هایی که بعد از من انجام دادن رو دیدم (وقتی شیطنت بچه ها گل کرده بود) یک نفس راحت کشیدم :))

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۸
فاطمه .ح

"یعنی منم میتونم رمزو داشته باشم؟ :-) " (اشاره به عنوان پستش که گفت بخاطر یکی دو نفر از افراد واقعی رمزی کرده نوشته ش رو و بقیه میتونن رمز بخوان )

کامنتی خصوصی از من به پریسا برای پست رمزدارش. 


"اینجانب در حال پرسیدن رمز." ( اشاره به پرانتزِ عنوانِ پستش که میگه رمزو بپرسید تا بگم )

کامنتی خصوصی از من به پاتریک به همون دلیل بالا. 


جواب ها؛

پریسا "آره خوشحال! (خنده) رمز "

پاتریک " رمز (خنده) "


همیشه هر کسی یه پست رمزدار میگذاشت، با خودم فکر می کردم چطور براش کامنت بذارم که خیلی حالت نیازمندی و تقاضا به خودش نگیره، و خیلی هم پرروبازی نشه. رو کامنت های این مدلی خیلی فکر می کردم، تا یه جوری خوب از آب دربیان موقع پرسیدن. معمولا خوب بودن، حالا شایدم نه، نمیدونم. 

به هر حال به همین دلایل، هر وقت خیالِ پست رمزدار به سرم می زد، به خواننده هایی فکر میکردم که داشتم و احتمالِ یک درصدی ای که شاید عینِ من باشن تو این یه مورد. 

از طرفی دلم نمیخواست مرموز یا آدمی که در دلش رازی داره جلوه کنم. برای همین یادم نمیاد هیچوقت پست رمز دار گذاشته باشم. 

اما حالا این روزا که دلم میخواد حرفامو یه جایی بنویسم که خواننده داشته باشه، به این فکر میکنم که پست رمزدار بذارم. ولی هر چی میسنجم می بینم هنوز هم از پست رمزدار بدم میاد. 

خلاصه اینکه اگر روزی روزگاری خواستم یه پست رمزداری قرار بدم، یه عبارتی رو تعیین می کنم که خواننده هام دقیقا همونو به طور خصوصی برام ارسال کنن، و یا فوقش هم به سبکِ شباهنگ یه سوالی چیزی از یکی پستهام طراحی میکنم تا جواب برام ارسال بشه. 


تصمیمم این شده که جدول سودوکو بذارم و بگم جوابشو به عنوان رمز وارد کنید :))  

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۱
فاطمه .ح

این دو روز تعطیلات رو از 10 صبح تا شب خونه ی خاله بزرگم بودم. دو تا دختر داره. امسال چون دختربزرگه تاندوم پاش کشیده شد و کچ گرفته بودنش، خونه نشین (!) شد و من که این دو سه روز رو از خونه بیرون نمیرم، رفتم پیشش که هم خودم یه حالی کنم (کلا از خونه شون خوشم میاد، یه صفای خاصی داره) و هم اینکه اون از تنهایی در بیاد!

دخترخاله ی مورد نظرآدمی بسیار کله شق تشریف داره که هرچقدر بهش گفتیم نباید اینور اونور بری، حرفامون رو پشم هم حساب نکرد و رفت خرید و پاساژ گردی و خونه ی اقوامش و دسته های عزاداری. 

یه قدم برمیداره، میگه پام درد میکنه و ما با هر قدم میگیم خوب راه نرو، عین آدم استراحت کن. و میگه وای پام درد میکنه، و بعدشم بهتر از یه آدم سالم راه میره. میگیم عصا باید بخری، پات نباید زمین بخوره. میگه راست میگی. 

و فرداییش دوباره همین آش و همین کاسه. 

خاله و دخترخاله ی من یَد طولایی در غیبت کردن دارن و من هم با این ویژگیشون غریبه نیستم و میدونم موقع خوردن چای یه بحثی قراره شروع بشه تا از این در و اون در گیر بدن به همه. دو تا تعریف، 4 تا بدگویی. 

خودم در جمع های خونوادگی معمولا سایلنت یه جایی نشسته م تا وقتی که یه نفر یه سوالی از من بپرسه یا کاریم داشته باشه ی. اینکه بحث مطرح شده در جمع به مذاق من خوش بیاد و درباره ش حرف بزنم. البته اگه موضوع بحث خیلی مورد پسندم باشه تا وقتی که یه نفر داره همراهیم میکنه حاضرم ادامه بدم و درباره ش صحبت کنم. این جمع خاله بزرگه و دختران هم از جمع های خودمونی حساب میشه و من معمولا نیمه فعالم در این جمع ( درمورد غیبت کردن البته که فعالیتم از صفر درصد هم کمتره در این دورهمی). بیشتر شبیه یه مجسمه نشستم یا به جلو نگاه می کنم یا چای میخورم و یا با خودم بررسی میکنم محتوای این چیزی که گذاشتن جلویِ من با خط قرمزهام می سازه یا نه!

اما اگه بخوام دربابِ غیبت و خودم بگم؛ 

گهگاه غیبت می کنم. 90 درصد در مدرسه و تلگرام و وبلاگ.

غیبت در مدارس معمولا بعد از پرسش سختِ دبیرادبیات و گریه ی هم کلاسی یا امتحان سختِ دبیر فیزیک و یا یه سری صحبت های دبیر دینی اتفاق می افته. این غیبتا بیشتر از چند جمله که توسط دو طرف صحبت تایید میشن و تهش یه شوخی چُپونده میشه، نیست. 

تلگرام اون وقتایی که دارم درباره ی یه نفر دیگه حرف میزنم با یه کسی، احتمالا میره جزو غیبت هام. 

نمونه وبلاگشو هم که در همین پست مشاهده می کنید. 


اما؛

مدلِ غیبت کردن این اقوامی که اوایل پست براتون نوشتم، خیلی متفاوت و شگفت انگیزه. متفاوت از اون جهت که تموم سوراخ سنبه ی زندگی یارو و یا غذایِ نذری رو زیر سوال میبرن؛ و شگفت انگیز بخاطر خستگی ناپذیریشون در غیبته. حداقل روزی سه وعده، ظهر عصرانه و شام. 


خلاصه بگم؛

این دو روز اینقدر غیبت شنیدم که امروز بعد از ظهر، بعد از وعده ی غیبت و چای ظهرگاهی (بعد از اماده شدنِ خاله و دخترخاله بزرگه برای رفتن به عزاداریِ محل خاصی از رشت)، اینقدر سرم درد گرفت و حالت تهوع داشتم از شنیدن حرفهاشون که گفتم میرم بخوابم و رفتم کپیدم و تا دوساعت بعدش در خواب عمیق بودم. 

40 دقیقه بعد بیدار شدن از خواب، در حالی که من و دختر خاله کوچیکه (که 10 سال از من بزرگتره) داشتیم وقت گذرونی می کردیم، شوهرخاله و اون دو نفرِ دیگه از رشت برگشتنو بساطِ خواهرجان الان نگو، کِی بگو :| شروع و بازهم اعصاب من به گند کشیده شد. 

یکم بعدش رفتیم خونه یکی دیگه از اقوام برای بردن نذری دخترخاله. 

وقتی برگشتیم (ساعت حدودا 7)، با خودم گفتم وعده ی غیبت شام رو نباید تو این خونه باشم. 

گفتم میخوام امروز زودتر برم خونه برای کلاس زبان فردا درس بخونم. و برگشتم خونه. 

+نمیدونم چرا اینقدر تنبلیم گرفته که کتابای زبان رو دور و برم ولو کردم. 

هفته ی دیگه هم 8 تا امتحان دارم و امیدوارم ازشون سربلند بیرون بیام. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۹
فاطمه .ح