وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




امشب یه جمله‌ای که زیاد شنیدم با این مضمون بود که "هر چی از این مملکت زودتر بری بهتره".
جمله‌ی مورد نظر رو تو جاهای مختلف و با گروه‌ها و دوستانِ مختلف زیاد شنیدم. هر گروهی دلایل خودشو داره و یه بخشِ عظیمی از دلایل هم که مشترک هستن؛ مثل اقتصاد کشور و اوضاعِ کلیِ اینجا. حالا تو این وضعیت که همه دارن به این موضوع فکر می‌کنن، موندم بدون اینکه حتی هنوز بدونم می‌خوام در آینده چی بخونم تو دانشگاه، آیا درسته اصن ذهنمو برای فکر کردن به رفتن یا نرفتن درگیر کنم؟ 
خلاصه امشب فهمیدم خیلی جدیه این مسئله که من هنوز نمی‌دونم می‌خوام تو دانشگاه چی بخونم و چی‌‌کاره بشم! دوست ندارم کامنتی بذارید مبنی بر اینکه دنبال علاقه‌ت برو. فعلأ علاقه‌ی خاصی ندارم و قبلأ هم نداشتم. هر چی داشتم طبق جوگیری بوده. جوگیریِ داروسازی که با آشکار شدنِ علاقه‌م به رشته‌ی انسانی بر باد رفت. علاقه به حقوق که هرجور نگاهش می‌کنم از سرِ علاقه‌ی واقعی نیست و جوگیریه و هنوز معلوم نیست واقعأ این شغل رو می‌خوام یا نه. خلاصه که بحث علاقه رو نکشید وسط. قطعا اگه از چیزی خوشم نیاد نمی‌رم سمتش. ولی الان جدأ نمی‌دونم چیکار کنم. نمی‌دونم می‌خوام روان‌شناس باشم یا وکیل. زبان‌شناسی بخونم یا آموزش انگلیسی. برم یا بمونم. بنویسم یا ننویسم. یه جوریه همه چیز. هنوز نمی‌دونم چی می‌خوام. و بدترین بخشِ ماجرا اینه که وقتی می‌گم "نمی‌دونم" یعنی واقعأ نمی‌دونم! نه اینکه رویای خاصی در سر داشته باشم و نخوام بگم.

یه مدتی بود که استراتژیم رو یافتنِ رشته و شغل مناسب نذاشته بودم. می‌گفتم فعلأ هدفم کنکور باشه و سعی کنم یه رتبه‌ی برتر بشم که از اون لحاظ بتونم انتخاب‌های بیشتر و سطح‌بالاتری داشته باشم. هنوزم که هنوزه این استراتژی بنظرم معقول میاد. اما موقعی که با کسی حرف بزنی و دقیق ندونی چی می‌خوای، یه تلنگری پیش میاد که می‌گه شاید هم استراتژیِ خیلی خوبی نباشه و مهمه که الان بدونی بعد کنکور چی می‌خوای.
نمی‌دونم هنوز؛ فکر کنم با روند سابق اما با جدیت بیشتری قراره پیش برم.
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۱۴
فاطمه .ح


حال و هوایِ جمع کردنِ دروس سال دهمی که گذشت به شرحِ تصویره.

یکی از چیزهایی که درمورد تفاوت سلایق آزمون‌طوریِ خودم و بقیه فهمیدم که موجبِ ترجیح دادنِ یه موسسه به دیگری هست، زمانِ آزمون دادنه. وقتی با بچه‌ها حرف می‌زنیم، متوجه می‌شم اغلب ترجیح می‌دن که زود به زود آزمون بدن. بخاطر همین گاج یا قلم‌چی رو انتخاب می‌کنن اما من و یکی دیگه از هم‌کلاسیا همچین نظری نداریم. شخصا زورم میاد هر دو هفته (قلمچی) یا سه هفته (گاج) یه بار برم آزمون بدم؛ ماهی یه بار (گزینه دو، سنجش) برام آسون‌تره و جمع کردنش هم اونقدر که بقیه می‌گن سخت نمیاد بنظرم.

یه قضیه دیگه هم هست که روش اختلافِ نظر داریم و اون پشتیبانه. البته یه سری موسسات مثل گزینه دو مشاور دارن، نه پشتیبان.

درهرصورت اصلا نمی‌خوام پشتیبان یا مشاور یا هرنوع آدمی که از یه موسسه‌ای بیاد و بخواد پیگیرِ درس‌هام باشه رو کنارم داشته باشم! اصلا! اون سالی که قلم‌چی می‌رفتم، اینقدر با پشتیبان داشتن مشکل داشتم و بدم میومد گزارش کار بدم و تحت‌نظر باشم که به پشتیبانم نامه نوشتم* و ازش خواستم یه‌جورایی دیگه پیگیریم نکنه... البته بنظرم کار درستی نبود. اون بنده‌خدا هم خیلی از کارش لذت نمی‌بره لابد و حقوق خاصی هم در برابرش نمی‌گیره اما اگه بخوام دروغ نگفته باشم، همچنان حق خودم می‌دونستم که نظرم رو به پشتیبان داشتن بیان کنم و درصورتی که نمی‌خوامش، مجبور به تحملش نباشم.

یادمه یه روز تو پیاده‌رو این پشتیبان رو دیده بودم همون موقع‌ها. البته بدون مقنعه و مانتویی که به عنوان پشتیبان می‌پوشید یکمی سخت بود تشخیصش اما بالاخره شناختمش. یادمه سلام کردم. یادم نیست جوابمو داده بود یا نه.

فکر می‌کنم یکی از دلایلی که از هر نوع پشتیبان یا شخصی که بخواد پیگیریم بشه بدم میاد‌، اینه که خانواده‌م واقعا اونقدرا سرِ درس بهم گیری نمی‌دن و جز یه‌سری دوره‌های کوتاه که خودم واقعا شورِ درس نخوندن رو در میاوردم و بهم "تذکر می‌دادن" یا "یادآوردی میکردن" که درسامو بخونم، مانورِ خاصی رو خوندن و نخوندنم ندادن و خودم بودم که می‌خوندم. البته قطعا اگه نتایج خوبی بدست نمیاوردم اونا هم وارد عمل می‌شدن که مثلا تاکید کنن روی درسم اما چون زیاد پیش نیومده، تقریبا خیلی وقت‌ها احساس نمی‌کنم که نگاهِ اونا روی درسم هست.

بیشتر خودمم که بهشون می‌گم چی شده و چی نشده. مثلا امتحانی که هفته‌ی قبل داده بودم رو یهو یادم میاد و نمره‌م رو می‌گم. کارنامه ماهانه‌م رو می‌بینن و کارنامه اصلی، نه خیلی فراتر.

بخاطر همین ورودِ یه شخصِ غریبه به امورِ درسیم و چک شدن توسط اون خیلی برام آزاردهنده‌ست.


* رمز این پست "رمز" هست. بعضی از پست‌های دیگه‌ی اون وب هم همین رمز رو دارن.

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۵
فاطمه .ح
دخترهای چادری تو محیط آموزشی‌ای مثل مدرسه تا جاییکه من همیشه دیدم چادرشونو برمی‌دارن؛ حتی اگه دبیر مرد باشه. در حقیقت هیچ‌وقت بنظرم چیز عجیبی نبوده و روش دقت نکردم. امسال یه نمونه‌ی جدیدی تو کلاسمون داریم که اینطور رفتار نمی‌کنه و تو کلاس ریاضی که دبیرش آقاست هم چادر می‌ذاره. می‌تونم بگم حسِ جالبی بود وقتی این صحنه رو دیدم. قبلا ندیده بودم و کاملأ نو بود. تو کلاسمون دو سه تا چادری دیگه هم هستن که تو کلاس چادر نمی‌ذارن، بخاطر همین این اختلاف رفتار برام بامزه بنظر رسید.

اصلا کاری به بدی و خوبیش و قضاوت و ... ندارم. صرفا برام جالب بود و یه صحنه‌ی نو در سال‌های تحصیلم.
۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۷
فاطمه .ح

این چیزی که سرم رو درد میاره، مسئولیتِ نانوشته‌ای هست که میاد رو دوشم. یه دوستم بهم آهنگ می‌ده باید بهش گوش بدم؛ یکی یه عکسی می‌ده که نظر بدم؛ یکی سایتی معرفی می‌کنه که استفاده کنم؛ یکی عینِ خودم اپ‌های مهمی که برای خودش تاثیرگذار بوده رو برام تخلیل و تفسیر می‌کنه... و من همزمان باید به همه‌ی اینا برسم! 

رویه‌ی من در این زمینه اینه که یا به هیچ‌کدوم نمی‌رسم یا همه رو تا نصفه‌ونیمه شروع می‌کنم. 

در ضمن بحث قدرت "نه" گفتن نیست. اتفاقا مشکل اصلی‌تر اینه که من همه‌ی محتواهای پیشنهادی رو می‌خوام و دوست دارم که بررسی‌شون کنم اما نتیجه‌شون معمولا اینه که چهارتاشون انجام می‌شه، دو تاشون نصفه می‌مونه و بعضی‌شون هم تا یکی دو ماه یا در موارد محدودی تا چندین سال تکمیل نمی‌شه!

دلیلِ این‌ها هم همون دلیلیه که باعث می‌شه اکثر ماها هر سال اهداف مشابهی با سال‌های قبلمون داشته باشیم. هر سال می‌خوای بیشتر کتاب بخونی، بیشتر بنویسی، بیشتر ورزش کنی، وزن کم/زیاد کنی، صبح‌ها زود بیدار بشی و... . ولی چرا یه  سال حداقل یکیشون رو حل نمیکنی که سال بعد بازم همون هدفِ زندگیت نباشه؟!

اونم کم‌رنگ بودنِ اراده‌ست! اراده که چی بگم، بیشتر "عدم پیوستگی"ه.

حالا یه دوستی هم بود که یه برنامه‌ی می‌شه بگم تقریبا عالی‌ای درمورد ایجاد این پیوستگی و اراده بهم معرفی کرد که فکر کنم عمرش به سه سال هم می‌رسه! شایدم دوسال! یادم نیست. این برنامه در کنار از بین این مشکل، مشکلات کلی رو هم سامان می‎بخشه. مثل همون خواب و سلامت و ... .

این برنامه رو شاید 3-4 بار و هر بار از اول شروع کردم و هربار به دلایل متعدد متوقف شد. البته هر بار دلیل پررنگ همون نبودِ پیوستگی بود!

برنامه رو هم معرفی نمی‌کنم! نمی‌خوام شما هم تو همچین دورِ باطلی بیوفتین:)) البته قاعدتا اگه کسی بخواد دریغ نمی‌کنم؛ واسه عدم آشفتگی ذهن خودتون تو پست نمی‌نویسم :))

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
فاطمه .ح
اغلبِ اوقات حس می‌کنم ذهنم خالیه. می‌تونم ساعت‌ها به چیزی فکر نکنم. یا گمونم چیزی وجود نداره که تو ذهنم سنگینی کنه. منظورم سوایِ موقعیت‌هایی هست که یه مشکلی برام پیش اومده و درگیرم؛ موقعیت‌های عادی رو می‌گم؛ مثل الان. یه لیستی مرکب از کارهای مفید، غیرمفید، خوندنی و نوشتنی تو ذهنمه و هیچ‌کدومشون سنگینی نمی‌کنه. استرس نداره. آزاردهنده نیست. یه جور آرامش یا حتی شاید شما بگین بی‌خیالیِ خاصی دارم. زندگی به روزمره‌ترین شکلِ ممکن می‌گذره و من ازش لذت می‌برم. هیچ هیجانی -با کمی اغراق- زیرِ پوستم در جریان نیست و این نه تنها ناراحتم نمی‌کنه بلکه خوشاینده.
تو این لحظه حس نمی‌کنم از زندگی چیزِ خاصی بخوام. دلم می‌خواد جریان غالبا آرومِش ادامه پیدا کنه، فراز و نشیب داشته باشه و بالاخره یه‌جایی بایسته. رویاهای بزرگی ندارم حقیقتاً و حتی احساسِ اینکه نیازی به رویای بزرگ داشته باشم رو در خودم نمی‌بینم. دراز کشیدن درحالتی که الان هستم، با دمایِ مناسب هوا که تو هال در جریانه، با موسیقی‌ای که ربطی به حالِ الانم نداره و با انگشت‌هایی که تایپ می‌کنن همونقدر حسِ خوبی داره که وقتی می‌رم بیرون تو طبیعت. حس نمی‌کنم بیرون و درون مرز خاصی برام داشته باشن یا تغییر عجیبی در زندگیم ایجاد کنن. اتفاقای مهم زندگیم تو دو عضو مهم بدنم میوفته. یکی قلب. یکی مغز. الان هر دو آرومه.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۶
فاطمه .ح