وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب





Yuri on ice انیمه‌ای هست که اخیراً دیدم. این انیمه رو از دوستی که دیوانه‌ی ژاپن و انیمه و مانگاست گرفته بودم. این دختر آنقدر ژاپن رو دوست داره که یه اسم مستعار ژاپنی برای خودش انتخاب کرده و تقریباً همه با همین اسم (شیداره؛ به معنی شکوفه گیلاس) صداش می‌زنن. 

شیداره قرار بود برام یه انیمه‌ای بریزه و درباره‌ی درون‌مایه و داستانش هم توضیح داد چون اکثر افراد ژانرش رو نمی‌پسندن و گاها بنظرشون چندش آوره. اسم اون انیمه Love stage بود. (خیلی از انیمه‌ها اسماشون مسخره‌س بنظرم) قبل از دیدن خودم می‌دونستم که از این ژانر خوشم میاد و مورد پسند من هم قرار گرفت. حتی فکر کنم یه جاییش گریه هم کرده بودم.

 این ژانر رو به ژاپنی Yaoi خطاب می‌کنن. به طور کلی یعنی رابطه‌ی بین دو تا پسر؛ چه عاطفی و چه جنسی. خیلی از کاراکترهای انیمه‌ها خودشون نمی‌دونستن که امکان داشت به یک پسری علاقمند بشن یا اینکه این احساساتشون درسته یا نه. حتی خیلی وقت‌ها یه نفر از رابطه همجنس‌گرا نبوده و قبلاً به جنس‌مخالف تمایلاتی داشته (عملا می‌شه گفت این شخصیت‌ها هم‌جنس‌بازن) اما بعد از آشنایی با اون یکی کاراکتر اتفاقات و احساسات جدیدی درونش شکل می‌گیره. 

سبک اصلی Yuri on ice که اول متن ازش گفتم درباره‌ی اسکیت رو یخه و تو ویکی‌پدیاش هم ژانر رو همین نوشته اما این انیمه درون‌مایه‌ای از yaoi هم داره که بار عاطفی داستان رو شکل می‌ده. رابطه‌ی عاطفی ویکتور و یوری و تلاش یوری برای بردن در یکی از مسابقات مهم اسکیت روی یخ ایده‌ی کلیِ انیمه‌س. نمی‌دونم چرا ولی اکثر این انیمه‌ها کوتاه هستن. یوری آن آیس هم دوازده اپیزود بیست و سه دقیقه‌ایه. برای دیدن این انیمه باید حواستون باشه که قراره کلی اسکیت روی یخ ببینین و بخش اصلی انیمه‌س و اگه حوصله‌شو ندارید بنظرم کلا نبینید چون هی باید جلو بزنید اجراهاشون رو.

البته این متن رو برای پیشنهاد این دو تا انیمه ننوشتم، بیشتر ابراز احساسات خودم نسبت به روابط بین پسرهاست. تابحال پسر هم‌جنسگرایی رو از نزدیک ندیدم یا شایدم دیدم و بهم نگفته که هم‌جنس‌گراست. به هر حال تابحال با کسی که خودشو هم‌جنس‌گرا خطاب کنه ملاقات نکردم اما دوست دارم ببینم. بعضی وقتا این انیمه‌ها آنقدر زیبا هستن که آدم با خودش می‌گه چی می‌شد پسر می‌شدم که عاشق پسر دیگری بشم؟:))) جدی:)))) البته ازونجایی که یادم میاد شاید حتی یه درصد هم پسری می‌شدم که عاشق یه دختر بشه، کلا بی‌خیال این آرزو‌ی ناشدنی می‌شم!


الان دارم به تیتراژ اولیه‌ی یوری آن آیس گوش می‌دم. انگلیسی زبان دوم خواننده‌س و دلیل لهجه‌ش هم همینه. آهنگش چیز عجیب و غریبی نداره  و برای کسی که انیمه رو ندیده کاملاً معمولیه ولی هر وقت بهش گوش می‌دم اشکم در میاد.

http://mp3guild.com/mp3/history_maker.html

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۰
فاطمه .ح

یکی از مشکلات حل نشده‌ی من خوابه. البته خواب شب رو تقریبا حل کردم و اکثر شب‌ها حدودهای یازده می‌خوابم (حالا بعضی شب‌هام که از دست آدم در می‌ره به کنار:)) ) اما مشکل بدتری که سراغم اومده، تمایلی نو و شدید از طرف من برای خواب بعدازظهره. منی که کلا از خواب بعد از ظهر خوشم نمیومد، حالا هرسال که می‌گذره، در دوران مدرسه بیشتر بهش علاقمند می‌شم و امروز برای مثال از ساعت یه ربع به سه خوابیدم تا یه ربع به شش.

من سه می‌رسم خونه و ناهار می‌خورم و بعضی پیام‌های تلگرامم رو چک می‌کنم یا آنکی‌م رو مرور می‌کنم و خیلی وقت‌ها به خودم می‌گم نخوابم بهتره ولی بعد متوجه می‌شم اگه الان نخوابم، هشت می‌خوابم:)) به همین دلیل بهترین تصمیم این می‌شه که بخوابم. دوستام اکثرا چهار درس خوندن رو شروع می‌کنن که اصلا در توان من نیست.

البته فکر نکنید در حد نخوابیدن خیلی به خودم سخت می‌گیرم‌ها! اتفاقا یه کتاب صوتی برای تن‌آرامی دارم که اون رو پخش می‌کنم و کاملا ذهن و بدنم رها می‌شه. هروقت خوابم نمی‌بره با این کتابه می‌خوابم. این کتاب جزو یکی از کتاب‌های صوتی‌ای بود که تو طرح فیدیبو هر 48 ساعت یکبار رایگان می‌کنه. یه کتاب به مدت 48 ساعت رایگان می‌شه و می‌تونید دانلود کنید. البته فقط با فیدیبو قابل پخشه و نمی‌شه برای کسی هم ارسال کرد. این طرح هر روزه ادامه داره. اگه مایل هستید، فیدیبو رو نصب کنید ولی هشدار می‌دم که حجم اکثر کتابا زیاده‌ها! البته این کتابی که میگم (ریلکسیشن/تن‌آرامی) در حدود 30 مگ بود، زیاد نبود به نسبت بقیه.

بگذریم، با این کتابه و درس‌ها و کمبود وقت، شیرینی خواب بعد از ظهر رو تازه دارم این‌روزا که ساعات روزانه‌م برام مهمه کشف می‌کنم!

می‌گم مهمه چون تو متوسطه‌ی اول چندان جساسیتی رو درس خوندن نبود (از طرف من، وگرنه خیلی از دوستان اون موقع هم حساس بودن) و با اینکه فشارها تقریبا برابر هست اما الان سخت‌تر بنظر میاد، نمی‌دونم چرا.

 به واقع از سه سال قبلم پشیمونم. باید عین چی کتاب غیردرسی می‌خوندم! عین چی! باید عین چی خودمو بیشتر پرورش می‌دادم! اما عوضش الان دارم اینکارا رو می‌کنم و گاهی هم نمی‌کنم؛ وقت نمی‌شه و انرژی نمی‌مونه و تنبلی و الی آخر...

اینجا فکر نکنم خواننده متوسطه اولی داشته باشه وگرنه نصیحت هم می‌کردم:))

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۸
فاطمه .ح

ازونجایی که عادت کردم وقتی میام اینجا حال بد خودم رو به اشتراک می‌ذارم، این پست هم در همین رابطه‌ست.

البته از حال بدی‌هایی که براش دلیلی پیدا نکردم. در حقیقت امروز زنگ ادبیات داشتیم گروهی یه بخشی از جزوه‌ی دبیر رو حل می‌کردیم که نقش "را" ها رو داشت. من گفتم این "را"ی مفعولی‌ه اما یکی از هم‌گروهی‌هام روی "را"ی حرف اضافه تاکید داشت. من گفتم خب من اونطور فکر نمی‌کنم. اون گفت ولی معلومه و فلان و بسیار.

بعدش صدای گروه بغلی رو شنیدیم که داشتن به هم می‌گفتن "را"ی حرف اضافه‌ست. بعدش اون به من یک نگاه با لبخندی انداخت که الان نمیتونم بگم لبخندش یه لبخند مهربانانه بود یا خبیثانه. اما به هر صورت باعث شد من گُر بگیرم و قاطی کنم. به دبیر گفتم مگه حتما همه‌ی اعضای گروه باید یه نظر داشته باشن؟

به هر صورت چندجمله‌ای الکی با عصبانیت حرف زدم بعد سکوت کردم و سرم پایین بود. دبیرم به شوخی گفت اینایی که پوستشون سفیده رو راحت می‌شه فهمید کِی عصبانی می‌شن ولی ما سبزه‌ها باید کلی زور بزنیم تا معلوم شه.

منم در همون حین که سرم پایین بود -نمی‌دونم به چه دلیل- اشکم سرازیر شد و تقریبا کل اون زنگ رو همونطوری بودم... .

نمی‌دونم دلیل داد و بی‌دادم چی بود؟ اون تمرین رو من درست جواب دادم اما قطعا ارزش اینکارو نداشت. اصلا دلیل گریه رو هم درک نمی‌کنم. لابد ازین گریه‌هایی هست که دست خود آدم نیست؟

فقط موندم چرا باید تو مدرسه این حس گریه بهم دست می‌داد.

خلاصه‌ اینکه بعد از کلی تلاش و زحمت برای دور کردن خوی خشمگینی و حساسیت بیش از حد که همیشه با من عجین شده بود، این جلسه در حالی که تقریبا یک ماه از مدرسه گذشته، بُعدی مهم از شخصیتم رو برای افرادی که به تازگی در کلاس دارن منو می‌شناسن نمایان شد که تعجب‌برانگیز هم بود.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۶
فاطمه .ح

یکی از تجربه‌های جالب این تابستون حنا گذاشتن موهام بود. اولین‌باری که حنا گذاشتم کلا دوست داشتم حالت چهره موقرمزها رو به خودم بگیرم و به همین دلیل هم مقداری حنا تهیه کرده و آخر هفته فکر کنم بود که رفتم خونه یکی از دایی هام و دخترداییم موهامو حنا گذاشت. دخترداییم آرایشگره ولی تا حالا حنا نذاشته بود و از اونجایی که تجربه‌شو نداشت، دستکش نپوشید (ازین اتاق عملیها نیاز بود نه پلاستیکی) و فکر کنم به مدت یک یا دو هفته هم دستش حنایی موند :))
بار اول حنا گذاشتن زنگ زدیم به دخترخاله و اون گفت که بیشتر از ده دقیقه نذار! حالا من نمیدونستم که دخترخاله نمیدونسته من اصن بخاطر حنایی شدن مو دارم اینو میذارم! به حرفش گوش دادم و اونقدر که میخواستم حنا نگرفت اما جالب بود.
تو عکس چیز خاصی معلوم نمی‌شد اما وقتی سر صبح جلو پنجره که نور خوبی ازش میومد عکس گرفتم، رنگش ظاهر شد. همین اواخر یکی از پروفایلهای تلگرامم بود.
دفعه دوم که خواستم حنا بذارم، دقیقا روز اول مهر ماه بود! شب بود و نمیخواستم مزاحمی فامیل گرام بشم و به خودم زحمت بدم برم خونشون اون موقع! برای همین خودم حنا گذاشتم. مامانم هم میگفت بلد نیستم! (به این دلیل خودشون به بلد نبودن میزنه که میگه با این کار حالت چهره‌ت زشت شده و انگار بزرگتر از سنت بنظر میرسی)
حالا خلاصه گذاشتم نیم ساعت بمونه و تقریبا قرمز شد! یه کمی باز زیادی شد فکر کنم:))
و فرداش رفتم مدرسه و یکی دو نفر گفتن تو موهات عوض نشده؟ :))
که شده بود...

اما بار دوم تنها دلیلش رنگ حنا نبود. حنا یه درخشندگی خاصی به موها میده و در کل هم حس خوبی بهم القا کرد یه جوری که بعد از گذشت دو هفته و نصفی که کمرنگ شد حس کردم یه چیزی کمه!
حالا امیدوارم در دفعات بعد حرکتای بهتری بزنم! شاید با یه چیزای طبیعی قاطیش کنم
نمیخوام اکسیدان و این حرفا مخلوطش کنم اما شنیدم قهوه می‌زنن یکم قهوه‌ای شه!

نکته: رنگ اصلی موهای خودم چون نیمه-بور هست بیشتر معلوم شد حنا رو موها
نکته2: عکس مربوط به فیلم آنشرلی
۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۵
فاطمه .ح

سر شب شکیلا با صدایی که شباهت بسیاری به اگزوز ماشین داشت، یه پیام ویدئویی با تلگرام گذاشت و بی‌حوصله بودن خودش رو ابراز کرد. یه شوخی خیلی بی‌مزه کردم و بعدش ایرانا وارد شد. از سوپ خوردنش فیلم گرفت و اعلام کرد که دوست داره بره دسته و کسی نیست که باهاش بره! یه جوری ادای بدبخت بیچاره‌ها رو درآورد که واقعا چندنفره بهش خندیدیم و از اونجا مسخره بازی ها شروع شد. اولش سعیده به مسخره کردن پرداخت و بعدش گل سرسبدِ همه‌ی استندآپ‌کمدین‌های جهان -عسل(همه‌شون هم‌کلاسیهای قبلی ان و انسانی نیستن)- وارد شد و مجلس رو به دست خودش گرفت. به حدی خندیدم که به وضوح اشک رو در صورتم احساس می‌کردم و واقعا نایی برای حرف زدن نداشتم! از اون طرف در گروه دوستان گیاهخوار هم آدم همیشه شاد و شنگول می‌شه و از یه طرف دیگه گروه دوستانی که به واسطه‌ی زبان‌آموزی باهاشون آشنا شدم.

امشب یه جوری شاد شدم که یهو از خودم یه احساسی در وَ کردم و تصمیم گرفتم که اینجا باهاتون به اشتراک بذارمش: زندگی شاید همین باشد!!!

این جمله دقیقا احساس من رو که بعد از چند لحظه استراحت دادن به ذهنم برای رفرش شدن بهم دست داد، توصیف می‌کنه.

زندگی چیه؟ هدف من و شما از زندگی چیه؟

سوالای خسته‌کننده‌ای شدن که هرچه بیشتر در اونها فرو می‌برم، بیشتر آزار میدن

و من مدت زیادی هست که راه حلش رو یاد گرفتم

احساسِ : زندگی همینه

مبارزه

باخت

به جلو پیش رفتن

به عقب کشیده شدن

قمار روی لحظات زندگی

فحش دادن به لحظاتی که بیش از حد حس خوشبختی میکنی و زود می‌‌گذرن...


پستای شعاری جالب نیستن ولی نوشتنشون جالبه

و من هنوز نوشتن رو درست یاد نگرفتم

اما امشب خواستم بنویسم که به یه دوستی هم بگم هنوز به یادش هستم. وبلاگشو خوندم که از ننوشتنم ناراضی بود

حالا واکنشش رو نمی‌دونم قراره چی باشه، مدت زیادیه فکر می‌کنه من نمی‌خونمش

به هر حال زندگی هم شاید همین باشد :))) 

یواشکی خوانده شدن D:

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۱
فاطمه .ح