وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




دومین روز کلاسای تابستونی بود. نوشتن هفت‌ونیم تو مدرسه باشین و من 8 بیدار شدم. همینکه بیدار شدم بجایِ اینکه به مدرسه داشتن یا نداشتن فکر کنم، به دیشب فکر کردم که چجوری گذشت. چجوری خوابیدم. اینکه خوب گذشت یا نه. حافظه‌م زیاد درموردش کار نمی‌کرد، فکر کنم یه‌جایی وسط مکالمه باید خوابم برده باشه که امیدوار بودم اشتباه کنم. 
ساعت رو که نگاه کردم، تعجب کردم از این همه دیر بیدار شدن و عجیب‌تر اینکه کسی منو بیدار نکرده. در کمال آرامش رفتیم مدرسه. معاون تو اتاقک شیشه‌ایِ طبقه‌یِ سوم به کارِ یکی از اولیا رسیدگی می‌کرد و وقتی نزدیک شدم و از کنار اتاقک رد می‌شدم، با خنده گفت: فاطمه! الان؟ خواب بودی؟ گفتم: آره ببخشید خوابیده بودم. گفت: باشه، برو.
البته من داشتم می‌رفتم و فکر نمی‌کردم نیاز باشه اون بگه برو. در زدم و رفتم تو. کلاسِ فلسفه بود. با یکی از دبیرهای مورد علاقه‌م. مورد علاقه از این جهت که دوستانه برخورد می‌کنه؛ درس می‌ده؛ حرف می‌زنه و در کنارش جدی امتحان می‌گیره. هر جلسه می‌پرسه و سخت‌گیریِ مناسبی داره. البته پارسال فلسفه که نه، منطق داشتیم با ایشون. امسال این درس رو نداریم.
گفت: خوب شد به جای ما خوابیدی.
آبمیوه دستم بود. صبحانه نخوردم و احتمال افتادن فشارم زیاد بود بخاطر همین قبل اومدن آبمیوه آناناسم رو وا کرده بودم.
درمورد فیلوسوفیا، فلسفه، سوفیست، ارسطو و چیزای شبیه به این رو تخته پراکنده نوشته بود. قبلا درس اول رو پیش‌خوانی کرده بودم و باعث شد گیج و منگ نباشم درموردِ بخشایی که توضیح داده.
کلِ کلاس واسم یه جوری بود. کلِ امروز یه جوری بود. یه جورِ ناراحتِ کسلِ خسته‌کننده‌ای. یه جوری که فکرم رو هیچ موضوعی از امروز به مدت طولانی گیر نمی‌کرد. یه جوری که وقتی دبیر می‌گفت بچه‌ها اینجا کلاس فلسفه‌ست و اگه بخواین حرف بزنین راحتین، برام مهم نبود که اینو می‌گه. هرچند اون لحظه هم ستودمش ولی همچنان می‌دونستم که این چیزا همه به شرطِ نگرفتن وقتِ کلاسه.
نمی‌دونم. کتاب یه سری سوال مطرح می‌شد. زندگی اجباریه یا اختیاری؟ اخلاق مطلقه یا نسبی؟ ملاک خوبی و بدی چیه؟ از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بوده و این حرفا. کتاب می‌گفت آدمایی که دنبالِ جوابِ این سوالا می‌رن فعالن. دبیرمون می‌گفت تو کتاب نظام قدیم می‌گفتن این آدما دنبال فطرت ثانی‌ان. کتاب می‌گفت آدمایی که بیخیال جواب سوالا می‌شن، دنبالش نمی‌رن و به روزمره می‌پردازن آدمای منفعلن. اونایی که دنبال فطرت اول‌ان.
نمی‌دونم! تو کلاس همه می‌گن که بهتره فعال باشیم. دنبال جوابا باشیم و الخ. اما بین خودمون بمونه، دنبال اکثرِ جوابا نرفتن راحت‌تر نیست؟ حالِ خوشی نداره؟ نمی‌گم دنبال هیچ‌کدومشون. می‌گم اکثرشون جواب ندارن و حتی اگه بخوایم بهترین جواب رو هم انتخاب کنیم براشون، انتخاب کردنش سخته.
اما خب الان این عقیده می‌چربه که دنبال جواب بودن عاقلانه‌تره یا ... . درسته. بهتره. عاقلانه‌تره. فیلسوفانه‌ست. اما دلم می‌خواست تو کلاس بگم زیاد حسِ عاقل بودن ندارم. حسِ فیلسوف بودن ندارم. حسِ دیدنِ سؤال‌های جدید ندارم واقعا. نمی‌دونم رویه‌م درسته یا نه. اما من تو این نقطه از زندگیم تصمیم گرفتم دنبال جوابِ یه‌‌سری سؤال‌ها نباشم. به اخلاقی بودن یا نبودنِ کنش‌هام فکر می‌کنم، به درستی و غلطی و به‌اینکه کنشم در این لحظه رو بقیه چه تاثیری می‌ذاره. اما دیگه برام مهم نیست واسه چی اینجام، واسه چی می‌میرم، دنبالِ چی‌ام. 
می‌تونه کوته‌بینانه باشه. بقیه می‌تونن منو کوته‌بین ببینن. من ترجیح می‌دم تو این ندانم‌گراییِ خودم که به خیلی از این سؤالات تعمیمش می‌دم بمونم. 
از زنگ عربی حرف نمی‌زنم. پستم قرار نبود درسی بشه. با عربی حال می‌کنم اما تو کلاسِ درس چندان جذاب نیست!
زنگای تفریح سرمو می‌ذاشتم رو صندلی و یه غمی بود. یه کسلیِ خاصی. یه نگرانیِ خاصی. خوشبختانه یا شوربختانه از اون دسته‌ای نیست که دلیلشو ندونم. دلیلشو می‌دونم. دلیلشو می‌شناسم. 
نمی‎‌دونم والا، روز خوبی نبود.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۶
فاطمه .ح
یه چیزهای جدیدی درمورد خودم فهمیدم. همیشه با اینکه یه ساعت کامل بشینم و درس بخونم خیلی مشکل داشتم. اینکه پشت میز و یا حتی در حالت لم داده و هرجور دیگه‌ای بخوام برای مدت طولانی درس بخونم، برام قابل قبول نبود. نه اینکه از نظر ذهنی باهاش مبارزه کنم. هرچند پرش‌های ذهنی زیاد داشتم اما از لحاظ جسمی هم نمی‌تونستم یه ساعت یه جا بند بشم و سخته‌م بود.
این تابستون به کتابخونه زیاد رفتم و متوجه شدم فضای کتابخونه برام جوریه که ترجیح می‌دم چندین ساعت در طول روز کتاب غیردرسی و یا حتی درسی بخونم. اینکار رو هم کردم.
درحقیقت تیر امسال باعث شد یه نکته‌ی خوب درموردِ عادات مطالعه‌م بفهمم! البته نمی‌دونم اونقدرها هم خوبه یا نه! به‌هرحال جمعه‌های این تابستون هرکاری می‌کردم، تمرکز کتاب‌خوندن رو بدست نمیاوردم و جمعه‌ها به بی‌کتابی می‌گذشت.
نمی‌دونم چی تو فضایِ خونه هست که حتی وقتی همه خوابن و محیط عین کتابخونه ساکته یا حتی وقتی که هیچکس نیست هم نمی‌تونم به مفیدیِ اونجا باشم و همه‌ش در حال درجا زدنم!
 تو دو هفته‌ی اول بیشتر از یکسالِ گذشته کتاب غیردرسی و آزاد خوندم و خودش پیشرفته :)) همه‌ش دلم می‌خواست از یه جایی شروع کنم نظراتمو درموردشون بنویسم. یه سری تحقیق کردم اما متوجه نشدم وقتی که می‌خوای درمورد کتابی بنویسی و نقاد هم نیستی، باید از چی بگی؟
تو پستای بعدی سعی میکنم یه چیزایی بگم!
در حال حاضر کتابِ آزادی حیوانات از پیتر سینگر و اتللو از شکسپیر رو می‌خونم. دیروز که تعطیل بود. پریروز هم سالن مطالعه‌ی کتابخونه باز نبود و دو روزه که کتاب نخوندم. مثل اینکه عادت نداشتن به کتاب خوندن تو خونه پیامدهای بدی داره!

خلاصه که این تابستون بالاخره با دنیای کتاب خوندن آشتی کردم؛ امیدوارم برای دنیای نوشتن هم همچین اتفاقی بیوفته. ترجیحا تو همین تابستون!


تولدِ یکی از دوستای وبلاگی 1 تیره. یادم بود ولی تبریک نگفتم. دلم نمی‌خواست تبریک نگفته بمونه. یه چندروزی با خودم کلنجار رفتم و به هر صورت دیشب هم حس کردم که بگم بهتره. اگه منو می‌خونی، تولدت پساپس مبارک. دوستایِ وبلاگیِ و صمیمی در یادم هستن.
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۵
فاطمه .ح

عمه‌ام در اتاق را باز کرد و وارد شد. زیر پتو به خودم پی‌چیدم و وانمود می‌کردم که خوابم. عمه با آن حواس‌پرتش حتی متوجه نشد که من در اتاق هستم و داشت مادرم را صدا می‌زد و می‌گفت فاطمه نیست!

اجبارا پتو را کنار زدم و او در حین تعجب سمتم آمد، سلام کردیم و به هم دست دادیم. بعد برای هزارمین بار آرزو کرد که پزشک بشوم و من حوصله‌ی اینکه درمورد انسانی رفتنم حرف بزنم را نداشتم پس گفتم "ممنون، حتما!"

خودش که فهمیده بود حوصله‌ی درست حسابی ندارم، از اتاق رفت و من هم خداحافظی کردم.

هنوز میهمان‌ها در خانه‌اند. صدایشان می‌آید. منکه نمیفهمم این موقع از سال چه چیز مهمی دارد که از عمه و دختر عمه گرفته تا دختر عموها این روزها پیشمان می‌آیند؟


در هر صورت، به شدت نیاز به بیرون رفتن از این اتاق و حال و هوا تازه کردن دارم و بعضی کارهایم هم عقب افتاده و از لحاظ روحی بهم ریخته و خسته‌ام اما در همچنان بسته است و من این داخل را ترجیح می‌دم.



۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۲
فاطمه .ح

امروز تولدمه.

مرسی از دوستانی که بهم پیام دادن و تبریک گفتن.

یکی اژ خوانندگان قدیمی که فکر نمی‌کردم کلا دیگه وبم سر بزنه اومد پیشاپیش تبریک گفت؛ ممنونم خوشحال شدم هم بابت تبریک عیدت هم تولدم و مرسی که یادت بود. چجوزی یادت بود اصن؟!


یه نفر دیگه هم تبریک گفت. اولا که آدم برای پیام خصوصی گذاشتن عذرخواهی نمی‌کنه. دوما که جدییی؟ :| ورود به هفده سالگی؟!

من تازه رفتم تو شونزده، پیرم نکنید.

مرسی از لطف هرساله‌ت و اینکه به یادم بودی، می‌دونی که برام ارزشمنده.


خواننده‌ی بسیار خوب، دوست‌داشتنی، با دستهای پر از موسیقی هم بهم تبریک گفت. مرسی مرسی دستت دردنکنه.

روژ تولد دارم واسه آزمون سمپاد عین چی می‌خونم و خیلی هم خوابم میاد :)) اومدم آهنگایی که دادی رو گوش بدم تو این وقت بین درسی! یهو دیدم دلم نمی‌خواد لطف دوستانی که خصوصی حرف زدنو پاسخ ندم

که نتیجه‌ش شد این پست!


خب قاعدتا دو سه نفر هم در تلگرام تبریک گفتن.

که اونها هم خودشون می‌دونن چقدر برام ارزشمند بوده. مخصوصاً اونی که یه بار پیشاپیش تبریک گفتی و یه بارم سعی کردی 00:00 بفرستی اما 00:01 شد! خیلی بهم چسبید :)


و دوست خوب و عزیز و گیاهخوار و اتفاقا وبلاگی که الان وقت و حوصله لینک کردنت نیست، از شما هم که بسی ممنونم :)))))


یه چند نفری هم در واقعیت تبریک گفتن

اونام با اینکه نیستن، ازشون ممنونم

یه هم‌کلاسی رو هم کم کم دارم دوستش می‌دارم، تازه امسال اومده، لطف بی‌دلیل و خاصی در وجودشه، از اونم ممنونم که هدیه بهم داد. خیلی هم نگاه خجالت‌زده‌ای داشت موقع دادنش

و من می‌دونید چه کردم؟

فقط تشکر با لبخند و روی گشاده

بخدا یادم رفت بغلش کنم

الان وسط درس یادم اومد این موقع ها باید بغل کنیم



بگذریم،

من به سال جدید امید دارم. کلا بین سال جدید تقویمی و سال جدید زندگیم فاصله زیادی نیست، بیست و شش روز

و این خوشحالم می‌کنه بعضی وقتا. نمی‌دونم چرا، انگار هر دفعه که اول سال شمسی تصمیم به تغییر می‌گیرم، دقیقا با سن خودم که تازه شده هم پیمان می‌بندم و خوشبختانه اونم با تغییر شروع می‌شه


به خاطر یه سری چیزا اواخر اخلاق بد و حساسی داشتم

یه عادت خیلی زشت دارم که وسط حرف می‌پرم وقتایی که یه نظر مهمی و حتی گاهی غیرمهمی تو ذهنمه. دهنمو نمی‌بندم معمولا متاسفانه.

یه عادت بد دیگه‌م هم اینه که خودمو عقل کل می‌بینم، گاهی حرفای بقیه رو تکمیل می‌کنم، بعد می‌فهمم حرفش اون نبوده ضایع می‌شم

واسه شونزده سالگی‌ای که الان درش قدم گذاشتم، دو تا از اهدافم اینه که عادت‌های زشت بالا رو متعادل کنم.


[در همین حین یکی از هم‌کلاسی‌هایی که چندان رابطه‌ی خوبی با او ندارد، باز هم پیام تلگرامی‌ تبریک می‌دهد و استیکر می‌فرستد]

بله، الان دوستان اشاره می‌کنن یه عادت بد دیگه هم داری که بعضی وقتا شانس تغییر کردن رو به بقیه نمی‌دی و اگه بهش برچسب "آدم مزخرف" یا "نچسب" بزنی، همونجوری اونو در ذهنت نگه می‌داری عین همین هم‌کلاسی بالاییه.

اما خب، ایشالا اینم متعادل‌تر می‌شه و اشکالات خودم رو بیشتر خواهم دید بجا اشکالات بقیه.


اهداف امسالم (امسال تقویمی و امسال شونزده سالگی) به شرح زیر است D:


یادگیری بیشتر

 [درسی-غیردرسی]

سلامتی بیشتر 

[تغذیه-ورزش]

حرف زدن کمتر

[خونه صحبت بیشتر- بیرون از خونه صحبت کمتر]

۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۴۹
فاطمه .ح

این روزهای من چجوری می‌گذره؟

ترکیب استرس و خستگی و ذهن‌مشغولی‌های غیردرسی.

از لحاظ درسی،

فردا یه آزمون آزمایشی واسه یه آزمون مهم دارم

۲۷ام همون آزمون مهمه رو دارم که مرحله دوم سمپاد امساله

۳۰ام آزمون لیگ علمی رو داریم

۳۱ام آزمون جمع‌بندی سنجش رو دارم


شنبه‌ش که می‌شه ۱ام اردیبهشت هم اولین آزمون میا‌ن‌ترم یعنی ریاضی رو دارم

از یکم تا بیست‌ودوم اردیبهشت میان‌ترم همچنان ادامه داره

تا اول خرداد که ترم شروع بشه!


از لحاظ غیردرسی هم بماند.


این روزا چجوری می‌گذره؟

یه جوری که دیگه متوجه گذشتنشون نمی‌شم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۴
فاطمه .ح