وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

پویش درخواست از بیان برای توسعه خدمات بلاگ

/ بازدید : ۲۰۹
دیروز با دعوت هیچ از این پویش آگاه شدم. شروع کردم به خواندن پست‌های مختلف بلاگرهای متفاوتی که البته به طرز جالبی پویش را خوب پوشش دادند. 
مطلبی هم که من می‌نویسم، احتمالاً چیزهای غیر تازه‌ی زیادی دارد؛ زیرا درخواست‌ها یا اولویت‌های من هم شبیه سایر دوستان‌ است. بیان، همان‌طور که سایر وبلاگ‌نویس‌ها نیز اشاره‌ کردند، حفره‌های بسیاری برای پر شدن دارد. از میان آن‌ها، موارد زیر که شاید بیشتر به چشم خودم آمده‌اند را ذکر می‌کنم:

۱. ذخیره مطالب به صورت خودکار

تجربیات بد حاصل از عدم ذخیره‌سازی مطلب به صورت خودکار خیلی دردناک است واقعاً. گاهی حوصله دوباره نوشتن ندارم و ایده را به کلی رها می‌کنم. بنظرم امکان ساده و پرکاربردی‌ است.

۲. اصلاح/ارتقا آمارگیر وبلاگ

۳. امکان بک‌آپ مطالب

از حفره‌های بزرگ اینجا و بسیار ضروری.

۴. قالب‌های جدید

شاید نیاز به تنوعی باشد؟
البته حدس می‌زنم اولویت‌های بالاتری در مطالب سایر دوستان نسبت به این مورد وجود داشت.

۵. امکان منشن کردن وبلاگ نویس‌ها با آدرس وب

این از پیشنهاداتی بود که خیلی از دوستان مطرح کردند و من برای اولین بار از طریق آن‌ها به منشن در فضای وب‌نویسی فکر کردم.

اما واقعاً چرا بیان باید این‌ کارها را انجام دهد؟
درمورد این پویش احتمالاً خیلی هایمان امید کمی داریم، همینطور من. بسیار بعید بنظر می‌رسد تفاوت آشکاری در اوضاع به‌وجود بیاید. اما خب واقعاً چه دلیلی دارد بیان به خودش زحمت بدهد و همچین تغییراتی ایجاد کند؟

۱. کاربران فعلی و مهاجر

کاربران فعلی بیان، کم نیستند. فضای وبلاگ‌نویسی البته به درستی در وب‌فارسی بیش از پیش در سکوت فرو رفته اما بخشی از این مسأله جدای از دور شدن از نوشتن و مشکلات دیگر، به حفره‌های موجود در سرویس‌دهنده هم می‌تواند برگردد. مثلاً کسانی که به تلگرام رفته‌اند، شاید یکی از دلایلشان به‌خاطر سهولت دسترسی بوده باشد. در این صورت نسخه اپلیکیشن بیان، می‌تواند برخی را از رفتن باز دارد. فضای صمیمی‌تر و آسان‌تر احتمالا می‌تواند جرقه‌ی کوچک و مناسبی در این وضعیت باشد.
از طرفی بیان طی مشکلات بلاگفا وبلاگ‌نویسان زیادی را جذب خود کرده بود. این امر البته هم موجب رونق خود بیان و هم آشنایی ما با امکانات بیان شد. اما متأسفانه حالا چند سالی پس از آن آشنایی اولیه، بیان به جای پیشرفت، درجا می‌زند (یا حتی حرکت نمی‌کند) و این خود می‌تواند باعث رفتن کاربران شود.

۲. رقبای کم و کاربران آینده

بیان در سرویس دهنده‌های فارسی می‌تواند پیشتاز باشد، البته اگر به این روند خنثی ادامه ندهد. مشکلات و امکانات محدود بلاگفا، عدم وجود رقابت شدید به طور کلی، امکانات خود بیان، فیلتر بودن سرویس‌دهنده‌های خارجی و وبلاگ‌نویسانی که در بیان می‌نویسند، می‌توانند از دلایل جذب کاربران جدید برای بیان باشند. درواقع می‌شود گفت به هردلیلی، موقعیتٔ موقعیت بدی برای پیشرفت نیست.

۳. وظیفه بیان و اعتماد کاربران

جدای از سود و ضررها، بیان درقبال سرویس‌دهی‌اش به کاربران وظایفی دارد. وظایفی درمورد کاربران عادی که باید لااقل توانایی بک‌آپ‌گیری از مطالب خود را داشته باشند. و از اینکه عملکرد بیان در آینده قرار است چطور باشد (تا آن‌ها درمورد نوشته‌ها و مطالب خویش تصمیم بگیرند)، اطلاع یابند. و هم درمورد کاربرانی که از امکانات پولی بیان استفاده می‌کنند و گاهی عملکرد رضایت‌بخشی از آن‌ها نمی‌بینند.

در آخر از این دوستان برای پیوستن به پویش دعوت می‌کنم:

نویسنده : فاطمه .ح ۳ نظر ۸ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

به 13 ساله‌ها*

/ بازدید : ۱۵۵

یکی از بخش‌های جالب بزرگ‌تر شدن، تجربه اندوختن است. برای کسب و حتی ابراز تجربه نیازی نیست به شصت‌ سالگی برسیم. حتی دانش‌آموزان راهنمایی هم نسبت به دبستان تجربه‌هایی اندوخته‌اند. تجربه‌های روابط دوستانه، روش‎های درس خواندن و سایر اندوخته‌هایی که با گذشت زمان و تعامل با محیط حاصل می‌شوند.


من چه تجربه‌ای برای یک متوسطه اولی دارم که ارزش خواندن داشته باشد؟

نویسنده : فاطمه .ح ۵ نظر ۳ لایک:) | ۰ دیس لایک:( | | ادامه مطلب

گربه بودن

/ بازدید : ۱۳۹



یکی از سؤال‌هایی که در بچگی می‌پرسیدم -یادم نیست از پدرم یا مادرم- این بود که گربه‌ها حوصله‌شان سر نمی‌رود که هیچ‌کاری نمی‌کنند؟ 

هر وقت که از پنجره به حیاط و باغ‌مان نگاهی می‌انداختم، گربه‌ها را می‌دیدم که روی سطح سیمانی حیاط دراز کشیده‌اند. غالباً استراحت می‌کردند، هر وقت پنجره را بازی می‌کردی هم میو میو می‌کردند که غذایی دریافت کنند و گاهی هم آب می‌نوشیدند و گنجشک‌ها را تحت نظر داشتند. هنوز هم همینطور هستند. هنوز هم با اینکه گربه‌ی اولم (هیچ‌کدام خانگی نیستند) مُرده و نوه‌هایش را برایمان برجا گذاشته، زندگی گربه‌ای همینقدر یکنواخت است.

ساخت آلاچیقی ساده وسط باغ‌مان تقریباً هفته پیش توسط برادرم پایان رسید. در این مدت، من هر روز بعد از ظهر به آن‌جا می‌روم. روز اول یک پشتی، یک موکت کوچک، یک بالشت، دو پارچه بزرگ و یک چیز کوچک تشک مانند هم بردم که به اندازه‌ی یک نفر هر روز آلاچیق را اشغال کنم. روز اولی که رفتم متوجه شدم گربه‌ها زیاد درمورد آلاچیق کنجکاوی نکرده بودند. چون اول با تعجب به آن نگریستند و سپس وقتی پله‌ها را پیدا کردند، خودشان را به کنار من رساندند. 

از آن روز، من تقریباً چندساعت در روز را تمرین گربه بودن می‌کنم. گربه بودن، برخلاف چیزی که پیش‌تر فکر می‌کردم، اصلاً خسته‌کننده نیست. هرچند من با هدف درس خواندن به آن‌جا می‌روم، اما اغلب روزها سرم را روی بالشت می‌گذارم و دراز می‌کشم و ساعت‌ها می‌گذرند. اطراف آلاچیق پر از درخت است. درختانی که موجب می‌شوند همسایه‌های بغلی اشرافی به من نداشته باشند و حالا حضور در باغ راحت‌تر از قبل شده است. 

آسانی گربه بودن را از آن‌جایی فهمیدم که یکی دو ساعت تمام دراز کشیده بودم و به درخت‌های دور و برم نگاه می‌کردم. نسیم را حس می‌کردم. پاهایم را هرجا که نور خورشید می‌رفت، حرکت می‌دادم تا گرمایش تعادلی بین نسیم نسبتاً خنکی که گاهی سردم می‌کرد ایجاد کند. به قولی بعضی‌ها لَش کرده بودم. اجازه دادم رطوبت هوا رخوت را در تنم بپروراند. دست‌هایم را روی گربه می‌کشیدم و نازش می‌کردم. گاهی زیر گلو و گاهی لای شکمش، که زیاد دوست ندارد! 

گربه بودن از آن‌جایی شروع شد که طبیعت خستگی در من ایجاد نکرد. به جای آن، ذهنم خالی می‌شد. تصاویر دور و برم تکراری بود: درخت‌های انجیر و آلبالو و آلوچه و سیب و... میان باغی که گاهی سبزی خوردن و گاهی علف هرز در آن رشد کرده است. این تصویر را هر بهار می‌بینم و اما چرا برایم تکراری نمی‌شود؟ چرا زل می‌زنم به برگ‌های درخت نارنج و زمان می‌گذرد؟ چرا چشم‌هایم بوته‌های توت‌فرنگی را در وزش باد لمس می‌کنند و از این‌کار خسته نمی‌شوند؟

عجیب بود. مثل‌ گربه‌ها شدم. طبیعت خسته‌ام نمی‌کرد. یک هفته‌ است که خسته‌ام نمی‌کند. یک هفته‌ است که برای گربه توپ درست می‌کنم، کلاف می‌برم، بازی می‌کنم، نازش می‌کنم و برایم تکراری نمی‌شود. کتاب را می‌بندم و دلم می‌خواهد بیشتر خودم را در این حال خوب کش بیاورم. بدنم را رها کنم، چشم‌هایم را ببندم. دم غروب به پدرم بگویم برایم پتوی مسافرتی از پنجره بیانداز. مثل گربه گنجشک‌ها را بپایم. جالب است که گوش‌های گربه‌ها حتی حین خواب‌ هم خوب حواسشان جمع است. حتی جالب‌تر این است که چشم‌های خط خطی‌شان را مثل کارآگاه‌ها زوم می‌کنند روی همان نقطه‌ای که مادرم همیشه غذا برای پرندگان می‌گذارد. حس غریبی دارد که از این همه گربه بودن لذت می‌برم.

اتفاقات سخت زندگی یا ذهن‌مشغولی‌های مرتبم به مدد طبیعت به دست فراموشی سپرده می‌شود. با گربه‌ها حرف می‌زنم و می‌بینم حالم گاهی خوب نیست. می‌بینم اتاقم خیلی غم‌انگیز و خسته‌کننده‌ است، می‌فهمم به طبیعت نیاز دارم. این روزها خیلی زیاد به طبیعت نیاز دارم. به صدای پرنده‌ها، به تماشای گربه که از فرط هیجان از درخت بالا می‌رود! به لش‌کردن. به کتاب غیردرسی خواندن و بعد آلوچه چیدن. به انتظار برای رسیدن تابستان و انجیر خوردن. دلم انجیر می‌خواهد. دلم می‌خواهد انجیر بکنم و گربه میو میو کنان فرض کند که غذاست. نصفش کنم و ببرم جلو بینی‌اش. بو بکشد و بی‌اعتنا راهش را بکشد و برود؛ دلم می‌خواهد کمین کنم برای گنجشک‌ها؛ چشمم را بدوزم به درختی که زودتر از وقتش خشکیده و در همین حین همه چیز را فراموش کنم...

نویسنده : فاطمه .ح ۸ نظر ۸ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

فرزند مکتوب

/ بازدید : ۱۳۸

تابستان بود، گرم و مرطوب. درست همان‌طور که من دوست ندارم. در کلاس‌های تئاتر شرکت می‌کردیم. سن‌مان زیاد نبود. دلمان می‌خواست ادا در بیاوریم، بخندیم. یک روز مربی تئاتر گفت: «دیگر نقش‌های خارج از زندگی را بازی کردن، بس است. امروز می‌خواهیم شما، خودتان باشید. یک نقش دانش‌آموزی داریم. چه کسی می‌خواهد آن را بازی کند؟»

بچه‌ها درمورد سایر نقش‌ها جست‌وجو کردند. او چیزی بروز نمی‌داد و گفت فعلاً همین نقش را تعیین کنیم. بقیه که از دنیای خیالی‌شان بیرون نمی‌آمدند، من را به جلو هل دادند. رفتم. زندگیِ واقعی بود. من دانش‌آموز بودم. همان‌طور که تمامِ آن دوازده سال بودم. مربی تئاترمان مدیر مدرسه شد!

خودکاری به دستش گرفت و پشت میز کارش نشست. حالا او مدیر بود. با همان میزهای نوستالژیکِ مدیریت. همانهایی که گاهی ترسناک است.

مدیر شروع کرد: «آممم! اسمت چی بود؟»

  • فاطمه. فاطمه‌ام.
  • آها! تجربی؟
  • نه، انسانی.
  • آها! خب، خب. بگو ببینم. چرا به دفتر من آمده‌ای؟ پنج دقیقه مانده زنگ تفریح تمام شود. زود کارت را بگو.

گیج شدم. بازی شروع شده بود. من باید ایده‌پردازی می‌کردم. نمی‌خواستم ایده‌ام پیش پا افتاده باشد.

گفتم: «ما چرا درس می‌خوانیم؟»

  • خب برای اینکه بروید به یک دانشگاه خوب.
  • خب که چی شود؟
  • که مدرک آینده‌تان ارزش داشته باشد. می‌دانی که... مدرک دانشگاه دولتی سطح بالا و آزاد فرق می‌کند.
  • خب که بعدش چی بشود؟
  • بعدش معلوم است دیگر! شغل خوب گیر بیاورید، پیشرفت کنید، شاید ازدواج کنید، پول در بیاورید. اینجوری حالتان هم خوب می‌شود و خوشبخت خواهید بود.
  • مگر هر کسی پول دارد خوشبخت است؟ اصلاً آقای ... .

گیر کردم. مربی تئاتر ما آقاست اما حالآ در این بازی مدیر من یک خانم است یا آقا؟! من می‌توانم داستان را بسازم. بی‌توجه ادامه دادم: «آقای مدیر! شما خودتان حس خوشبختی می‌کنید؟ من می‌دانم دانشگاه خوبی رفته‌اید. فکر نکنم وضع مالی‌تان هم بد باشد. حالا، می‌شود حستان را به من بگویید؟»

  • من از زندگی‌ام راضی‌ام. نمی‌دانم خوشبختم یا نه... بعید نیست. شاید هم باشم. می‌دانی، خوشبختی از نظر هر کسی یک چیزی است.
  • مثلاً از نظر شما چیست؟
  • خب، خب. من فکر می‌کنم موفقیت در کارم خوشبختی است.
  • یعنی وقتی بازنشسته شوید، دیگر خوشبخت نیستید؟!
  • چرا، چرا! هستم. آن موقع می‌توانم از محصولات کارم لذت ببرم: دانش‌آموزهای باهوشی که دانشگاه‌های خوب می‌روند!

صدایم را پایین آوردم. با لحنی که انگار در حال پچ پچ کردن بودم، گفتم: «یک چیزی بپرسم؟»

خندید و گفت: «تا الآن کلی چیز پرسیدی و اجازه نگرفتی! بگو ببینم. چی است؟»

  • یعنی شما... شعار نمی‌دهید؟
  • چرا... خب گاهی باید شعار داد. دقیق نمی‌دانم. گاهی شعارهای توخالی اما دهن‌پرکن، تسکین‌دهنده‌ی سوال‌های بی جواب است. پس به نظر تو من دارم چنین کاری می‌کنم؟
  • نه، نه. یعنی مطمئن نیستم! گاهی گنگ حرف می‌زنید. مثل دانش‌آموزهایی که بدون مرور سرکلاس می‌نشینند و تصویری مبهم از درس جلسه قبل دارند.
  • آها، آها! مثال خوبی زدی. این‌ها اگر خوب تمرین کنند و هی درس را به هفته‌ی بعد موکول نکنند، به چنین چیزی دچار نمی‌شوند.
  • پس شما معنای خوشبختی را مرور نکرده‌اید که گنگ حرف می‌زنید؟!
  • من کی چنین چیزی گفتم؟ من معنای خوشبختی را بلدم. خوشبختی یعنی شاد بودن!
  • ولی من گاهی که شادی می‌کنم، حس خوشبختی ندارم.

متفکرانه گفت: «البته این هم درست است...»

  • شما معنای خوشبختی را از کجا یاد گرفتید؟
  • راستش را بخواهی، کسی به من آن را یاد نداد. هنوز هم فکر نمی‌کنم خوب بلدش باشم. مرا به شک انداختی... گمانم با زندگی کردن تا حدی خوشبختی را یاد گرفتم.
  • هوووم! زندگی کردن را از کجا یاد گرفتید؟
  • زندگی کردن را خب... آها! یادگیریِ زندگی کردن دقیقاً یکی از اهداف آموزشی مدرسه است. اگر الآن سر کلاست می‌بودی، می‌توانستی معنای زندگی را یاد بگیری.
  • اما من تابحال چنین چیزی را در مدرسه یاد نگرفته‌ام. خیلی عجیب است! وقتی بچه‌تر بودم، در مدرسه شیمی یاد می‌گرفتم. حالا هم قواعد عربی می‌آموزم. این به کجای زندگی ربط دارد؟
  • خب به کنکور و دانشگاهت!
  • ما که بحث‌مان را از همین دانشگاه شروع کرده بودیم آقای مدیر!

آقای مدیر احساسات متناقضی را در یک آن تجربه می‌کرد.

به وضوح می‌دیدم که مربی تئاترمان با میمیک صورت ماهرانه، این تناقض را ارائه می‌کند: ترکیبی از خشم، تأمل و تعارض. و من دیالوگ‌هایم دیگر ته کشیده بود. خسته بودم. گفتم: «آقای ...». او سریع جواب داد: «دیگر چه؟!»

  • فکر کنم یک ربع از زنگ گذشته است. باید بروم؟
  • اوه، بله. خب، خب. به تو پیشنهاد می‌کنم تا یک زمانی به این چیزها فکر نکنی. موقع دانشگاه وقت کافی داری. حالا برو پی زندگی‌ات.

من که می‌دانستم در دانشگاه هم جوابی نمی‌گیرم، سرخورده بازی را تمام کردم و گفتم: «چشم. می‌روم. البته می‌روم سر کلاس، پی درس. نه پی زندگی!»

 
 
پ.ن: این را برای انشای ترم نوشتم. موضوع آزاد نبود. از سه موضوع سفرنامه، خلاصه‌نویسی یک درس و گفت‌وگو نویسی این موضوع، گفت‌وگو یک دانش آموز با مدیر مدرسه را انتخاب کردم.
نویسنده : فاطمه .ح ۱ نظر ۲ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |
About Me
فاطمه‌ام؛
یک دهه هشتادی، وگن و گیلانی.
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان