وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




مرور احساسات نه چندان دوست داشتنی

پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ق.ظ

آن موقع که قضیه ی بازیافتِ مدرسه در هوا مانده بود (پست های مربوط به بازیافت مدرسه در آخر مطلب) و منکه از نیافتن محل مناسب برای تحویل زباله های بازیافتی، سرنوشت زباله های قابل بازیافتِ فعلیِ موجود و به ناگاه ناتوان شدنِ پدر همکلاسی که سعی داشت از اعتبار شهردار قبلی بودن استفاده کند (و همه اش بر سر ما این نیت پاک پدر را بکوبد،) تعجب می کردم، نمی توانستم بپذیرم که این ماجرا پایانی نخواهد داشت و من، شکست خورده ام. 

تلاش داشتم یکجوری خودم را قانع کنم که هیچ کدام از خوانندگان دنبال ادامه ی ماجرا نیستند و یا حداقل اگر از این مسئله ننویسم اتفاقی نمی افتد و بالاخره از یادشان می رود.  اما برای خودم به این راحتی ها نبود و روز به روز صدایی که در سرم نجوا میکرد "تو یک بازنده هستی!" قدرتمندتر می شد. به طور جدی تحت فشار یک جاخوردگی یا سورپرایز شدن از نوع منفی بودم و مدام از خودم می پرسیدم چرا وقتی شین به صورت یک پرسش انکاری میگفت " آیا تلاش ها و اشکهای تو چیزی را تغییر میدهد؟"، حرفش را به عنوان نصیحت قبول نکردم و بیخیال نشدم. 

زنگ های تفریح سعی می کردم کمتر به معاون پرورشیِ مدرسه که یک سری کلیاتی از ایده ی من می دانست برخورد کنم و اگر هم برخورد کردم به چشمانش نگاه نکنم چون حس می کردم این بازنده ی درونم می تواند تمام اسرار و احساسات ضد و نقیضم را در یک آن، و در یک نگاه برای او فاش کند. بد تر از همه ی این ها؛ تمام چیزی که خانم همکلاسیِ دختر شهردار قبلی این شهر و شهردار فعلیِ فلان جا توانست بعد از همه ی آن لاف زدن ها انجام دهد و دست آخر منت هم بگذارد، یکی از این سطل زباله های زرد رنگ مستطیلی کوچک بود (هرچند قرار بود پدر ایشان رابط بین ما و شرکتی به نقل همین خانم باشد) که بعد از آن روز گوشه ی کلاسمان جا گرفت و هر روز صبح که وارد کلاس می شدم به من دهن کجی میکرد و گاهی هم بچه های کلاس را یاد حرف های من می انداخت و باعث می شد یکهو کسی از سرنوشت آن ماجرا بپرسد و آن سطل زباله ی بازیافتیِ لعنتی قهقهه زنان به ریش پدرم بخندد. 

بگذریم؛ لافکادیو کامنت داده بود و از سرنوشت آن ایده و پیگیری هایش پرسید. احساس کردم دستم رو شده و یا چیزی شبیه به این. درست به خاطر ندارم برای اتمام ماجرا چه نوشتم و چه گفتم. حقیقتا دلم میخواست همه چیز از ذهنم پاک شود و این مسائل دیگر نه برایم معنایی داشته باشند و نه اهمیتی. یکجورهایی هم موفق شدم. تجربه ی بدی که داشتم باعث می شد بدبینانه تر از قبل فکر کنم و احتمالات منفی را خیلی بیشتر از قبل پس زمینه ی افکارم نگه دارم. البته نمی توانم خوابهایی را که آخرشان همیشه به شادی و خوشی تمام می شد و نوید به وقوع پیوستن ایده ی من را می داد، انکار کنم. با این حال این آرزو را غیرقابل دست یابی در سالهای تحصیلی و یا حتی اوایل میانسالی تصور می کردم. 

خلاصه؛ 

گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه تیرماه همین امسال (حدودا 8 ماه تفاوت) مرحله ی دوم جشنواره ی ادبیات خوارزمی اجرا شد. از آن بخش مسابقه که هفتم تا نهم را با هم می سنجیدند بگذریم؛ می رسیم به تصویری که قرار بود بر اساس آن نوشته ای بنویسیم و برای داور ها بخوانیم. وقتی خانم ناظر بعد از توضیحات عکس را از پروژکتور پخش کرد، احساس شور و شوقی توام با ترس داشتم. تصویر دو نیمه بود و سمت راست فضای شهری تمیز با کمک بازیافت و در سمت چپ همان فضا را با آلودگی ها به دلیل عدم بازیافت نشان می داد.  به جمعیت زیادی  که در سالن حضور داشت نگاه کردم. یکجور میل به رخ کشیدن تجربیات و درگیرشدن با مسائلی در نوشته ام (غیر از نظریه هایی که اگر فلان کار را بکنیم، بهمان اتفاق می افتد) در خودم دیدم. در یک ثانیه نسبت به تمام کلمات پر زرق و برق و جملات ترگل ورگلی که به دنبال نمره گرفتن از داورها هستند حس انزجار پیدا کردم. بخاطر همین دست احساسات در نوشتن وسواس پیدا کرده بودم و با کلی کلنجار رفتن که چه بنویسم، بالاخره شروع کردم. آغاز خوب و تحسین برانگیزی داشتم ولی جمله به جمله میلم برای گفتن چیزی که تمام آن لحظاتِ اشک ریختن در قلبم انباشته شده بود، بیشتر می شد و درست آخر نوشته ام تمام کلمات نوشته شده یا نشده و حتی خود مسابقه زیرسوال بود!

می گفتم اگر قرار باشد فقط بنویسیم و بنویسیم حرکتی صورت نمی گیرد و احتمالا با سرعتی حلزون وار دقیقا بعد از وقتی که همه چیز از دست رفته به خودمان می آییم و مینگریم که فقط در حال نوشتن بودیم. در یکی دو خط تجربه ی خودم را نوشتم که خیال نکنند روی هوا حرف می زنم. از اینکه فضای کافی برای نوشتن نداشتم ناراضی بودم و از اینکه با آن حرفها و لرزش صدا هرگز به مرحله ی بالا نخواهم رفت، مطلع. برای همین ذکر کردم که برنده شدن یا نشدن من در آن مسابقه اهمیتی ندارد و مهم تاثیری است که این نوشته ها باید بر دنیای حقیقی بگذارند؛ اگر بتوانند!

وقتی نوشته ام را برای آن دو نفر می خواندم، خودم را بازنده ای دیدم که خشمگین شده و چاره ای جز داد و فریاد ندارد. وقت برگشت از رشت، در مینی بوس سرم را به شیشه تکیه دادم و شروع کردم به نقد خودم. "فلان جا را زیاده روی کردی" "آن جمله می بایست طرز دیگری شروع می شد" "اگر جای بیشتری داشتی میتوانستی حرف هایت را خیلی واضح تر بیان کنی" و ...

یاد مجری برنامه ی قندپهلو افتادم که گفته بود کار نویسنده/شاعر این است که با ظرافت و بدون داد و بیداد کردن اوضاع حاکم را نقد کند. طوری که به قولی نه سیخ بسوزد نه کباب. یعنی در کنار اینکه برای خودش مشکلی ایجاد نشود، چیزی که ارائه می دهد بهترین نحوه ی عملکرد یک هنرمند باشد.

از همین رو بخاطر اینکه اینقدر بی ملاحظه از اواسط متنم ظرافت را کنار گذاشتم ناراحت بودم. البته از زدن هیچ حرفی احساس پشیمانی نمی کردم  ولی نوع ارائه ی آن مرا مایوس می کرد. فهمیدم باید نه آنقدر قلمم را آغشته به حرفهای قشنگ زدن بکنم که از حقیقت شرمنده شوم و نه به حدی واقعیت را ابزار کنم که ظرافت هنرمندانه ام برابر با ظرافت حرف های چاله میدانی شود وگرنه اگر بنابر گفتن حقیقت باشد که بقیه آن را بهتر از من بلدند. 

 

پ.ن : 90 درصد مطالب نوشته شده پیرامون بازیافت زباله : اول دوم سوم چهارم پنجم

پ.ن2 : یک سری پست هایی برای نوشتن دارم که شاید بتوانند کمابیش دلایل بوجود آوردن یک وبلاگ نو را برای شما قابل فهم تر کند. البته از این سریِ پست ها که بگذریم اینها روزنوشت های قدیمی ای هم محسوب می شوند که به دلایل احساسات عجیب دوران خودشان هرگز نوشته نشدند. خودم اسمی برای برچسب این پست ها در ذهن ندارم اما اگر خواننده های گرامی کمکی برسانند بی نهایت ممنون می شوم :-)

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۸
فاطمه .ح

نظرات  (۱۶)

خیلی سنگین مینویسی!
به نظرم از خواننده ها در مورد اسم وبلاگت هم یه مشورت بگیر:d
پاسخ:
سنگین دیگه چه مدلشه؟ :)) بده یا خوب؟ متاسفانه دایره لغات گسترده ندارم موقع انتخاب کردن فعل ها و کلمات باید کلی فشار بیارم به خودم. اینم از عاقبت درست حسابی کتاب نخوندنه :))

اسم وبلاگم خیلی هم خوبه داره وضعیت منو توصیف میکنه که دارم روز به روز بزرگتر میشم :دی دباره ی بخشی که خواستم نظر بدی که بهتره :))
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۶ سُر. واو. شین
شروع دوباره‌ت تبریک :D 
پاسخ:
ممنونم :))
قبل از اینکه کامل بخونم ، اولش نوشتید بازیافت مدرسه :)) دوبار هم نوشتین :) مثلا بخوایم مدارس رو بازیافت کنیم :))))
پاسخ:
میدونم ولی میخواستم بنویسم بازیافت در مدرسه چون عبارت بعدیش یه "در" دیگه داشت بنظرم نوشته رو زشت و ناموزون میکرد یه جورایی خواستم خلاصه ش کنم :)) فعلا که مغزم ارور میده ولی بعدا یه چیزی بجاش مینویسم :)
یه جوریه که نمیدونم چجوری بگم چه جوریه!!!!
همه بزرگ میشن.من باید هر سال بیام بزنم بزی مایند یک و دو ....؟؟؟!!!
اون پستاتم منتشر کن ببینیم چیه بعد اسم میزاریم روش!
پاسخ:
خب اون رو که بیخیال اگه احساس میکنی نمیتونی بیانش کنی ولی درباره ی خط دومت؛ ببین من واقعا این عنوان وبلاگ رو دوست دارم یعنی قصد داشتم موقع ترک اون وبلاگ عنوانش رو سه نقطه ای چیزی بزارم که عنوان اینور همون روز به روز بزرگتر میشوی باسه اما نمیخواستم به اونحا دست بزنم مجبور شدم اینجا رو شماره ی دو کنم که البته قبول دارم کنی تا قسمتی این شماره ش مسخره یود. 
درسته که همه ی ما داریم بزرگ می شیم و من از این مطلع هستم ولی با این حال احساس میکنم در سن من، دورانی که شخصیتم در حال شکل گیریه یا یه جور پایه ی اصلیِ "فاطمه.ح"ی آینده قراره باشه، روز به روز بزرگتر سدن و این احساساتی که نیاز به ثبت شدن دارن نیازمندی خودشو خیلی بیشتر از مثلا سنین تو نشون میده. 
خلاصه اینکه یا باید با عقاید من موافق باشی یا اگه نباشی ... 
مجبوری که باشی :| چون عنوانو تغییرش نمیدم :| :))

اون مورد آخر هم Ok. 

بله متوجه شدم ... من از اون موقع با وبلاگتون آشنا نبودم و اون پست ها رو نخونده بودم ، برای همین یه لحظه فکر کردم منظور بازیافت کردن مدرسه ست :) مدرسه ای رو که در نظر گرفته بودم با پنج دور انجامِ عملِ بازیافت هم پاک نمیشد :))
چون در جریانِ ایدتون نیستم و پست های قدیمی رو نخوندم ، چیز خاصی نمیتونم بگم ؛ فقط اینکه ، مسائلی که به شعور و فرهنگِ حاکم برمیگرده ، مثل بازیافت زباله ، حل نمیشه ، مگر اینکه بشه به نسل جدید! یاد داد این موضوع رو!
پاسخ:
آره میدونم برای افرادی که اون دوران نبودن لینکارو گذاشتم چون بعضیا میخوان سر در بیارن نمیخواستم یه موقع گیج بشن. 
نسل جدید ماییم دیگه :))) اصلا هم به این نودی ها امیدی ندارم :| 
هرچند این شوخیه ولی نمیدونم چرا اینقدر فکر میکنم ماها قراره یه تغییری ایجاد کنیم :)) منطورم حتی یه کوچیکشه. 
یعنی چی؟!
پس خواننده مداری چی میشه؟!
احترام به نظر خواننده چی میشه؟!
براچی عصبی میشی؟!
o_O
پاسخ:
دیگه عنوان وبلاگ به خواننده چه ربطی داره آخه :| 
احترام گذاشتم اون همه با حوصله جواب نوشتم خب :(
:)) نمیشم و با اینکه فردا فاینال دارم خیلی هم شادم. 

+یادم رفت نظراتو یه سره داره تایید میکنه. 
یه جوری میگید اصلا به نودی ها امیدی ندارید که انگار ما هفتادی ها به شما هشتادی ها امیدی داشتیم :)))
[شوخی بود!]

منظورم از نسل جدید هشتادی ها و نودی ها بعلاوه فرزندانشون! بود :)) البته اول باید خیلی از پایه های شُل شده رو محکم و تثبیت کرد... :|
پاسخ:
خود شما قاعدتا باید متولد 80 باشی :-| :))

بله ولی باز باید از همین هشتادی ها شروع کرد بنظرم که سن بالاترین هاشون الان میشن 15 ساله! یعنی روی این نسل کاربشه فکر میکنم میتونه تاثیر زیادی بزاره :/
یه" بتوچه" خاصی توی جملاتت نهفته بود:/
من که هر کسی هر اسمی بگه رو وبلاگم میزارم
پاسخ:
:))
پس اون جذبه ی نویسنده ی وبلاگ کجا میره؟ :|
پشت هر وبلاگی یک "به نظر من" بزرگ وجود دارد مثلاها -_-
خیر! من قاعدتا متولد 79 هستم! یک عدد دهه هفتادیِ اصیل :|

بله ، ولی متاسفانه هیچگونه کارشدگی ای رویِ دهه هشتادی ها مشاهده نمیکنم :|  اکثرشون ، یا کلا افکار و اعتقاد و اندیشه نادرستی دارن و یا پر از سستی و نقص هستن :|
پاسخ:
:)) عه که اینطور. با توجه به دهمی بودن امسال گفتم "قاعدتا" :|

حالا انگار روی دهه ی هفتاد مشاهده میشه :| 
البته این رو قبول دارم که اکثر دهه هشتادی ها گند خیلی چیزا رو بالا اوردن :)) نقص که برا همه ست :|
الان حالم جوری نیست ک بتونم کامنتی بزارم و فقط میگم که خوندم! 
شاید بعدا اومدم و ی چیزی گفتم!
پاسخ:
اجباری به کامنت گذاشتن نیست چرا اینطوری فکر میکنید بعضیاتون :|
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۸ علی محمدرضایی
خیلی با جزئیات گفتی وسطش حوصله م سررفت
شروع جدیدت هم مبارک



راستی چرا خط اول نظرم این خطه افتاد روش هرکاری کردم بردارم نشد
پاسخ:
دستت خورد به علامتی که اونو میندازه. 
ممنونم 
اگه اجباری بود که من برا هر پستت کامنت میزاشتم -_- :/
پاسخ:
خب پس چرا میگی بعدا میام کامنت میدم :-/ همون بعدا بیا دیگه. چرا اطلاع میدی :))
اوهوم، ایده خوبیه ؛ جمع آوری زباله های بازیافتی لازمه ، ولی متاسفانه شهرداری مسئولیت پذیری نداره :| و ما هم که نمیتونیم به تنهایی بازیافتشون کنیم! مردم خیلی باشعور و خوب بشن میتونن تفکیک و جمع آوری کنن ، بازیافت کردنش وظیفه ىِ نهادهای دولتی و رسمی مثل شهرداریه ...
از بین پنج لینکی که گذاشتید ؛ لینک مطلب دوم و سوم ، یکی هست :)
+ باز خوبه دانش آموزای مدرسه شما ، در همون حد پایه بودن و حداقلش مسخره بازی در نیاوردن (یا شاید شما از مسخره بازی هاشون ننوشتید) ، مدرسه ما طوری بود که حتی نمیشد مطرحش کرد ، از بس که مسخره هستن :| 
پاسخ:
من دقیقا از این به انتظار نشستن بدم میاد :) ما که میدونیم وظیفه ی کیه و میدونیم وظیفه شو کامل انجام نداده در خیلی جهات یعنی خب این مبرهنه و واضح هست برای همه. 
ببخشید دوباره میزارم. 
:)) خندیدن ولی کم. 
آن سری نوشته هایت را بگذار فاطمه :) بگذار تا برایش اسم پیشنهاد دهیم :)

به نظرم خوب بوده که برای چیزی که برایت مهم بوده تلاش کردی، حتی اگر نشده، مهم نیست، مهم تلاش تو است :)
پاسخ:
هنوز ننوشتمشون میخوام بنویسم همینجا منتشر کنم :)) شبیه یه اعتراف نامه ای چیزی :)) واسه همین زودتر ازتون اسم خواستم که برچسب بزنم براشون و همین یکی که منتشر شده. 

ممنونم. 
یه موقع بعدا یادم رفت خو:| میخواستم اعلام حضور کنم بگم خوووندم اینو الان حضور ذهن ندارم ولی :|
پاسخ:
بیخیال :)
برچسب دقیقا برای چه نوع پستی؟   
مثلا نوشته ی سفید یا نوشته ی نانوشته یا حفظ شده از نوشتن یا...:))
پاسخ:
نوشته ی نانوشته :))) جالب بود این یکی. 
فعلا که نوشتنشون کنسل شده. یعنی حوصله نداشتم درباره ی گذشته گزارش بنویسم. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">