وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

چهل تیکه

/ بازدید : ۳۰۶

...، آنتی موآن، تلوریوم، پلوتونیوم، استاتین| درحالی که نور زرد چراغ خواب چشمم رو اذیت می کرد| "تو چرا اینقدر سرد رفتار می کنی؟"| "ممنون، شما خوبی؟"، رو به دختر کلاس هشتمی که حالمو میپرسه| "از شوت زدن نترس"| عذرخواهی های خانم نون بعد از برخورد کتاب به سرم| "سرد نیستم"|It doesn't even matter how hard you try| وقتی نزدیک بود ط رو ببوسم| نظریه ی کوانتمیِ ساختارِ اتم| گاوپرست| nobody owns you|"عجب چشمایی"| "مگه رفتن من برای کسی مهمه؟"| پست تایپ میکردمو صدایی به گوشم نمی رسید| "زهرا خونه ست با هم بریم نماز؟"|...الکترونگاتیویِ فلوئور| "همین کتابو میبرم"| نشسته بودم با گربه ها مدیتیشن کار می کردم| "یعنی نمره ی کم مشکل از دبیرتونه؟"| هوا اینقدر سرد بود که بینی م رو حس نمی کردم| "فاطمه، چشماتو ببند!"| چگونه یک گیاهخوار را دچار یاس فلسفی کنیم| "تو خیلی با من سرد شدی:("| یه ساعت غلط هم دوبار زمان درستو نشون میده|"تولدت مبارک"| تک تک وبلاگ نویسا داشتن میرفتن| "آدم باش!" رو به آینه دستشویی| همه کانالامو میوت کردم| f*ck you|بابا زنگ می زد| "یه ساعت دیگه زیرگازو خاموش کن"، مامان گفت| "اِاِاِ! اِس او چهار دو بار منفی بووود؟"|"این تیکه کاغد سفیدا چیه چسبوندی رو کتاب دینی؟"، مائده پرسید|"اون عکس که موهات فر بود جذابتره"|بجای فیلم ساعتها اشتباهی یه چی دیگه دانلود کردم|"با این جوشی که زیرِ لبم زده نمیتونم خویشتن نوازی کنم!" رو به برنامه صبحی دیگر و مهمانش|"أره مامانت مرد دیگه، همه میمیرن"، محمود به سمت مامان| "چرا اینقدر بی توجه جلوه ش میدی؟" من به محمود| "قبل از قضاوت کردن نتیجه رو ببین!" محمود گفت|"من به حال اون بدبختی غصه می خورم که قراره با تو رل بزنه" خانم عین به من| مادربزرگم مُرده، دلم میخواد پست بذارم|"دوس داری پی وی من سین کنیییی؟"

نویسنده : فاطمه .ح ۶ لایک:) | ۰ دیس لایک:(
متـ ـین
۰۵ دی ۱۴:۱۹
چی شد :/
پاسخ :
هیچی. 
+جوابِ کامنت اقاگل برای توضیحات بیشتر :)
Mr. Moradi
۰۵ دی ۱۴:۳۵
خدا رحمت کنه مادربزرگتون رو ... 

پاسخ :
ممنونم :)
آقاگل ‌‌‌‌
۰۵ دی ۱۵:۳۰
نفهیدم دروغ چرا.

پاسخ :
چیزِ فهمیدنی ای هم نیست؛
چهل تا تیکه از خاطرات مختلف رو کنار هم گذاشتم، چیزایی که اذیتم میکردن یا به ذهنم می اومدن،
شد این پست :)
علیـ‌ تَرین :)
۰۶ دی ۱۳:۲۳
مادربزرگتون رو خدا رحمت کنه... 

پست را دوست داشتم :)
ضمن اینکه یاد باد "اهم0اهم" یاد باد! :)
پاسخ :
خیلی ممنون. 

:)) بله. 
منِ مجازی
۰۶ دی ۱۴:۰۷
روحشون شاد .. .
پاسخ :
تشکر. 
پریسا ..
۰۶ دی ۱۷:۳۷
هی این چهل تیکه رو خوندم، خاطره های پست های قبلی زنده شد :)

ایده قشنگی بود :)
پاسخ :
برای خودمم خاطراتی که ننوشته بودم زنده شد :-)

*_* چ خوب. 
Haa Med
۰۶ دی ۱۹:۵۸
پاسخ کامنت "آقاگل" رو خوندم. متوجه شدم.
پاسخ :
:-)
لوسیفر زوبع
۰۷ دی ۰۸:۴۸
برای خونوادتون آرزوی صبر میکنم 
پاسخ :
خیلی ممنون🍀
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
فاطمه‌ام؛
یک دهه هشتادی، وگن و گیلانی.
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان