وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




ذهن بی پنجره دودآلود است ..

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۲۳ ق.ظ

سلام. خبرهای زیادی وجود داره. اونقدر زیاد و درگیرکننده که این روزها از نوشتن فرار می کردم. 

1.قضیه ی انتخاب رشته خیلی پیچیده شده. نمیدونم چیشد که حدود سه هفته پیش کاملا نظرم درباره ی تحربی رفتن برگشت و به خودم اومدم و دیدم دارم سرِ خودم کلاه می ذارم. پس فکر کردم و دیدم واقعا انسانی با همه ی اون درسهای دینی و مذهبیِ مزخرفش که همیشه ازش فراری ام، درس های مورد علاقه ی منو در خودش داره! آینده ش زیاد خوب نیست و این چیزیِ که باعث میشه خانواده م زیاد به این رشته میلی نداشته باشن. مخصوصا برادرهام. محمد همیشه میگه باید روزی رو تصور کنی که کسی نیست. هیچکس نیست که ازت حمایت کنه و دستت رو بگیره؛ این واقعیت زندگیه و تو باید گام هات رو جوری برداری که وقتی به این نقطه رسیدی، خودت رو بکشی بالا. میگه با این نوع نگاه برو جلو. من واقعا دارم اینجوری تصور می کنم ولی شاید زیادی خوشبینم که هنوزم رشته انسانی رو برای این کار، البته با کلی سختی و زور و زحمت، مناسب می دونم. 

همه چیز جالب و قاطی پاتیه. کسی مجبورم نمی کنه رشته ی خاصی برم. 

ناراحت کننده ترین چیز برام وقتی بود که پدرم اولویت هام رو اینجوری زد : تجربی، ریاضی، انسانی!

از این ناراحت نبودم که جا به جا زده، چون میدونستم بعد از یکی دو جلسه وارد سامانه ی داده هاشون میکنن. دلخوریم از این مسئله بود که پدرم هنوز من رو درست نشناخته؛ که تقصیر منه. 

یه جورایی همه چیز داره بهم میگه برو انسانی، برو انسانی! :)))

2. عسل این روزها کَم کَم میخواست دوباره به من نزدیک بشه، گاهی زنگ تفریح ها میاد جای مائده می شینه و میخواد یکم بیشتر با من در ارتباط باشه. من برعکس! دیروز نمیدونم چی پیش اومد که با شوخی گفت این همونیه که به من گفت دوری و دوستی ها! آخه این چه معنی ای داره؟

گفتم خب چیزِ بدی که نیست. تو همینو به سایان گفتی. این حرف برای بهتر شدن رابطه ست. 

گفت من و سایان خیییلی فرق داشتیم. 

گفتم من و تو هم خیییییلی فرق داریم! (و بعد یکی از کسانی که کنارمون بود هم من رو تایید کرد)

3. دیروز جشن دهه فجر و این چیزها رو گرفته بودن و روزی بود که باید غذا می بردیم. برام جالب بود که چقدر همه شون از من می پرسیدن تو که گیاهخواری چی آوردی؟

فکر کنم به نظرشون من هیچی نمیخورم :))) راستش سخت ترین بخش گیاهخواری اونجاست که یکی ازت میپرسه چرا گیاهخواری؟ و انتظار داره در یکی دو جمله بهش جواب بدی. در کنارِ اینکه خودت هم میخوای تو 5 دقیقه جوری جواب بدی که یارو حداقل یه ذره علاقمند بشه! من باید فکری برای این قضیه بکنم و حرفهام رو در برابر این سوال بنویسم و ویرایش کنم و ویرایش کنم ... تا حدی که کوتاه و مفید بشه. خودتون که می دونید، خیلی از آدم ها دوست ندارن زیاد توضیح بشنون! شاید چون اینجوری متقاعد میشن که اشتباه میکنن یا نیازه یه ذره بیشتر بهش فکر کنن. حتی اون هایی هم که توضیحات مفصل من رو شنیدن، اغلب نمیتونن بپذیرن که من واقعا بخاطر این چیزها زندگیمو تغییر دادم! به هر حال ... گیاهخواریِ من داره شش ماهه میشه. البته در اصل 14 اسفند این تاریخ فردا می رسه :))

4. این روزها میرم کتابخونه ی مدرسه مون که بیشترش کتابهای درسیه و سعی می کنم یه سری کتب غیردرسی بیابم و بخونمشون و سر خودمو باهاشون گرم کنم که این روزها بگذرن. فقط یه چیزی میخوام که بیاد دستم و 

کتاب شازده کوچولو رو دیدم لا به لاشون و چون قبلا جسته و گریخته یه چیزهایی ازش خونده بودم، برش داشتم؛ راستش رو بخواید چون خودم تیکه تیکه خونده بودمش فکر می کردم باید طولانی تر از چیزی باشه که فکر می کردم اما خیلی خیلی خیلی کوتاه بود!!! واقعا این شازده کوچولو بود؟ دارم فکر می کنم که کاش هیچ وقت نمی خوندمش. 

یه کتابی هم به چشمم خورد که یه سال پیش فصل اولشو به صورت پی دی اف خونده بودم و خلاصه بهونه ی خوبی برای گرفتن وقت خودم شده این کتاب. کتابِ زنان کوچک.

یه جور کتابی هم بود که نمیدونم دقیقا باید اسمشو چی گذاشت، یه جور فصلنامه ی قطور بود(قدیمی هم بود؛82)! "کتاب طنزِ 1" دو سه تا از نوشته هاش رو خوندم؛ یکیش درباره ی طنز در نوشته های قدیمی بود : "درخت آرسینگ"؛ روایت جالبیه. البته درباره ی اون توصیح می داد، نه اینکه اون رو کامل گذاشته باشنش. 

در این بین چشمم به "جنگ و صلح" هم افتاد. شاید بعد از زنان کوچک خوندمش. البته فکر نکنم! چون قراره برم کتاب "درخت زیبایِ من" که یکی از وبلاگی ها پیشنهادش داده بود رو بخرم پس احتمالا بعد از این یکی میخونمش. 

جدیدا یه عادتی هم در من بوجود اومده که زیر یه سری جمله های خاصی رو خط می کشم و بعد که کتاب رو تموم کردم اون جمله ها رو تو یه سررسیدی می نویسم. هم کتابهایی که خوندم ثبت می شن و هم نکات جذابشون. 

کتابخونه مون خیلی فقیره بیچاره! زنگهای اول که کلا باز نیست معمولا. زنگ دوم میان. زنگ سوم که زنگِ نمازه بازم تعطیله و زنگ چهارم شاید باز باشه :)) البته دیدم زنگ سوم هم باز کنن.

5. میخوام برای خودم اسلایم درست کنم. دیروز چون حواسم نبود، اینقدر کارت کتابخونه ی مدرسه رو تو جیبم مچاله کردم که پدرش در اومد!

6. حرفهایی هست که یادم میره :| بیخیالِ اونها. به این آهنگ گوش بدیم : fly|Avril

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۱
فاطمه .ح

نظرات  (۱۱)

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۴۶ اسماعیل نادری
 چرا؟ شازده کوچولو که محشره .
لینک آهنگ کار نمی کنه. اسلایم چیه؟
پاسخ:
نگفتم که بده. اتفاقا بسیار هم دوست داشتنی بود، اما فکر می کردم طولانی تر باشه چون پیام های اخلاقیش رو همه جا خونده بودم و وقتی خودِ کتاب رو خوندم و دیدم که کوتاهه، ترجیح میدادم هموتطوری تو ذهنم طولانی می موند. نمیتونم کامل توضیح بدم :))
الان تغییرش میدم👌
اسلایم یه ماده ایِ که حالت خمیری و ژلاتینی داره. افرادی که استرس دارن استفاده ش میکنن برای فشار دادن و گاهی برای اموزش یه چیزهایی به کودکان هم به کار میره. من چون عادت دارم با یه چیزی ور برم، میخوام ازش استفاده کنم. در سطح اینترنت عکس و فیلم ازش هست. 
از نظرتون درمورد شازده کوچولو تعجب کردم. ولی خب هرکسی یه سلیقه‌ای داره. من بار اول تو نوجوونی با ترجمه‌ی اصغر رستگار خوندم و عاشقش شدم. بعدتر ترجمه‌ی شاملو رو دیدم و اصلاً از ترجمش خوشم نیومد. مال شما مترجمش کی بود؟
پاسخ:
من نگفتم که خوشم نیومده. کامنت اقای نادری رو بخونید شاید متوجه حرفم بشید. 
اقای شاملو. اصلا بحث من با متنش نیست. گفتنش مثلِ اینکه خیلی سخته :)
o_O هر رشته ای به اندازه کافی خوبه و عالی هست ، ولی باید عالی باشی ! همین ، فرقی نمیکنه تجربی یا ریاضی بری با انسانی ، وقتی که بی علاقه و انگیزه باشی ، هیچ فرقی نمیکنه میشی اون کسی که نیاز به حمایت داره 
پاسخ:
اوهوم. خودم هم به همین فکر می کنم. 
1. چون اونجا گفتی که "درس‌های دینی و مذهبیِ مزخرفش" برای این بند حرفم رو نمی‌نویسم :)
4. خوبیِ شازده کوچولو دقیقاً همین نکته‌اش هست! همین که در همون کوتاهیِ نسبیِ خودش، خیلی حرفش رو قشنگ زده.
پاسخ:
1. متشکرم و عذرمیخوام اگه حالتِ توهین گرفت(واقعا گرفت؟)، امتحان دارم و تو مخم نمیره این روایتِ سه خطیِ امام علی. :/
4. خب بنظرم من زیادی کوتاهه. خیلی سریع گذشته. خیلی! اصلا نمیتونم درک کنم زیباییِ توصیف های بسیار و این چیزها کجا میره؟
به هر حال مرضیه درست میگه، هر کس یه سلبقه ای داره و احتمالا بخاطر همینه که نتونستم با این سلیقه م درک کنم کوتاهیشو :))
از این که در مورد کارات فکر می کنی و بعد تصمیم می گیری خوشم میاد، مثل خیلی از نوجوونا و حتی جوونا الله بختکی پیش نمیری، آفرین
در مورد گیاهخواری، سعی کن رژیمت جوری باشه که همه ی مواد مغذی رو برات فراهم کنه، اگه بخوام توضیح بدم خیلی میشه، از یه مشاور تغذیه کمک بگیر. یه نکته هم این که غذاهای گیاهی هیچ کدوم ویتامین ب 12 ندارن، مکملهاشو حتمن استفاده کن.

توی کتابخونه های عمومی عضو شو، اونجا با دنیایی از کتاب روبرو میشی
پاسخ:
نیاز نیست توضیح بدی زیاد درباره ش خوندم، البته تولید کننده ویتامین ب12 یه باکتریه که درخالک وجود داره و خود به خودی در گوشت هم وجود نداره! یعنی اون حیوان از گیاهانی تغذیه کرده که باکتری ب12 در خاکشون بوده و به این دلیل کمی هم ب12 داره و الخ. 

عضو شدم و رفتم ولی خب به دلیل یه سری چیزهایی که قراره بنویسم دیگه مراجعه نکردم. برای پیشنهادت ممنونم. 
اِاِاِ من فکر می‎کردم شما قراره خانوم دکتر بشی
من خودم به واسطه اینکه از عربی خیلی بدم میومد دور این رشته‎ها رو خط کشیدم متوجه نشدم چه چیز این رشته براتون جذاب بودش؟
پاسخ:
همه همین فکرو میکنن :))) امروز به یکی از دوستان پدرم که از 4-5 سال قبل همیشه به من می گفت "سلام خانوم دکتر!" گفتم من قرار نیست دکتر بشم و بالاخره این قضیه رو تموم کردم :)) چون من تجربی هم برم فکر نمی کنم دکترشم!
خب ببین من از خوندن چیزهای تئوری و نظریه دادن و بحث کردن درباره شون لذت می برم. از خوندن یه سری درس های خاصی مثل فلسفه و منطق و ادبیات. در نتیجه حتی اگه زیاد عربی و دینی هم دوست نداشته باشم،بخاظر چیزهایی که تو خونمه باید قبولشون کنم. البته همچنان دودلم. چون از طرف خانواده زیاد احساسات خوبی بهم منتقل نمیشه، الخصوص برادرم که هی جنبه های بد و افراد ناموفق این رشته رو بهم متذکر میشه. هی تاکید میکنه اگه میخوای ازون زن هایوخونه نشین شی، آره برو :/ خودش میدونه من از چی بدم میاد، هی تکرارش میکنه. این چیزها من رو دودل تر میکنه. 
http://www.bashgah.net/fa/content/show/44481


http://farhangemrooz.com/news/12601/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF


سلام فاطمه جان چه تصمیم خوبی گرفتی من وقتی به این رشته علاقه مند شدم که دیگه دیر شده بود.(. .) من فکر میکنم یعنی فکر نمیکنم احساس میکنم که رشته ی انسانی در آینده ی نه چندان دوری میدرخشه و اهمیت خودش و اینکه دنیا توی دستاش میچرخه رو به همه نشون میده. رشته انسانی تو کشورای جهان سومه که نادیده گرفته میشه در حالی که بقیه دنیا نخبه هاشون میرن سراغش. انتخابت درسته شک نکن.این رشته پره پرواز شماس. چون استعدادشو داری. یه روزی بابت کتابی که نوشتی میبینی جایزه نوبل رو بردی^.^
پاسخ:
متوجه نشدم این لینک ها برای چیه. بازشون می کنم الان 😑
سلام :) خب میدونی من همه ی اینا رو به برادرم گفتم و اونم گفت خب باید جامعه خودتو نگاه کنی که تا 20 سال دیگه هم هیمنطوری رشته های انسانی رو دستِ پایین میگیرن :))) و حرفش درسته. ولی باز خوب تو کتم نمی ره که ولش کنم. 
اوه من که نمیخوام یه نویسنده شم :)) شاید هم بنویسم در کنار بقیه ی چیزها ولی در این حد که نمی رسم؛ نمیدونم امیدوارم واقعا چیزهای خوبی در انتظارم باشه. 

(نیاز نیست توضیح بدی زیاد درباره ش خوندم)

!!!!!!!

احساس کردم بهم توهین شد، یعنی الان منم بگم نیازی نیست بگی تولیدکننده ی ب12 باکتریه و خودم دانشجوی پزشکیم و یه فیزیولوژی گایتون خوندم قد صندوق؟


از اپلیکیشن طاقچه هم برای کتابخوانی می تونی استفاده کنی، اگه داریشم که خب ایول دیگه.

پاسخ:
:/ نه، منظورم این بود که نیاز نیست توضیح بدی، زیاد درباره ش خوندم! همین! چقدر پیچیده ش میکنی :|
بله می تونی بگی، چرا نگی؟

داشتم ولی الان از یه چیز دیگه استفاده می کنم. 
خب منم تاریخ و ادبیات علاقه داشتم و مطالعات خارج از رشتمون تو این حیطه‎ها تا حدی که بخوام انجام دادم.
به هر حال صحبت برادرتون به خاطر فرصت شغلی حاکم تو کشورمون هست.که خیلی هم بیراه نیست. به هر حال شمایید که تصمیم گیرنده هستید و باید آینده خودتون رو مشخّص کنید که فردا نگید تقصیر بقیه بود که من اومدم سراغ این رشته و نصفه نیمه تمامش کنید برگردید سر خونه اوّل توی یه رشته دیگه...
ان شاء الله درست‌ترین تصمیم رو بگیرید.
پاسخ:
خب قضیه اینه که مطالعه چیز دیگری در کنار درس های تجربی (اگه تجربی برم،) احساس پوچی به من میده، شما رو نمیدونم ولی الانش یه همچین حسی دارم چون خودم رو در راهی نمی بینم که میخوام باشم برای همین حالم بد میشه و نه تو درسهای خودم موفق میشم نه تو چیزهای موردعلاقه م. نمیدونم چطور توضیح بدم، ولی به هر حال این مدلیه دیگه. حرف برادرم و شما رو هم کامل قبول دارم، حرف خودمم قبول دارم! و برای همین موندم. و راستش من بیشتر به یه شغلی که در راستای رشته م نیست اما به روحیاتم میخوره و یه جورایی از الان دارم سعی می کنم توش پیشرفت کنم(یعنی بسترش اماده س، یه چیز تو این مایه ها :/)، فکر می کنم. مشکل اینه که همون شغل هم زیاد تو کشورمون جا افتاده نیست :))) حاا خلاصه من سمت هرچی برم بنظرم باید سختیشو خیلی به جون بخرم چون معمولا چیزهایی که میخوام هموناییِ که الان تو جامعه دست پایین میگیرنش. همه چیز به طرز ناخوبی، پیچیده ست :)))
ممنون، امیدوارم. 
درد منو فقط تو میفهمی :)
پاسخ:
:-? -_-
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹ فـاطمـه نـظری
ببین تو بحث انتخاب رشته خوب فکر کن. و فقط به علایقت فکر کن. خودت رو در آینده تصور کن.
من موقع انتخاب رشته به ترتیب زدم انسانی - تجربی - هنر - ریاضی
ولی شاید بهترش این بود که میزدم هنر - انسانی - ریاضی - تجربی
وقتی به این نتیجه رسیدم که روحیه ام به هنر میخوره که دیگه دیر شده بود...
الانم که تو سال کنکورم، رسیدم به انتخاب سختتری...انتخاب رشته ی دانشگاهی...
پاسخ:
اهوم.
راستش الان که این کامنتو دادی یادم اومد قرار بود برم بگم اولویت های انتخاب رشته م رو که قراره تغییر بدم به مشاورم بگم که یادم رفت :| فکر کنم بزنم انسانی/تجربی/ریاضی. (البته کلا که 12 تاست ولی منظورم سه تای اوله)؛ ولی کلا یادم رفت 😁

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">