وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




بُعد جدید

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۴:۲۶ ب.ظ

ازونجایی که عادت کردم وقتی میام اینجا حال بد خودم رو به اشتراک می‌ذارم، این پست هم در همین رابطه‌ست.

البته از حال بدی‌هایی که براش دلیلی پیدا نکردم. در حقیقت امروز زنگ ادبیات داشتیم گروهی یه بخشی از جزوه‌ی دبیر رو حل می‌کردیم که نقش "را" ها رو داشت. من گفتم این "را"ی مفعولی‌ه اما یکی از هم‌گروهی‌هام روی "را"ی حرف اضافه تاکید داشت. من گفتم خب من اونطور فکر نمی‌کنم. اون گفت ولی معلومه و فلان و بسیار.

بعدش صدای گروه بغلی رو شنیدیم که داشتن به هم می‌گفتن "را"ی حرف اضافه‌ست. بعدش اون به من یک نگاه با لبخندی انداخت که الان نمیتونم بگم لبخندش یه لبخند مهربانانه بود یا خبیثانه. اما به هر صورت باعث شد من گُر بگیرم و قاطی کنم. به دبیر گفتم مگه حتما همه‌ی اعضای گروه باید یه نظر داشته باشن؟

به هر صورت چندجمله‌ای الکی با عصبانیت حرف زدم بعد سکوت کردم و سرم پایین بود. دبیرم به شوخی گفت اینایی که پوستشون سفیده رو راحت می‌شه فهمید کِی عصبانی می‌شن ولی ما سبزه‌ها باید کلی زور بزنیم تا معلوم شه.

منم در همون حین که سرم پایین بود -نمی‌دونم به چه دلیل- اشکم سرازیر شد و تقریبا کل اون زنگ رو همونطوری بودم... .

نمی‌دونم دلیل داد و بی‌دادم چی بود؟ اون تمرین رو من درست جواب دادم اما قطعا ارزش اینکارو نداشت. اصلا دلیل گریه رو هم درک نمی‌کنم. لابد ازین گریه‌هایی هست که دست خود آدم نیست؟

فقط موندم چرا باید تو مدرسه این حس گریه بهم دست می‌داد.

خلاصه‌ اینکه بعد از کلی تلاش و زحمت برای دور کردن خوی خشمگینی و حساسیت بیش از حد که همیشه با من عجین شده بود، این جلسه در حالی که تقریبا یک ماه از مدرسه گذشته، بُعدی مهم از شخصیتم رو برای افرادی که به تازگی در کلاس دارن منو می‌شناسن نمایان شد که تعجب‌برانگیز هم بود.

نظرات  (۷)

آره. متوجه‌ام. فکر کنم شیشم یه‌بار اینقدر عصبانی شدم. البته موضوعش یه‌مقدار متفاوت بوده. با این حال، وقتی خودت می‌دونی داری درست میگی و دبیر هم میدونه، به‌نظرم حیفه که خودت رو واسش ناراحت و عصبانی کنی. با یه‌خورده تمرین میشه این عصبانیت رو رفع کرد. فقط به این فکر کن که بقیه و حرفاشون و لبخند خبیثانه‌شون ارزش ناراحتی نداره :)
پاسخ:
:-/ موضوع به این بی‌اهمیتی که ادم نباید عصبی بشه:)))) خیر سرم اینقدر خوددرمانی کرده بودم که دور شده بود :|
منم تو مدرسه از این گریه ها زیاد میکردم :دی 
راستی چرا منو قطع دنبال کردی 😬
پاسخ:
دیگه دبیرستانم لامصب:))

من یه روز نشستم اکثر افراد رو آنفالو کردم، پست‌های زیادی نخونده داشتم :/ بعدا قصد فالو دوباره دارم یکم که درسا سبک شه، نو پرابلم :)
منم حدود هشتاد تا پست نخونده دارم :))😁
پاسخ:
بد دردیه
وقت‎ها ناراحتی‎ها رو هم جمع می‎شند و یه دفعه می‎شه آدم بی‌اختیار کنترل خودش رو از دست می‌ده.
حالا هرچند ارزش نداشت خودت ناراحت کنی ولی مرسی که درست گفتی :))
پاسخ:
خواهش می‌کنم:))))
درسته ولی کاش تو خونه بود این بی‌اختیاریه :| اعصابم خرد شد لامصب. رفتار مناسبی نبود تو کلاسم.
فراموش و خاطره می‎شه اصلاً خودت سر این چیزا اذیت نکن ;-)
باز تو رفتارت خوب بوده من هم سن تو بودم رفتارم اینطوری بود زدم از گروه بیرون و تنهایی مسئله فیزیکم رو حل کردم :))
معلم هم ازم نمره کم کرد :/
پاسخ:
آره خاطره که میشه ولی همه با همین اتفاق یادت میارن :))))))
بهت نمیاد :|

نه اینطور فکر نمی‌کنم، شاید اتفاق دیگه‌ای رو مد نظر قرار بدند.
در کل حساس نشو. بعضی از این هم کلاسی‌هات بعد یه سال اسم تو رو هم فراموش می‌کنند.
چی بهم نمیاد؟
پاسخ:
درسته، این آدمو آروم می‌کنه اما در همین سه سالی که باهام هستن باعث تغییر نگاهشون می‌شه. که اونم فرض میکنیم مهم نیست:))

اینکه تک‌روی کنی، از کلاس بری بیرون و اینا D:
خیلی چیزها رو می‎تونی با فرض کردن به نتیجه برسی.

گاهی وقت‎ها فرض‌ها آسونه مثلاً من فکر می‌کنم در آینده به اهدافم می‌رسم و جلو می‌رم. و بعضی فرض‌ها سخته مثلاً تو اتاق ما خیلی وقت‎ها هم‌اتاقی‌ها فرض می‌کنند ظرف تمیزه و غذا می‌خورند.

از کلاس بیرون نزدم رفتم یه میز دیگه نشستم. من هیچ وقت کار گروهی رو دوست نداشتم مگه اینکه مدیریت به عهده خودم باشه.
پاسخ:
نو بود این حرف ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">