وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اینگونه ام» ثبت شده است

من این مدلی نیستم. 

همون مدلی که زرت و زرت حال آدما رو خراب می کنه. 

من فقط زیادی محتاطم؛ و این منو ازار میده. 


یه همکلاسی دارم که امسال رابطه مون به طرز عجیبی خوب شده. یه چالش تلگرامی فرستاده بود تو گروه. یکی از سوالاش این بود که دوست صمیمیتون کیه. من همیشه شک داشتم؛ اینکه اگه الان یه نفر، فرقی نداره دختر یا پسر، تو یه رابطه ای ما منه، در چه سطحی هستیم. نوشتم : نمیدونم. 

اون دختره هم با خنده و شوخی بهم گفت خیلی خری که اسم منو ننوشتی. اون دوست خوبیه. ولی از فیلترهای رو مخِ من رد نشده. 

یه روز هم نمیدونم چی شده بود، که داشت میومد منو بغل کنه، من خودمو کشیدم عقب !!!!! اخه موندم واقعا. خب داره بغلت می کنه الاغ :/ اخرشم برای جمع کردنِ قضیه گفتم من از بغل بدم میاد، بوس کن :/


از ابراز علاقه ها می ترسم. از بغل کردن همکلاسیم هراس دارم. یا از حالات هیجانیِ اطرافم. دوست دارم همه چیزو تحت منطقِ چرت و پرتِ خودم بسنجم و انجامش بدم. یه جور لذت و امنیتِ خاطره خاصی میده. دوست دارم همع چیز از فیلتر بگذره. ولی دنیای واقعی اینطوری اتفاق نمی افته و این اعصاب منو خرد کرده :/

شاید بخاطر خاطره ی مزخرف دوران کودکیم باشه البته این چیزا. احساس می کنم رو همه چیز تاثیر گذاشته اون خاطره. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۶:۳۷
فاطمه .ح

یه جور عجیبی احساس می کنم شخصیت گوهی دارم. 

چون عقب تر رو که نگاه می کنم می بینم با بعضی حرفام حالِِ افراد نسبتا زیادی رو خراب کردم. یا عصبی شون کردم. یا هرچی. 

بعد حالا جالبه که در جوابِ پست سخاوتی نوشتم میخوام شاد باشم و شاد کنم. 

دروغ نگفتم چون همین بوده. چون همون چیزهایی که تو ذهنم مرورشون می کردم تهش می رسید به اینا. اما اینقدر آینده رو مرور می کردم که حال از دستم می رفت. الان هم البته تغییری ایجاد نمیشه. باز شاید یکی دو مورد کمتر انجام بدم. همونم غنیمته؛شاید. 


از کلمه ی عذرمیخوام و ببخشید بدم میاد؛ 

ولی زیاد بکار می برمش. 

در حقیقت از این بدم میاد که می تونم به صورت ظاهری اشتباه هایی که کردم رو بپوشونم. خب طرف مقابل می خواد چی بگه؟ بگه نمی بخشم؟ بگه فراموش نمی کنم؟

چندان برام پیش نیومده. 

معمولا اون یارو هم به عذرخواهیِ ظاهریِ من، یه جوابِ ظاهری میده که عاری از دلخوریه. 


همه چیز به طرز عجیبی مسخره ست :|

و خنده دار :|

و جالب :|

و اشک درآور :|

و چرت و پرت :|


حقیقتش خودم از همه چیز چرت و پرت ترم :|

بدبخت اونایی که با من وقت گران بهاشونو تلف کردن :/ احساس می کنم چرت و پرتیِ من میتونه روشون تاثیر بزاره :))


-__- -__- -__-

از بستن کامنت ها هم بدم میاد. 

موافقین ۱ مخالفین ۲ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۰
فاطمه .ح

میدونستید نصیحت های شما یه سری چیزهایی رو تغییر میده؟ پندهای شما مسیرِ یه اتفاقی رو عوض میکنه؟

بله با شما هستم؛ شما مجازیِ عزیز. 

پند و اندرز که شروع بشه وبلاگ نویسی به فنا میره.

 "اینکارو بکن" , "اونکار خوب نیست" که به میون بیاد، نه نویسنده اون نوشته های قبلی رو می نویسه و نه وبلاگ اون محلِ پیشین میشه. 

بعد آدم نیاز داره بکوبه و بسازه. آدرس وبلاگشو تغییر بده. رو کلماتش حساس باشه. ولی هرچقدر بکوبی و بسازی برمیگردی به همونجا. 

همونجا که یه نفر تصمیم گرفت نصیحت کنه.  


+حالِ این وبلاگ اینجوریه. 

++یکم اشتباه برداشت شد فکر کنم. حالِ این وبلاگ تو مرحله ی نصیحت شدن نیست؛ الان بعد از اون واقعه س

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۳
فاطمه .ح

1. دبیر هنرمون از بس کارهای دوخت و دوز میداد که خسته شدیم و بهش گفتیم هیچ کاری که با رنگ و رنگ امیزی انجام بشه تا سوزنو بزاریم کنار مدنظرتون نیست؟ و بعدش با کلی اکراه و این چیزها تصمیم گرفت که روی سنگ نقاشی بکشیم. و من برای طرحم یکی از پرنده های بازیِ انگری بردز رو انتخاب کردم. البته تصویری که می بینید دچار یه اشکالی شده و یکم رنگ سرخ رو بخش کرم رنگش هست که قراره راست و ریستش کنم. 

2. بک گراندِ عکسِ سنگم، همونطور که مشاهده می کنید، نوشته های هم کلاسیم درباره ی حل کردنِ مکعب روبیکه. از قصد هم اینطوری عکس گرفتم چون می خواستم درباره ی روبیک بنویسم! 

قضیه اینه که یه روز دو سه نفری رفتیم به اون همکلاسی گفتیم برامون کلاس های آموزشش رو بزاره و نامرد پایِ حق التدریس رو هم پیش کشید و خلاصه یه مبلغی هم پرداخت کردیم حتی :)) هر چند کلا سه جلسه بود که آخریش هم همین امروز برگزار شد.

 تا الان می تونم دو ردیف کامل کنم به انضمام یه شکل صلیب مانند روی وجه آخر. و تنها چیزی که باعث میشه این مکعبه حل نشه، اون چهار تا وجه گوشه ش هست که فرمول جدا داره. البته چند حالت امکان داره این گوشه ها قرار بگیرن و برای من هر دفعه که حل می کنم در بدترین حالتش که لزوما به فرمول نیاز داره پیش میاد :| فرمول این بخش رو هم دبیرِ آخرین زنگ اومد تو کلاس و نشد بنویسم و خودش هم زود رفت از مدرسه -_- همین الان با یک پی ام حل میشه البته :))

 3. دو سه هفته قبل با یکی از دوستان نشستیم کارهایی که دوست داشتیم انجام بدیم رو نوشتیم و از بین اونا 3-4 تا رو بر اساس اهمیتی که برای خودمون داشتن انتخاب کردیم و قرار شد دو هفته بعدش ببینیم چه کارهایی انجام دادیم. یک هفته ای بین چک کردنشون تاخیر افتاد و بالاخره من این هفته گفتم بیا جلوشون بنویسیم چیکار کردیم. 

و برای خودم اون چندتایی که براش کاری انجام دادم به این شرح بود :

1.مطالعه : کتاب بادبادک باز از خالد حسینی و نه داستان از سلینجر و مطالعه و حفظ یکی دو غزل از حافظ

2. برنامه نویسی : بالاخره تنبلیِ قبلی رو کنار گذاشتم و پای سیستم نشستم و هرچند روزهای اندک اما اینکارو انجام دادم. و البته متوجه شدم یه مشکلی هم برام پیش اومده چون هر کدی که میزدم، علی رغم درست بودنشون، برنامه ی pycharm خروجی ای برام نشون نمیداد ولی قبلا اینطوری نبود. فکر کنم یه کاریش کردم که اینطور شده :/ برای همین دو شب پیش دوباره گذاشتمش برای دانلود. چون ادرس اصلی فایلِ برنامه رو هم بخاطر این جا به جایی های پی در پیِ فایل ها توسط برادرم پیدا نمی کردم که ری اینستالش کنم -_-

3. بسکتبال : کلاس هاشو ثبت نام کردم و میرم هر 5شنبه. 

4. زبان : همچنان همانی بودم که هستم با ترسی نسبتا عظیم از فیل شدن در فاینال:|:|:| + عنوان

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۸
فاطمه .ح

از نمره ی ریاضی و فیزیک خود بسی شرمساریم. 


البته حقیقش رو بخواید ذره ای برام نمره ی این دو تا ارزش نداره ولی از اونجایی که در مقابل خانواده احساس مسئولیت می کنم، ناراحت شدم از گرفتن این نمره چون از همون لحظه ی اول داشتم فکر می کردم چجوری این نمره رو به مامان و بابا و برادر اول و برادر دوم ابلاغ کنم که جنگ درست نشه! فعلا تصمیم گرفتم چیزی نگم از نمره ی ریاصی چون خودشون نمیدونستن من هفته ی گذشته چه امتحان هایی داشتم و هیچ وقت هم جویای این مسئله نیستن فقط میگن درستو بخون و رو هم انباشته نکن اطلاعاتو. تا وقتی هم که نمرات ماهانه ی ماه مهر رو بالاخره بدم، یه فکری می کنم و یا فوقش هیچ کاری نمی کنم. 

امتحان فیزیک رو قبول دارم که کم کاری کردم و هنوز نمره شو نگرفتم ولی افتضاح شدنم قطعیه و شکی درش نیست اما امتحان ریاضیم بی دقتی بود و این دو کاملا با هم فرق دارن. کم کاری یعنی من میدونستم که باید تک تک تمرین های اون فصل رو از جزوه ی فیزیک حل می کردم ولی این کار رو علی رغم اینکه میدونستم امتحانش سخته و من هم اندک استعدادی درش ندارم، انجام ندادم و فقط اون تمرین ها رو خوندم که این کار هیچوقت در ریاضی و فیزیک برای من ثمره ای نداشته و نداره. 

ریاضی رو اما مجبور یودم که همه تمرین هاشو بنویسم چون دبیرم کارکرد میخواد و اگه کارکرد نبری نمیتونی سوال تشویقی حل کنی. سر امتحانش از هر سوالی 25 صدم یا نیم نمره غلط داشتم و وانگهی دریایی از نمرات از دست رفته تشکیل شد. 


قبلا وقتی یه امتحانی رو کم می گرفتم اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که ایا من در این درس استعدادی ندارم یا چون کم خوندم اینجوری بود؟

بعدش به خودم میگفتم زهرا 4 ساعت خونده و من یه ساعت و من یک نمره ازش کمتر شدم و معلومه که اگه نیم ساعت بیشتر تمرین حل می کردم، الان بیست بودم.

یا اینکه اگه دیشبش فقط سرسری نمیخوندم دینی رو الان اون نیم نمره هم از دستم نمیرفت و اینکه نصف لغات عربی از ذهنم پریده بود به خاطر استعدادم نیست و قطعا وقتی که گذاشتم خیلی کم بوده. 

می گفتم من کم کارم وگرنه استعدادش در من وجود داره. بعد می گفتم درسته که ریاصی رو 18 شدم ولی قطعا این استعداد ذاتی که تو محمود و محمد به وفور یافت میشه در خون های من هم هست و اگه چارتار تست بیشتر می زدم قضیه حل بود. و هی یاداوری می کردم اون روزی رو که بدون خوندن چیزی رفتم ازمون دادم. اولین ازمون جامعی که در مدرسه ی سمپاد دادم. به طرز عجیبی اول شدم. گفتم اینقدر با استعدادم که از اطلاعات قبلی همه چی تو ذهنم بود و بچه ها چون نخونده بودن عینِ من، و چون افراد حفظ کُنی هستن این رتبه رو نیاوردن !

همین الان، در همین لحظه می خوام فریاد بزنم که اندک استعدادی در ریاضی و فیزیک ندارم و هر چند از مفاهیم کلیشون خوشم میاد، ولی لعنت می فرستم به هر چی ایکس و ایگرگ و فرمول در جهانه و امیدوارم از دم نابود بشن و حتی اگه قطره ای استعداد ازش در خونم هست، امیدوارم تو یکی از ازمایش های هورمونیم ازم گرفته باشنش و بره پی کارش. 

حفظیاتم همونطور که قبلا گفتم کاملا داعونم و با سرعت حلزون چیزی رو حفط می کنم و از درس های حفطی از ته قلبم و عمیقا متنفرم

 و از این بدم میاد که کل کتابای فیزیک و دینی و ریاضی و این چیزا پر از آی هِیت یو ، آی هِیت مَث، کاریکاتور و و و شده. 


شاید اینقدر بی استعداد باشم که جای یکی دیگه رو تو این کلاس گرفتم. شاید جای مهدیه. اون دختر همکلاسی زبانم که باهوشه و علی رغم اینکه خودشو راضی نشون میده، ناراحته که تیزهوشان قبول نشده و از این میگه که دبیرهاشون اونایی هستن که مدرسه ی ما بارها بهشون پیشنهاد کار داده و اونا قبول نکردن. 

شاید جای اونایی رو گرفتم که میخواستن باشن و نشدن. یا اون دختره که دو صفحه از سوالا رو رد داد موقع ازمون ولی الان رضوانه س و هر هفته هم مبتکران ازمون میده و هم قلم چی. 

هر چی که هست، جایی هر کسی که هستم، جایی خودم هم اگر هستم، خوشحالم و راضیم و علی رغم اینکه الان دارم گریه می کنم حس خوبی دارم. این مطلب رو بخونید و بدونید که اسمِ من " دختر درحالِ تغییرِ عاشق و متنفر از همه چیز" هست. 


احوال روحی و جسمیم سرجاش نیست و الان که دارم اینو مینویسم در اوج انرژی داشتنمه. انرژی ای که همیشه تاریکی شب ها به من میده. شاید برای نیم یا یک ساعت. بعدش هم پر میکشه میره و یه روز دیگه برمیگرده. 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۷
فاطمه .ح