وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قرار» ثبت شده است

همون روز که رفتیم رشت، یکی از بچه هایی که کنارِ من آخر نشسته بود و همون فردِ پوکر فیسِ کنار پنجره تو عکسِ دوم هست و در این یکی پست هم ازش نوشتم، بهم گفت که چهارشنبه هفته بعد (یعنی این هفته) با یه سری از بچه ها بریم سینمایِ فلان جا و سلام بمبئی رو ببینیم!
گفتم ببینم چی میشه و به خانواده می گم و بالاخره بهت خبر می دم. قصد داشتم واقعا برم چون دفعه ی قبلی که یه برنامه ای گذاشته بود نرفته بودم و برنامه کنسل شد و به خودم گفتم بهتره اینقدر آدم بدقولِ نباشی چون خودم از این ویژگیم که گاهی بدقول و حواس پرت میشم و یا از قصد بدقولی می کنم متنفرم. اتفاقا همین الان یادم اومد یه ماهی میشه که کتاب کتابخونه رو گرفتم و هنوز نرفتم که بدم :| چون کارت عضویتمو یادم نمیاد آخرین بار لایِ کدوم کتاب گذاشته بودم :(((
حالا بگذریم؛
دیروز یکی دیگر از دوستان به نام مهسا که از فیلم و کتاب و بازیگری واقعا سرش میشه، گفت بیا بریم فلان اجرای تئاتر رو ببینیم که مهلتش تا 26 اُم هست. کلِ روزهای هفته رو که امتحان داریم، پس می مونه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه. 
گفتم مهسا منو نزنی هااا، ولی عین گفته بریم سلام بمبئی ببینیم چهارشنبه :|
مهسا : آخه سلام بمبئی؟ >_< اصلن خانمِ عین از گلزار خوشش میاد، پورپوری هم از فیلم هندی لذت می بره، تو این وسط برای چی میخوای بری؟
گفتم : پیش بچه ها حال میده خب :/:))) 

یه روز گذشت (که امروز باشه!) و من متوجه شدم نه تنها عین و پورپوری قراره برن اون فیلم رو ببینن، بلکه سه چهارنفر دیگه از دوستان صمیمیِ پورپوری هم قراره بیان و هیچ جوره نمیشه که پیشنهاد بدم اول بریم تئاتر، یه روز دیگه سینما!
حالا اصرار من بر اینکه فقط یکیشون رو برم، یا بینشون فاصله بندازم چیه؟
خب عزیزان خدمتتون عارضم که؛
شنبه جواب امتحان فیزیک ها باید میومد که اومد و نسبت به 15 و نیمِ دفعه قبل پیشرقت کردم و شدم 17 و نیم!
یکشنبه پاسخ ریاصی ها بدستمون باید میرسید، که رسید و پیشرفتم از سه ماه قبل این مدلی شد :
15 < 17  < 19 
یعنی نوزده شدم. 
خب این امتحان ها که به خیر گذشت و من الان نگرانِ اون فاینالی هستم که فردا دارم و از ووکب هاش چیز زیادی حالیم نیست چون همیشه و همیشه و همیشه روی این لغات لعنتی مشکل داشتم و حفظ کردن همه شون هم از ابیلیتی های من خارجه، هم از حوصله م. 
خب حالا اگه من این فاینال رو بد بدم و زبونم لال (!) فِیل بشم، از اون جایی که خانواده م این روزها خیلی میگفتن بخون بخون، احتمالا به عنوانِ تنبیه این برنامه های آخر هفته ی من رو تعطیل می کنن تا بلکه درسِ عبرتی برام بشه :|
تاااازه اگر هم اجازه بدن، که با وساطت مادرم همینطور میشه، پدرم با یه چشم غره ای آدم رو مینگره که حتی روم نمیشه از در خونه برم بیرون! و از اونجایی که من خیلی کله خرم (خودمختار، موقعیت نشناس، دیوانه:/) احتمالا همونطوری میرم بیرون :|

خلاصه میخواستم بگم فردا فاینال دارم و امروز فقط اونو خوندم و با اینکه فردا آزمونِ شفاهیِ عربی هم دارم، هیچ مطالعه ای در این زمینه نداشتم و در ووکب های عربی هم بسیار مشکل دار هستم؛ عاجزانه دلم میخواد که همه چیز به خیر ختم بشه! یا همون ختم به خیر بشه! حالا خیر هم نشد حداقل شر نشه!

پ.ن: در آخر با ریسک کردن، برنامه رو اینجوری گذاشتم که چهارشنبه با اونا برم سینما و پنج شنبه بعد از کلاس بسکتبال بیام خونه یه دوش بگیرم و برم تئاتر. 
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۶
فاطمه .ح