وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

اوقاتِ نوجوانی

/ بازدید : ۵۲


یکی از مهم‌ترین چیزهای زندگیِ اغلبِ نوجوان‌ها، زمان است. 

مثلاً خودم؛ به این فکر می‌کنم که کجا تلف شده، کجا بیشتر مصرف می‌شود و کجا زمانی که سپری می‌کنم به چیزی که دریافت می‌کنم نمی‌ارزد!

برای زمانم کمابیش در ذهن برنامه دارم و وقتی گاه و بی‌گاه ایده‌های جدیدی برای خلق و تغییر در دنیای کوچکم به ذهن می‌آیند، یکی از اولین چیزهایی که از خودم می‌پرسم این است که آیا به وقت (و انرژی) اش می‌ارزد؟


زمان چنان دست و پای مرا در این سوال‌ها و دوراهی‌ها و دل‌مشغولی‌ها بسته که گاه برایم به منزله‌ی زندان است!

از سر و ته‌ش که می‌زنم، چندساعت محدودی بیشتر در دسترس ندارم و هی با خودم فکر می‌کنم کدام ایده، کدام فکر را بر دیگری مقدم کنم و کدام بازدهی بیشتری دارد و از انجام کدام یکی کمتر پشیمان خواهم شد!

البته امکان این هم هست که شخصِ من کمی حساسیت داشته باشم. آن هم اگر باشد، گمانم به این خاطر است که طبق نظر من، نوجوانی، زمان حرکت‌های جدید است.

زمان اینکه یک وقت‌هایی را بگذاری درمورد شعرنویسی بخوانی، شاید شاعر شدی، یا حتی اطلاعاتت را افزایش دادی که خودش در همین راه کمکت می‌کند. ببینی فلان هدیه‌ای که دوستت در ارتباط با یکی از علاقمندی‌هایت خریده (کتابی، ابزاری، چیزی) می‌تواند نقطه خوبی برای شروع آن مهارت باشد یا نه؟  یک وقت‌هایی را بگذاری برای حوزه‌های موردعلاقه‌ات و برخی‌هاشان را که حتی هنوز چند ساعتی هم بهشان نپرداختی، بالا و پایین کنی و بگویی الان وقت شروع/ادامه کدام یکی است؟

این زندان پراهمیت گاهی آنقدر دغدغه‌ام می‌شود که با اعصاب خردی رهِ «هر چه بادا باد» پیش می‌گیرم. هرچند آن ره هم بیشتر از مدت کوتاهی دوام نمی‌آورد؛ من دوباره به برنامه‌‌ریزی زمان می‌پردازم و برای هزارمین بار به زندانی بودن خودم اعتراف می‌کنم.


فکر کنم یکی از دلایل داشتن چنین دغدغه‌ی استرس‌آوری که گاه از لحاظ روحی مرا می‌آزارد، حداقل در نوجوانِ امروزی‌ایِ ایرانی‌ای که من هستم، به عدم انطباق مدرسه با خواسته‌هایم بر می‌گردد.

اولین وظیفه‌ای که همه برای نوجوان امروز متصوراند، تلاش برای رفتن به یک دانشگاه خوب است. حداقل درمورد کسانی‌ که رشته‌های موردعلاقه‌شان عملی نیستند (قاعدتاً دانشگاه رفتن شما را برنامه نویس نمی‌کند اما اگر بخواهید حقوق‌دان هم شوید، کسی بدون مدرک شما را نمی‌پذیرد)، بنظر یکی از بهترین راه‌های رسیدن به قله‌های بالاتر آن رشته، ورود به دانشگاهی قابل قبول است.

اما راه ورود به دانشگاه‌های مهم و معتبر در جامعه ما با چنان وحشتی - همان غول بزرگ کنکور- در هم آمیخته که با یک حساب سرانگشتی بخش اعظمی از زمان دانش‌آموزان را تحت سلطه خودش می‌گیرد.

 اگر هم کنکوری نباشید، تقریباً هشت ساعت در مدرسه‌اید و بعد، چند ساعت در منزل باید به مرور و آزمون‌خوانی و تست‌زنی دروس هشت ساعتِ امروز و روز‌های آینده بپردازید.


اما زمان من دقیقاً به کجا می‌رود؟ نوجوانی‌ام چطور؟ با این اوصاف به من نوجوان حق نمی‌دهید که گاهی بترسم؟ و از این کمبود، این تصرف ظالمانه‌ی «زمان»ی که مخصوص پرورش خیلی چیزهاست، گاهی شاکی باشم؟

فکر نکنم کسی باشد که بگوید نه.


البته که من هم می‌دانم غر زدن چیزی را دوا نمی‌کند. باید یک کارهایی کرد. یک کارهایی نه مثل معجزه، مثل تغییرهای کوچک. آن هم برای کاهش فشار این وحشت‌ها و افزایش آرامش‌خاطرِ جاری در دنباله‌روی از علایق.

و این‌ها چیست؟

سعی می‌کنم جواب‌های دست و پا شکسته‌ای را که خودم تجربه‌شان کرده‌ام، پیشنهادات بقیه و گمانه‌زنی‌هایم را در مطالب بعدی بنویسم.

پ.ن : شروعِ نوشتنِ دوباره‌ی من با تاسیس یک کانال پا گرفت و به اینجا سرایت کرد :-)

نویسنده : فاطمه .ح ۳ نظر ۳ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

lonesome town

/ بازدید : ۵۴

There's a place where lovers go
To cry their troubles away
And they call it Lonesome town
Where the broken hearts stay (for sometime)

You can buy a dream or two
To last you on through the years
And the only price you pay
Is a heart for the tears 

Going down to Lonesome town
Where the broken hearts stay
Going down to Lonesome town
To cry my troubles away

In the town of broken dreams
The streets are filled with regret
Maybe down in Lonesome town
I can learn to forget

نویسنده : فاطمه .ح ۰ نظر ۴ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

عزاداری

/ بازدید : ۷۹

امروز مادر نزدیکترین دوستِ مونثم فوت کرد و میتونم بگم اولین بار بود که تو یه شرایط واقعی برای دلداری دادنِ فرد غصه‌دار قرار گرفتم. درسته که مادرِ خودم هم چندین ماه پیش مادرش رو از دست داد، اما هم براش آماده بود و هم چندان رابطه‌ی نزدیکی نداریم که نیازی به دلداری دادن من داشته باشه و هم اینکه من اصلا بلد نیستم مادر خودمو دلداری بدم. تو یه فاز نیستیم. به هر حال ...

حس میکنم این مراسم باعث میشه یکمی بزرگتر از قبلم بشم. قرار گرفتن تو یه شرایط واقعیِ دوستِ نزدیکِ کسی بودن که داغ دیده‌ست و الان نیاز داره که حالشو خوب کنی یا لااقل کنارش باشی، وظیفه‌ی مهمی بود که امروز به عهده‌م گذاشته شد.

هر چند من تنها نبودم و تقریبا هفت هشت نفر دیگه هم با من شریک بودن توی این دلداری دادن! اما حس میکردم حتی اگه اون‌ها هم کنارش باشن، باز من یه بخشی‌ام که مخصوص خودمم و به اندازه‌ی خودم ازم انتظار بودن رو دارن. قبل از اینکه مادرش فوت بشه، با شنیدن تشکرهاش از خودم که بابت گوش دادن به حرفهاش و حمایت روحی کردنش بود، احساس کردم تونستم این انتظار رو تا حد زیادی برآورده کنم و واقعا رضایت شخصی داشتم که بیاد بهم بگه مثلا با فلان حرفت الان حس خوبی دارم یا همچین چیزی.

یه جور ناراحتی خاصی بهم منتقل میکنه وقتی به این فکر میکنم شبی که ازم تشکر کرد و اون حرفهای خوب رو زد، آخرین شبی بود که مامانش واقعا بود و من میتونستم کمکی کنم. یه جوری هم البته خوشحال میشم. اما بیشتر ناراحت. که با این حس خوب و حسهای خوبِ دیگه خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم چیزهای بدی رقم خورد.

صبح که بیدار شدم، به میم زنگ زدم که بیدارش کنم و تلگرامم رو وا کردم و دیدم همکلاسی قبلیم تو یه گروهی عضوم کرده که اسم گروهش نقطه‌ست و دارن از یه سری مراسمی پرسش و جو میکنن درِش!

ازونجایی که این دوستم با گوشیِ مامانش تلگرام میاد، گمون کردم شاید مامانش منو یه گروهی ادد کرده و خب درجا تصمیم گرفتم که این گروه به من ربطی نداره. برای همین لفت دادم.

بعد که کمی با میم حرف زدم، لیست کانتکت‌هام رو بالا پایین کردم تا ببینم اگه کسی پیامی داده و ندیدم، حواسم باشه که بعدا جوابشو بدم.

همون موقع بود که به پی‌ویِ دوستم برخوردم که ساعت‌های حدود هفت و خرده ای 4 تا پیام داده بود. بازش نکردم. چون یه چیزی اول منو ترسوند. اینکه پروفایلش رو مشکی کرد.

پیامش رو خوندم و حالا هر جور که بود، فهمیدم اون گروه به مراسم های مامانش ربط داشت که بچه ها خودشون زده بودن تا مطلع بشن. بدتر از اون، به دوستی که اددم کرده بود زنگ زدم تا ببینم قضیه چیه و مراسم و اینها کِی هست. فهمیدم همون موقع که زنگ زدم، تقریبا پایان مراسم تدفین بوده. ناراحت شدم که سرِ موقع اونجا نبودم اما خب به هر حال آدم که از شب قبلش نمیدونه همچین چیزی قراره اتفاق بیوفته!

ولی چیزی که این رو برام عین یه زخم کرد، در حقیقت این مسئله بود که بعد از مطلع کردن همکلاسی هام تو گروه تلگرامی، یکیشون گفت چرا خواب موندی و کاش پیشش میبودی موقع تدفین واینها!

هنوزم بهش فکر میکنم یکمی اعصابم خرد میشه. این تقصیر من نبود و قدرت ماورایی هم نداشتم.


به هر صورت، دوستم هفت و خرده‌ای پیام داده بود و من یازده و چهل دقیقه از خواب بیدار شده بودم و تا اینکه خودمو جمع کنم، گریه‌مو بکنم، پیگیری‌م رو انجام بدم و به اجبار مادرم ناهارمم بخورم، ساعت شد حدود یک و خرده‌ای. رفتم خونه‌شون و موقع تسلیت گفتن به باباش دم در، گریه‌م گرفته بود. باباش گفت که برم بالا پیش بچه‌ها و رفتم.

اونجا یه جورهایی همه خالی شده بودن فکر می‌کنم. یا جو ساکتشون کرده بود. چون وقتی که رسیدم، تنها کسی که بین بچه‌ها داشت گریه می‌کرد، من بودم. خودم هم کم کم اون حس آشفتگی‌م با وجود جمع بهتر شد و تونستم فین فین و اشک‌ها رو بذارم کنار.

هر چند ما رفتیم طبقه اولشون، چون دوستم میخواست از مراسم و دیدن آدمایی که برای تسلیت میان دور باشه و تو اون جو منفی گیر نکنه.

تو اون طبقه، من و دوستم و هفت هشت تا دوستِ دیگه، خیلی هم خندیدیم حتی. خیلی هم گریه کردیم. عصبانی شدیم و ... .

بنظرم دورهمیِ فوق‌العاده‌ای. فکر میکنم موثرتر از هر مراسمی که توش بودم، همین مراسم بود. هم حالِ خودت بهتر میشه و هم حالِ اون داغ دیده رو بهتر میکنی. به شرطی که نزدیک باشی و باعث ایجاد رودربایستی نشی و سربار نباشی.

خوشبختانه تجربه‌ی خوب و البته دردناکی بود و هست.

تا همین نیم ساعت پیش خونه‌شون بودم و فردا هم بعد خواب و صبحانه می‌رم پیشش. حالِ خودم هم بهتر می‌شه. وقتی که اونجا نیستم، با فکر کردن بهش گریه‌م میگیره یا دپرس میشم. اما اینجوری حسِ وطیفه‌م پُر می‌شه و میتونم به اون هم کمک کنم.

یه چیز جالب، دردناک، یا هرصفتی که قابل برداشته، این بود که گاهی تو اون جمع حس حسودی میکردم. اگه پیش کسی بیشتر گریه میکرد یا درد و دلش رو بیشتر میگفت یا راحتتر میتونست بغل بشه یا راحتتر شوخی کنه با کسِ دیگه‌ای، این حس حسادت در من ایجاد میشد و تلاش برای اینکه خودم هم بهتر عمل کنم و بیشتر کمکش کنم.

اعترافی که امروز به خودم کردم، این بود که عسل، نزدیکترین دوست مونثی هست که دارم و برام مهمه.

نویسنده : فاطمه .ح ۶ نظر ۵ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

دستِ گویا

/ بازدید : ۱۰۴

یکی از معدود چیزهایی که سه چهار سال قبل خیلی علاقه به یادگیریش داشتم و علاقه‌م بهش حفظ شده، یادگیریِ زبانِ اشاره‌ست. دقیق نمی‌دونم چرا. نزدیک شدن به ناشنواها (که تابحال یکی هم ندیدم اطرافم؛ منظورم غیر افراد مسنه که به سبب سنشون اینجوری شدن) و تلکم به زبانی که کمتر کسی بلده و جذابیت حرف زدن با دست از دلایلی هستن که الان به ذهنم می‌رسه.

کلا از یادگیریِ زبان خوشم میاد. هر زبانی. 

یادمه اون موقع‌ها هم به بابام می‌گفتم می‌خوام زبان اشاره یاد بگیرم و اون هم بهم می‌گفت خیلی هم خوبه، یادبگیر! و البته کمکی که می‌کرد فراتر از تشویقش به یادگیری نبوده. 

البته نمی‌تونم بگم که علاقه‌ی شدیدی به یادگیریش دارم، اونقدر که روز و شب به دنبال یادگیریش بوده باشم؛ نه. اینطور نبوده اما هر ازگاهی دوباره دوباره درموردش تحقیق می‌کنم. اخیرا یه ویدئو دیدم که الفبای زبان اشاره فارسی رو کامل آموزش می‌داد و کانون ناشنوایان ایران و یه جای دیگه که اسمشو یادم نیست تهیه‌کنندگانش بودن.

خیلی خوب می‌شه اگه تلاششون به یه ویدئو محدود نشه و بتونن محتوای بیشتری براش تهیه کنن. خودم اگه یاد بگیرم، قطعا یکی از کارهایی که می‌کنم ایجاد یه فضا برای به اشتراک گذاشتن آموخته‌هامه چون منابع موجود در اینترنت فوق‌العاده محدوده به فارسی و خب به انگلیسی هم که نمی‌شه زبان اشاره فارسی یاد گرفت. البته تا دلتون بخواد یادگیری ASL (زبان اشاره آمریکایی) تو آسونه و وب‌سایت‌های مختلفی براش موجوده.

مطمئنا یادگیری زبان اشاره از روی کتاب خیلی سخته و اون‌طور که درموردش خوندم، یادگیرنده گاهی دچار مشکل می‌شه با کتاب اما ویدئو راهِ عالی‌ایه برای کسی که به یه کانون یا یه ناشنوا که باهاش تمرین کنه یا بهش آموزش بده دسترسی نداره.

الان منم نه به آدمش دسترسی دارم، نه کانون ناشنوایان (البته این مورد موقع نوشتن متن به ذهنم رسیده پس باید بعد نوشتنِ این روش تحقیق کنم) و نه ویدئوهای مناسبی که محتوای کاملی برای یادگیری رو برام تهیه کرده باشن.

نویسنده : فاطمه .ح ۵ نظر ۷ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

Anxious town

/ بازدید : ۱۱۷

یک‌جور خاصی دلواپسم که وقوع هر رخدادی برای شخصی که منو دلواپس کرده رو محتمل می‌دونم که تهِ نگران‌کنندگیه. اگه قرار باشه همینجوری در بی‌خبری به‌سر ببرم، رخت‌شویی دلم هم شروع به کار می‌کنه و فردا صبح سرکلاسِ فنون ادبی تمرکز می‌پره و می‌ره. 

بعد از خبر گرفتن از شخص مورد نظر که بی‌نتیجه موند، دراز کشیدم رو تخت و به سقف زل زدم و نفهمیدم که منتظر چی هستم. برای همین دست به تلگرام و بیان و اینستا بردم که یادم بره الان نگرانم ولی درعوضش حسِ نوشتن نگهم داشت و ازم خواست که این دل‌شوره رو با شما به اشتراک بذارم.


در همین حین دل‌شوره این آهنگ رو گوش می‌دم که بیشتر گیجم می‌کنه؛ چون نمی‌فهمم الان با صدای مخملی خواننده آروم بشم یا به رخت‌شویی بپیوندم.


Lonesome town

نویسنده : فاطمه .ح ۱ نظر ۴ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |
About Me
فاطمه‌ام؛
یک دهه هشتادی، سمپادی، وگن، INTP و گیلانی.
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان