وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




دبیر منطق که قرار بود از ما امتحان بگیره، نیومد و همیار معلم‌ درس منطق برگه‌ها رو پخش کرد. خودش سر جایِ معلم نشست و امتحان‌شو می‌داد. اول امتحان همه‌چیز عادی بود ولی کم کم صدای پچ پچ و حرکت دست و دهن نمایان شد. سرم رو به سمت چپ برگردوندم و به سین که در حال تقلب بود نگاهی کردم. با یه لبخند گشاد و پهنی که انگار از سر شرم باز شده بودن نگاهم کرد و ادامه داد. یه چندباری هم در کنار نگاهم، به صورت شفاهی تذکر دادم! و حتی دوبار از همیار معلم خواستم که برگه‌ها رو زودتر بگیره. دست آخر بعد از تحمل خیلی از صحنه‌ها، اولین نفر خودم برگه رو دادم چون می‌دونم وقتی کسی برگه‌شو می‌ده، کم کم احساس جمع شدن برگه‌ها منتقل می‌شه.
گاهی سرم رو به سمت راست برمی‌گردوندم و سین2 که داشت با یکی از اون سمت کلاس درباره‌ی سوال نظر رد و بدل می‌کرد، ازون لبخندها میزد و یه جور مظلومی می‌گفت اینورو نگاه نکن!
انگار وقتی نگاهش میکردم نمی‌تونست به کارش ادامه بده.
زنگ قبلِ همین امتحان، دینی داشتیم. نمی‌دونم چی‌شد که بحث "تعهد داشتن" پیش اومد و دبیرمون گفت اگه هر کسی سر جای خودش تعهد داشته باشه، اتفاقات بهتری می‌افته. گفت یه نمونه‌ی بارزش عدم تعهد داشتن اون افرادی هست که در مقابل ساخت بیمارستانی که بعد از یه زلزله‌ ریخت و خراب شد مسئول بودن. اما از اون‌جایی که بی‌تعهدی کردن، همچین چیزی پیش اومد. هر دکتر و معلم و مهندس و ... باید تعهد داشته باشه. 
سر امتحان منطق ذهن من درگیر این بود که آیا الان نباید "تعهد به دانش‌آموز بودن" داشته باشیم؟ 
و بدون اینکه به به خودم جواب شفافی بدم، پاسخ خودم رو مثبت فرض کردم و به اصطلاح گاهی به بچه‌های متقلب گیر می‌دادم.
اما آخر امتحان که همه برگه‌هاشونو میدادن و نصف کلاس با هم چک کرده بودن یه شُکی بهم وارد شد که هنوز جاش مونده. اون نگاه‌های آخرم بود به یوسفی که برگشته بود جوابا رو به یکی بگه. یهو اعصابش بهم ریخت و گفت: خب باشه فاطمه! منم گفتم: باشه!
درحالیکه به جلو برمی‌گشت یه چیزی گفت که راستشو بخواید دقیق نشنیدم و بین این دو تا عبارت شک دارم: 1) حالا ما اینقدر گناه کبیره کردیم که... 2) حالا انگار ما گناه کبیره کردیم که...
بعدشم تن صداش پایین رفت.
من این خانم یوسفی فوق‌العاده بدم میاد. تقریبا کلِ مجموعه‌ی اخلاقش رو نمی‌پسندم. اگه بخوام تعریفش کنم می‌گم: یه هاله‌ای از ریا در اکثر وجوه اجتماعی

اما این رو گفتم که بگم حرفهای الانم براساس سلیقه و احساسم نسبت به بچه‌ها نیست. فقط چون در اون زنگ و مخصوصا اون لحظه یه شُکی بهم وارد شد، میخوام افکارم رو به رشته‌ی تحریر در بیارم:

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۵
فاطمه .ح



سال هشتم قلم‌چی شرکت کرده بودم. یه شب رفتیم که کتاب‌های خودآموزی و برنامه‌ریزی رو بگیریم و من بعد از دیدن کتاب خودآموزیش فوق‌العاده ذوق زده شده بودم. سفیدِ سفید بود. توضیحاتش رو خوندم و ذوق‌زده‌تر شده بودم. اون سال دل به درس و قلم‌چی ندادم و کتابها رو زیاد تکمیل نکردم مگر گاهی بخاطر پشتیبانم ولی الان یه مدت کوتاهی هست که دوباره از سر گرفتم. کتاب خودآموزیِ قلم‌چی به غیر از مقدمه و نکات اولیه چیزی درش ننوشته. سفیده. خودت باید تکمیلش کنی. باید از آزمون‌هات و تست‌های کتابهای کمکی‌ت یادبگیری. از اشتباهات خودتت نکته در بیاری و پیشرفت کنی.

اون سال دل به درس نداده بودم اما یه نکته‌ای رو از اون کتاب به خاطر سپرده بودم و اون هم نوشتن وضعیتم نسبت به تست‌ها سر آزمون بود. از همون موقع کنار هر تستی که شک دارم یا حتی در آزمون‌های تشریحی مدرسه، کنار اون سوال یه خط تیره می‌کشم. گاهی "شک کم" و "شک بالا" و "اصلا بلد نیستم" و "دقیق‌" (یعنی اگه متن کتابو دقیق می‌خوندم می‌شد به تست جواب داد) هم کنار تست می‌نویسم. برای بررسی آزمون اونا رو نگاه می‌کنم و کمک‌کارم می‌شن.

همونطور که گفتم چندوقته باز از اون کتاب و ایده‌ش استفاده می‌کنم. خود کتاب رو برای درس ریاضی انتخاب کردم و یه سررسید رو به عنوان کتابِ خودآموزِ دروس علوم و فنون ادبی و ادبیات که به هم نزدیک هستن برگزیدم. در کتاب خودآموزی، شما باید همه‌ی تست‌هایی که اشتباه زدید، بعضی سوال‌هایی که اصلا جواب ندادید (اون‌هایی که راحت‌ترن)، تست‌های که صحیح زدید ولی فکر می‌کنید مهم هستن یا اینکه موقع زدنش شک کردید (یادگیری ناقص داشتید) و نکاتی که مهم بنظر میاد رو می‌نویسید.

هروقت کتاب خودآموز رو می‌بینم ذوق می‌کنم. از سفیدی و ایده‌ش خوشم میاد! ایده‌ش قطعا برای کانون قلم‌چی نیست و یکی از روش‌های خودآموزیه. اما کسی که این ایده رو به من یاد داد قلم‌چی بوده.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۸
فاطمه .ح

هر وقت کسی بهم می‌گه "درس بخون" یا "درس نداری؟" تقریباً کنترلمو از دست می‌دم و اعصابم تا ساعت‌ها بهم می‌ریزه. معمولاً هم اون فرد وقتی این جمله رو می‌گه که دقیقاً در ذهنم تصمیم به درس خوندن گرفتم! 

گاهی هم پیش میاد که دارم از تلگرام فایل درسی برای کسی می‌فرستم و بهم می‌گن درس بخون.

در این وضعیت کاملاً خشمم ظاهر می‌شه و میلم به درس به سمت عدد صفر می‌ره.

الان تو همین وضعیت دوم هستم و دو تا درس باید بخونم.

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۰
فاطمه .ح
یکی از دردسرهای مبصر بودن، بخش جمع‌آوری پوله. پول واسه کتاب، پول واسه جزوه، پول واسه نقشه، پول واسه ماژیک و خلاصه جمع‌کردن پول‌هایی که باید جمع بشه!
تا الان پراکنده یادداشت می‌کردم که کی کدوم رو داده و اینا و بعدش با بدبختی و حواس‌پرتی جمع‌وجور می‌شد اما امروز یه دفترچه مخصوص این کارای مسخره‌ی دانش‌آموزی و مبصری ورداشتم که حساب کار دستم باشه :))) یهو دیدی همین دفترچه خاطره شد...
۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۷
فاطمه .ح
امروز اولین آزمون آزمایشی سنجش این سال تحصیلی‌م رو رفتم دادم.
 اصلا حواسم نبود که چقدر قراره طول بکشه! 75 دقیقه برای دروس عمومی طول کشید (برای رشته‌ی ما: ادبیات و نگارش، زبان انگلیسی، عربی ویژه‌ی انسانی و دین و زندگی!) و تقریبا 95 دقیقه هم برای دروس تحصصی (ریاضی و آمار، اقتصاد، جامعه‌شناسی، علوم و فنون ادبی، تاریخ، جغرافیا، منطق). اون سال که قلمچی می‌رفتم زمانش طولانی بود ولی حس می‌کنم اینقدر طول نمی‌کشید. امروز تقریبا گردنم شکست و وسط امتحان حس می‌کردم معده‌م داره قیلی‌ویلی می‌ره. صبحانه هم خورده بودم اما صدای معده‌م رو می‌شنیدم!! مخصوصا وقتی تخصصی شروع شد و ریاضی رو حل می‌کردم.
چینش دقیق دروس تخصصی رو یادم نمیاد، ولی اگه بخوام بررسی کنم:

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۳
فاطمه .ح