وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

تلگرام بزرگونه

/ بازدید : ۷۱

https://t.me/bozorguneh

 

کانال تلگرام دار شدم. نمی‌دونم دقیقا چی می‌خوام اونجا بنویسم ولی دلم برای ارتباط با مخاطب همیشه تنگ می‌شه و از اشتراک محتوای غیرمتنی هم خوشم میاد. برای همین با اینکه خیلی نمی‌دونم چه خبره، دعوتتون می‌کنم.

نویسنده : فاطمه .ح ۱ نظر ۶ پسندیدم | ۰ نپسندیدم |

ردپا

/ بازدید : ۱۰۴

چیزی از من نمی‌گوید، آواز خروس صبح‌دم

گوش، چیزهایی از بیداری صبح‌به‌صبح می‌شنود 

چشم، تکرار باز شدنِ دَر هنگام غروب می‌بیند

ردی از پای عظیم فکر در برف‌ها نیست 

طوفانِ این عمر

هرچه از کوله‌ی افکار اینجا بود را

کرده پنهان انگار

 

و من اینجا نیستم 

و من اینجا نبودم، 

هرگز

 

آواز خروس می‌خوانَد

نیستم...

 او از من هیچ، هیچ نمی‌دانَد

نویسنده : فاطمه .ح ۱ نظر ۶ پسندیدم | ۰ نپسندیدم |

دوم: شروع دانشگاه، سلام خوارزمی

/ بازدید : ۱۵۱

دیروز شروع کلاس‌های دانشگاه بود. خوشبختانه برنامه‌ریزی مدیر گروهمان خوب بود و کلاس‌ها را بدون اذیت کردن از شنبه تا دوشنبه جمع کردند. این خانم مدیر گروه، استاد دو تا از درس‌هایمان هم است. در مکالمه با دوستان او را خانم ندانم‌گرا خطاب می‌کنیم. سطح 《من هیچ نمی‌دانم》اش از منظور سقراط فراتر رفته و پرچم سفید را در قله برافراشته... تمام قد تسلیم.

زیاد و راحت می‌گوید نمی‌دانم. این ایرادی ندارد. من اگر دانشجوی روانشناسی‌ام، چه ایرادی دارد که درمورد تاریخ هنر بگویم نمی‌دانم؟ هیچ. وقتی استاد درس تخصصی باشی و سؤال‌های کمی سطح بالاتر از پاورپوینتت را هی بگویی نمی‌دانم خب داستان دیگری ست. آنجا قله توخالی دانایی‌ای که هدف گرفتی با سوزن سوزن کردن‌های دانشجو سوراخ می‌شود و می‌افتد پایین. برای باد کردن اعتماد دانشجو البته می‌توانی به او راحت ۲۰ بدهی ولی خب بیشتر آبروی خودت را برده‌ای. البته من واقعا خوشحالم استادی که آنقدرها درس خاصی نمی‌دهد، لااقل راحت نمره می‌دهد و اذیت نمی‌کند. 

حائز اهمیت است که‌ از نظر من، خانم ندانم‌گرا سگش به استاد روانشناسی دین که ناف نیم‌نمره‌هایش را به حدیث پرسیدن بسته می‌ارزد. خیلی هم می‌ارزد. حالا از آن طرف استاد روش تحقیق که جلسه اول می‌گوید من علاقه‌ای به پژوهش ندارم ولی طبق روش تحقیق انجمن روانشناسی آمریکا درس می‌دهم از این دو تا بهتر است. بله، بله. در ذهنم کمدی سیاهی را ترتیب می‌دهم که ماهیت حضور استاد بی‌علاقه به پژوهش سر کلاس روش تحقیق را از ریشه به ریشخند بگیرد. در ذهنم خندان اما واقعا باید با او مهربان باشم. چون واقعا خوشحالم که دست کم سواد دارد و می‌خواهد از منبع به‌روز دنیا درس بدهد. تا ببینیم چه می‌شود و چقدر طبق ادعایش می‌رود.

کورسوی نور این آش شعله‌قلم‌کار اساتید درب‌وداغان و نیمه‌باسواد، استاد روانسنجی است. ترم قبلی با اون درس مباحث اساسی در روانشناسی داشتیم. مغمومم که آن ترم با بی‌توجهی سر کلاس‌ها رفتم. از این ترم باید از همین نیمچه مخلفات سر سفره گروه روانشناسی‌مان خوب استفاده کنم. حیف است.

باید درس بخوانیم. 

انگار تازه فهمیدم آدم باید واقعا در دانشگاه درس بخواند. نمی‌دانم شاید چون حضور در دانشگاه یک حالت از قبل تعیین شده در سیستم زندگی ماست، کمتر به نفس خودش دقت کرده بودم. فکر می‌کردم دقت کرده‌ام اما درواقع نه‌. وقتی کتاب امکان علی سخاوتی را خواندم که از ۳۰ کار به جای دانشگاه رفتن و مسافرکشی حرف می‌زد، خودم را پیرو علم می‌دانستم. بله، مشخص است که من جزو دسته‌ای‌ام که برای علم می‌رود دانشگاه. 

But really? Hmm... nah.

اولش فکر می‌کنی باسن شفاف‌اندیشی و خودشناسی در کارهایت را پاره‌ کرده‌ای. بااین‌حال فقط به اندازه‌ی زمان آن کار طول می‌کشد که بفهمی دقیقا چه‌کار کردی. می‌روی داخل رابطه و تازه می‌فهمی چه اتفاقی افتاد، گیاهخوار می‌شوی و اهمیت داشتن یا نداشتن آن اصول اخلاقی تازه برایت روشن می‌شود. زندگی می‌کنی و تهش می‌بینی چه شد و چه نشد. تا وارد نشوی نمی‌فهمی دقیقا چه می‌خواستی و تا خارج نشوی هم نمی‌فهمی چه غلطی می‌کردی.

شاید راه‌حلش این باشد که برای خودم زمان چکاپ بگذارم. مثل همین ابتدای ترم سوم که از خودم می‌پرسم حالا واقعا چرا آمدم دانشگاه؟ بعد می‌گویم خب چرا ادامه دهم؟ چرا این جواب‌های خاص به ذهنم خطور می‌کند؟ فعلا در کدام تفکر دست‌وپا بزنم که بعدا از همان بکشم بیرون؟ این یکی امن‌تر بنظر می‌رسد. شیرجه بزنیم در این یکی. از آن‌جا بپریم در آن یکی و سرما بخوریم. تهش فین و فین اشتباهاتمان را از تمام مجاری برون‌ریز خارج کنیم. خوبی‌اش این است که وسط راهی. مثلا ترم سه‌ام و با یک بینش جدید تا ترم شش می‌روم جلو. خوشبختانه دو سه ترم وقت داشتم که سرما بخورم و بفهمم چه غلطی کرده‌ام. اینطوری احتمالا ارشد آسان‌تر می‌شود. چرا ارشد؟ به همان دلیل که کارشناسی. 

نویسنده : فاطمه .ح ۲ نظر ۲ پسندیدم | ۰ نپسندیدم |

یکم: از این اتفاق‌‌های قشنگ

/ بازدید : ۱۰۷

اگر از من می‌پرسیدی آخرین روزی که بیدار شدی و حس کردی بهترین خواب دنیا را داشتی کی بود، یادم نمی‌آمد‌. یادم نمی‌آمد کی از خواب سیر سیر شدم. یادم نمی‌آمد آخرین بار کی دلم خواست بوی صبح را نفس بکشم و از ته دل حس کنم زندگی چه زیباست.

دیروز اتفاق افتاد. راز این اتفاق هم احتمالا یک هفته‌ی شلوغ و پر از کار بود که باعث شد خواب صبح پنج‌شنبه‌ام هم طولانی شود و هم سیرکننده. البته یادم نرود که همان هفته میزان استفاده از تلگرامم از میانگین روزی ۵ و نیم ساعت به ۳ ساعت و نیم رسید. تصمیم‌ گرفته بودم وقتی به سمت گوشی می‌روم هدف داشته باشم. مثلا قرار است بروم به تعاملات اجتماعی‌ام برسم و چت کنم. یا قرار است بروم پادکست گوش کنم یا اطلاعاتی جست‌وجو کنم که در حیطه دانش است. قرار است بروم یک قسمت سیت کام ببینم (حوصله ندارم برای سیت‌کام‌های کوتاه لپ‌تاپ را روشن کنم) و سرگرمی باشد. این شد که بعد از این هفته بیدار شدم، صبح را بو کشیدم، نسیم را حس کردم. رنگ سبز برگ‌ها را از قاب پنجره در دیده ثبت کردم و حس کردم زندگی چه زیباست. 

راستش بی‌هدف در گوشی بودن باعث می‌شود حس کنم وای فلان کتاب را هنوز نخواندم، فلان مسأله تاریخی را هنوز نمی‌دانم پشتش چیست، فلان چیز را نخریده‌ام و ... . منشا نگرانی هاست. 

باید کاری هم داشت که جای این نگرانی‌ها انجام دهی. فعلا تا دو ماه آینده کاری دارم که درگیرم کند. یکی که تولیدمحتواست و دیگری یک کارآموزی دیجیتال مارکتینگ که اخیرا شروع کرده‌ام. امیدوارم چیزهای جالبی یاد بگیرم. 

نویسنده : فاطمه .ح ۴ نظر ۸ پسندیدم | ۰ نپسندیدم |

پانزدهم: خوابی که دیشب دیدم

/ بازدید : ۱۲۵

خواب دیدم یک سری آدم که حس می‌کردم فامیلمان باشند به خانه‌مان آمدند. البته کل فضای خواب اصلا شبیه خانه خودمان نبود. با این‌حال این حس را می‌داد که ما از آن‌ها پذیرایی می‌کنیم. نمی‌دانم آن‌ها چه کار کردند و چه رفتاری داشتند که من یکهو شروع کردم به جروبحث باهاشان و صدایم را بردم بالا. خلاصه یک سره داشتم ازشان انتقاد و توهین می‌کردم و داد می‌زدم.

یکهو صحنه‌ی خوابم عوض شد و همراه یکی از همکلاسی‌های قدیمی در خیابانی بودیم. از یک جایی (نمی‌دانم تلویزیون بود یا رادیو بود یا چی... یک‌جور منبع خبری بود) فهمیدیم که بخاطر اعتراضات سیاه‌پوستان (آن هم در ایران؟!) الان در وضعیت جنگیم. خلاصه من و فاطمه به سمت خانواده‌هایمان می‌دوییدیم و جمعیتی هم جلوی ما مشغول فرار بودند.  عجیب‌ترین تصویر خوابم، سیاه‌پوستانی بودند که به ضرب گلوله روی پیاده‌رو تک و توک افتاده بودند. یک کار خیلی چندش‌آور و مریضگونه می‌کردند که واقعا مرا تا سد حد مرگ می‌ترساند. گویی تماما عریان باشند، باسن‌شان را می‌توانستم کامل ببینم. دستشان را به محل دفع می‌بردند و مدفوع‌شان را به پیاده‌رو می‌مالیدند... نمی‌دانم چرا این صحنه اینقدر مرا به وحشت می‌انداخت. انگار از این می‌هراسیدم که نزدیک یکی‌شان شوم و او نجسات خود را به ما بمالد. با تمام قوا می‌دوییدیم. آخر سر نمی‌دانم چطور اتاقی را دیدم که مادرم در آن بود. به آن‌جا رفتم. اینجا فقط خانم‌ها جمع شده بودند و خبری از دو برادر و پدرم نبود. آن‌ها در مهمانی بودند ولی در بخش جنگ اثری ازشان نمی‌دیدم. در این اتاق هر کسی تلاش می‌کرد صندلی مناسب برای خودش پیدا کند و بنشیند. انگار یک لزوم بود که حتما روی صندلی پلاستیکی بنشینی نه روی زمین. اگر دو تایی صندلی برمی‌داشتی مقاومت صندلی بیشتر می‌شد و اکثر زن‌ها می‌خواستند این کار را کنند. من نمی‌دانم از کجا یک کوله پر از پول هم داشتم که هی به مادرم اطمینان می‌دادم این را دارم و هیچی نمی‌شود (اثرات مشکلات اقتصادی خلاصه)

 مادرم یکی از دو صندلی‌اش را درآورد تا به خانمی بدهد که با بچه‌اش آمده‌بود و یک گیر و گوری در صندلی‌اش داشت. آن وسط من مثل این به وحشت‌افتاده‌‌ها بهش می‌گفتم نیاز نیست در این شرایط بذل و بخشش کند. حال آنکه او مثل تمام دقایق زندگی معمولی‌اش هر چه دستش می‌رسید می‌بخشید به بقیه. به شدت و مثل سگ ترسیده بودم و این از همه‌چیز برایم عجیب‌تر بود. آخر سر با صدای گوشخراش تلفن مادرم از خواب بیدار شدم. 

نویسنده : فاطمه .ح ۴ نظر ۰ پسندیدم | ۱ نپسندیدم |

چهاردهم: ...

/ بازدید : ۱۰۷

دومین روز متوالی از حس خراب داشتن تکمیل شد. از حس اینکه نمی‌توانم از تختم بیایم بیرون. اینکه اولین وعده روز را ساعت ۵ ب.ظ بخورم. اینکه انگیزه کاری نباشد.

بدترین بخش این روزها خود لحظاتی نیست که می‌گذرند و تاریک و سطحی تلف می‌شوند. بدترین بخش آخر شب است که قرار است با رفقایت حرف بزنی و بگویی 《دوباره》روز تاریکی داشتی. دوباره حالت خوب نبود. چقدر از عمق دلم می‌خواهم در این مواقع دروغ بگویم. بله روزم خوب بود. بله کتاب خواندم. بله ورزش کردم. بله من هم به اندازه تو روز معمولی‌ای داشتم.

نویسنده : فاطمه .ح ۳ نظر ۶ پسندیدم | ۰ نپسندیدم |
About Me
فاطمه‌ام؛
دهه‌هشتادی و گیلانی.
اون هم امضامه.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان