وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است


یکی از تجربه‌های جالب این تابستون حنا گذاشتن موهام بود. اولین‌باری که حنا گذاشتم کلا دوست داشتم حالت چهره موقرمزها رو به خودم بگیرم و به همین دلیل هم مقداری حنا تهیه کرده و آخر هفته فکر کنم بود که رفتم خونه یکی از دایی هام و دخترداییم موهامو حنا گذاشت. دخترداییم آرایشگره ولی تا حالا حنا نذاشته بود و از اونجایی که تجربه‌شو نداشت، دستکش نپوشید (ازین اتاق عملیها نیاز بود نه پلاستیکی) و فکر کنم به مدت یک یا دو هفته هم دستش حنایی موند :))
بار اول حنا گذاشتن زنگ زدیم به دخترخاله و اون گفت که بیشتر از ده دقیقه نذار! حالا من نمیدونستم که دخترخاله نمیدونسته من اصن بخاطر حنایی شدن مو دارم اینو میذارم! به حرفش گوش دادم و اونقدر که میخواستم حنا نگرفت اما جالب بود.
تو عکس چیز خاصی معلوم نمی‌شد اما وقتی سر صبح جلو پنجره که نور خوبی ازش میومد عکس گرفتم، رنگش ظاهر شد. همین اواخر یکی از پروفایلهای تلگرامم بود.
دفعه دوم که خواستم حنا بذارم، دقیقا روز اول مهر ماه بود! شب بود و نمیخواستم مزاحمی فامیل گرام بشم و به خودم زحمت بدم برم خونشون اون موقع! برای همین خودم حنا گذاشتم. مامانم هم میگفت بلد نیستم! (به این دلیل خودشون به بلد نبودن میزنه که میگه با این کار حالت چهره‌ت زشت شده و انگار بزرگتر از سنت بنظر میرسی)
حالا خلاصه گذاشتم نیم ساعت بمونه و تقریبا قرمز شد! یه کمی باز زیادی شد فکر کنم:))
و فرداش رفتم مدرسه و یکی دو نفر گفتن تو موهات عوض نشده؟ :))
که شده بود...

اما بار دوم تنها دلیلش رنگ حنا نبود. حنا یه درخشندگی خاصی به موها میده و در کل هم حس خوبی بهم القا کرد یه جوری که بعد از گذشت دو هفته و نصفی که کمرنگ شد حس کردم یه چیزی کمه!
حالا امیدوارم در دفعات بعد حرکتای بهتری بزنم! شاید با یه چیزای طبیعی قاطیش کنم
نمیخوام اکسیدان و این حرفا مخلوطش کنم اما شنیدم قهوه می‌زنن یکم قهوه‌ای شه!

نکته: رنگ اصلی موهای خودم چون نیمه-بور هست بیشتر معلوم شد حنا رو موها
نکته2: عکس مربوط به فیلم آنشرلی
۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۵
فاطمه .ح

سر شب شکیلا با صدایی که شباهت بسیاری به اگزوز ماشین داشت، یه پیام ویدئویی با تلگرام گذاشت و بی‌حوصله بودن خودش رو ابراز کرد. یه شوخی خیلی بی‌مزه کردم و بعدش ایرانا وارد شد. از سوپ خوردنش فیلم گرفت و اعلام کرد که دوست داره بره دسته و کسی نیست که باهاش بره! یه جوری ادای بدبخت بیچاره‌ها رو درآورد که واقعا چندنفره بهش خندیدیم و از اونجا مسخره بازی ها شروع شد. اولش سعیده به مسخره کردن پرداخت و بعدش گل سرسبدِ همه‌ی استندآپ‌کمدین‌های جهان -عسل(همه‌شون هم‌کلاسیهای قبلی ان و انسانی نیستن)- وارد شد و مجلس رو به دست خودش گرفت. به حدی خندیدم که به وضوح اشک رو در صورتم احساس می‌کردم و واقعا نایی برای حرف زدن نداشتم! از اون طرف در گروه دوستان گیاهخوار هم آدم همیشه شاد و شنگول می‌شه و از یه طرف دیگه گروه دوستانی که به واسطه‌ی زبان‌آموزی باهاشون آشنا شدم.

امشب یه جوری شاد شدم که یهو از خودم یه احساسی در وَ کردم و تصمیم گرفتم که اینجا باهاتون به اشتراک بذارمش: زندگی شاید همین باشد!!!

این جمله دقیقا احساس من رو که بعد از چند لحظه استراحت دادن به ذهنم برای رفرش شدن بهم دست داد، توصیف می‌کنه.

زندگی چیه؟ هدف من و شما از زندگی چیه؟

سوالای خسته‌کننده‌ای شدن که هرچه بیشتر در اونها فرو می‌برم، بیشتر آزار میدن

و من مدت زیادی هست که راه حلش رو یاد گرفتم

احساسِ : زندگی همینه

مبارزه

باخت

به جلو پیش رفتن

به عقب کشیده شدن

قمار روی لحظات زندگی

فحش دادن به لحظاتی که بیش از حد حس خوشبختی میکنی و زود می‌‌گذرن...


پستای شعاری جالب نیستن ولی نوشتنشون جالبه

و من هنوز نوشتن رو درست یاد نگرفتم

اما امشب خواستم بنویسم که به یه دوستی هم بگم هنوز به یادش هستم. وبلاگشو خوندم که از ننوشتنم ناراضی بود

حالا واکنشش رو نمی‌دونم قراره چی باشه، مدت زیادیه فکر می‌کنه من نمی‌خونمش

به هر حال زندگی هم شاید همین باشد :))) 

یواشکی خوانده شدن D:

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۱
فاطمه .ح