وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

دردمندی

/ بازدید : ۱۲۶

چند وقت پیش کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» را خواندم. یک نکته مسخره درمورد خوانش این کتاب از سوی من این بود که پیش از خواندنش، آن را به دو نفر هدیه داده بودم! یک‌جورهایی عجیب یا احمقانه است که کتاب نخوانده را هدیه بدهید، ولی خب کارم از روی حماقت نبود؛ درمورد کتاب مطالبی خوانده بودم. و حالا که خود کتاب را خواندم، از کارم پشیمان نیستم.

این کتاب از مرگ ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی کتاب تولستوی، آغاز می‌شود و با مرگ او به پایان می‌رسد. اما این روند مرگ به مرگ، از ابتدا تا انتهای کتاب، بیشتر شبیه روندِ مرگ به زندگی است. زیرا مرگ ایوان ایلیچ، آن جا که به وقوع می‌پیوندد، با یک آگاهی همراه است و این آگاهی را می‌توان به منزله‌ی زندگی حقیقتی دانست. امیدوارم بیش از حد مبهم توضیح نداده باشم، اینجا توضیحات بیشتری درموردش نوشته‌ام

از ماجرای اصلی کتاب که بگذریم، دوست دارم به تکه‌ی خاصی از آن اشاره کنم: ما در جای جای کتاب می‌بینیم که ایوان سعی در تایید نوع زندگی‌اش داشته و همیشه می‌گفته که درست زندگی کرده است. هرچند او نهایتاٌ با کذب این مسئله رو به رو می‌شود و می‌فهمد زندگی‌اش آن‌قدرها درست هم نبوده! او در زندگی نه عشق جانگدازی را تجربه کرد، نه هدف والایی داشت و نه اصلا برای چیزی در زندگی درد جانسوزی را تجربه کرده بود! عدم وجود این ویژگی، زندگی ایوان را بسیار بی‌معنا کرد.

حال اگر بخواهیم از فضای کتاب کمی خارج شویم، دوست دارم به این توجه کنید که چه چیزی زندگی بزرگان را معنا دار می‌کرد؟ پاسخ کماکان همان درد جانسوز است! مهم نیست از جنس رابطه‌ی مولانا یا شمس باشد و یا جست‌وجوی بی‌انتهای یک بی‌ایمان برای یافتن خدا؛ آنچه در ذکر این مسائل برای من مهم است، وجود سوال، درد یا نیازی است که انسان برای پاسخ‌گویی به آن، تمام زندگی یا بخش اعظم فکر و ذکر و اعمال خود را معطوف به آن می‌کند. دردی که به زندگی جان می‌بخشد. دردی که اگر وجود نداشته باشد، حس بی‌مصرفی را در ما ایجاد می‌کند.

شاید بتوان گفت تمام افرادی که چنین دردی را به جان خریده‌اند، دوست دارند به نحوی -که شاید ما از آن بی‌خبر باشیم- آن را ثبت کنند. بعضی با شعر و کتاب. برخی کشیدن و طرح زدن. شاید حتی مثل دبیر ادبیاتِ پارسالم که با درد بی‌معنی بودن زندگی و شغلش (که از سر عشق به آن وارد شده بود)، دست و پنجه نرم می‌کرد و خرده ریزه‌های این تراشکاری‌هایی که زندگی بر رویش انجام می‌داد را گهگداری با انتقال تجربه به ما، ثبت می‌کرد.

البته فکر می‌کنم کسی نمی‌تواند به طور مطلق درمورد آن درد در زندگی دیگران قضاوت کند. چون حتی دردهای این چنینی از یک سنی به بعد عوض هم می‌شوند. چیزی که درمورد این دردها برای من بیش از هر چیزی جذاب است، حس بی حد و اندازه‌ای است که افراد دردمند در بروز آن دارند! بعضی‌ها بی‌وقفه می‌نویسند یا می‌نوازند. اسمی در می‌کنند. خیلی‌ها هم نه. خیلی‌ها شاید مثل من در حال حاضر در نبرد با این حس ابرازکننده باشد. حسی که در پی اتفاقات یکی دو هفته‌ی اخیر، یکی از دردهای بزرگ زندگی را بر من مجدد آشکار کرد. حسی که قلقلکم می‌دهد یک داستان بنویسم. یک اثر ادبی خلق کنم. درحالیکه به خودم می‌نگرم و می‌بینم هنوز از گنجینه ادبی یک سر سوزن هم چیزی نخوانده‌ام. از شعرایی که همه ازشان تعریف می‌کنند، دوری می‌کنم و دلم سپید بیشتر می‌طلبد. من که فعلاً فقط خود «درد» را دارم و هنوز آن «راه پر پیچ و خم رفع درد» را که تمام دردمندان طی می‌کنند، یکی دو قدمی بیشتر نرفته‌ام. همان راهی که از لا به لایش سرگذشت عشق‌های بی‌مانند به شکل موسیقی و مجسمه و کتاب بیرون می‌زنند. همان که می‌توانست زندگی ایوان را معنا ببخشد و رنگارنگش کند. یک رنج مداوم که حالا دوست دارد از قلم من بزند بیرون؛ حیف که هیچ ایده‌ای برای بیانش ندارم. و خوب است که فعلاً بسیار وقت دارم برایش بخوانم و زندگی کنم. یا تجربه کنم.

 در کنار تمام این عجزهایی که آدم درون خودش حس می‌کند، صرف همین وجود «درد» و اشتیاق بی‌اندازه برای تبدیل آن به یک اثر بشری، چه نوشته و چه نانوشته، کلِ وجود آدمی را پر از ذوق می‌کند؛ جوری که به دردمندی خودم می‌خندم و از آن شاد می‌شوم.

نویسنده : فاطمه .ح ۹ نظر ۸ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

آغاز تابستان تا کنون

/ بازدید : ۱۳۰

پست امروز، بدون هدف خاصی یا فکری قبل از آن به نگارش در می‌آید، پس احتمالاً گریزی می‌زنم به جنبه‌های مختلف این روزها؛ غالباً درس!

برچسب‌های بسیاری روی اسمم خورد، حالا «کنکوری» شده‌ام. هدف اولم روان‌شناسی دانشگاه تهران است. بعدش هم دانشگاه گیلان. نمی‌دانم چه شاخه‌ای را دوست دارم. حقیقتاً فکر نمی‌کنم روان‌شناس بالینی خوبی شوم. معمولاً شنونده بی‌دقتی هستم و وسط حرف هم می‌پرم، که البته هر چقدر تلاش می‌کنم همیشه این همراهم می‌ماند. درست است که کاهش یافته، اما گاهی اصلا دست خودم نیست، طرف خیلی مکث می‌کند، انگار که حرف‌هایش تمام شده. اما درست همان لحظه که می‌خواهم حرف بزنم شروع می‌کند. یا اینکه از یک بحثی حرف می‌زد و من می‌خوام قبل از رفتنش به بحث بدی، نظرم را بدهم و حرف بزنیم و بعد موضوع بعدی. بعضی‌ها اینجوری دوست دارند، بعضی‌ها نه. درواقع غالباً بسیار مشکل است که بفهمم کی حرف طرف مقابل تمام شده یا کی از حرف زدن من ناراحت نمی‌شود. خوشبختانه خودم مشکلی ندارم کسی وسط حرفم بپرد. البته عین خودم بپرد، نه واقعاً وسطش. آن‌جاهایی که فکر کرده حرفم تمام شده، خب حق را به او می‌دهم. البته همیشه هم حق با من نبود. خیلی‌ وقت ها درست وسط جمله‌شان می‌پرم. بسیار اعصاب خردکن، درست است؟

احتمالاً اکثراً بگویند بی‌ادب یا بی‌توجه، و خب بله، بی‌توجهم گاهی. اما گاهی واقعاً فکر می‌کنم حرف تمام شده، می‌فهمی؟!

بگذریم، دیروز دبیر ادبیات عمومی مرا برای اینکه سوال می‌پرسم تحسین کرد. البته من مثل آن آدم‌های باهوشی نیستم که سوالات دقیق می‌پرسند و مو را از ماست بیرون می‌کشند. شاید از هر پنج یا ده تا سوال یکی دو سوالم اینگونه باشد، شاید کمتر. ولی به‌هرحال سوال برایم پیش می‌آید. در کلاس ساکت ما، سوال زیاد پرسیدن یکم عذاب‌آور است. اکثراً چیزی نمی‌پرسند و تو وقتی سوال می‌کنی، حس این را داری که وقت همه را می‌گیری. ولی وقتی یک دبیری خودش هم هزارتا سوال می‌پرسد و همه مجبور می‌شوند دهانشان را باز کنند و جواب بدهد، کلاس لذت‌بخش تر می‌شود. البته در این مواقع هم جواب‌های مسخره‌ی زیادی به سوال‌ها می‌دهم. گاهی هم درست‌اند، و همین هم شکار خوبی‌ است. اصلأ این نوع پرسش و پاسخ حین تدریس حس رقابت را برایم ایجاد می‌کند و ذهنم سریعا دنبال جواب می‌گردد. کم کم قوی‌تر می‌شود و واقعاً به جواب‌های درست دست پیدا می‌کند. مخصوصاً وقتی جوابی غلط می‌دهید و دبیر تصحیح می‌کند، آن جوابش تا مدت زیادی در ذهن آدم باقی می ماند. احتمالا تا الآن فهمیده‌اید که من در ردیف جلو می‌نشیم و دوست دارم در چشم‌های دبیر زل بزنم و موقع توضیحاتش روی تخته هم مستقیم به تخته نگاه کنم

پارسال و امسال بیشتر از همیشه دلم می‌خواست/می‌خواهد با بچه‌های قوی کلاس‌مان یکجور رقابت درسی راه بیندازیم. حس می‌کنم بقیه هم دوست دارند اما انگار هیچ کس قدم جلو نمی‌گذارد. راستش دلم نمی‌خواهد من جلو بروم و خیط شوم، گاهی حس می‌کنم خیلی هم صادق نیستند، یکجور حس پنهان‌کاری درسی. نه آنطور آشکارها! یکجور که حس می‌کنی همه دوست دارند خسیس‌بازی درسی در بیاورند. حقا که راست می‌گویند با هر که بگردی، تقریباً شبیهش می‌شوی. منم الآن خسیس درسی شده‌ام. یادم است سال‌های قبل نکات جدید را به هر کی می‌دیدم یا نگاهی به جزوه‌ام می‌انداخت می‌گفتم اما الآن حتی وقتی خودشان می پرسند هم یک جور حس خساستی درونم حس می‌کنم، انگار دلم نمی‌خواهد نکته‌ی تستی که زدم و وقتم را رویش گذاشتم را برای کسی فاش کنم. درواقع از وضعیت فعلی بیزارم. نگاه یادگیری‌محور گذشته دوست داشتنی تر و پویا تر بود. شاید برای تغییر این رویه باید با کسی که فکر می‌کنم مستعد تبادل درسی است، بیشتر معاشرت کنم تا احوالم این‌جور این‌جور سیاه و تنگ باقی نماند‌ و حس پویایی کنم.

البته دروس کنکور پویا نیستند. بجز فلسفه شاید. در کل کنکور خیلی وقت‌ها علمی نیست، مخصوصاً در ادبیات. همه دبیرها هم این را در اولین جلسه می گویند و با «دری وری» و «مزخرفات» خواندن محتوای درسی، شروع می‌کنند به تدریس. برای همین از خود مطالب نمی‌توان انتظار پویایی داشت، ولی در معاشرت با بقیه می‌توان به آن حس حرکت نزدیک شد.

ترجیح می‌دهم زیاد روزانه ننویسم ولی خب، این یکی بعد یک ماه تقریباً راضی‌کننده برای من و شاید کلافه کنند برای شما بود. آری. این ماه هم اینگونه گذشت. البته سریال هم دیدم. Stranger things که فکر کنم فصل سومش آمده و قصد دارم هقته‌ای یک قسمت ببینم. و sex education که سریال تازه‌ای بود از لحاظ محتوای تینیجری، هر دو پیشنهاد می‌شوند.

نویسنده : فاطمه .ح ۳ نظر ۴ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |
About Me
فاطمه‌ام؛
یک دهه هشتادی، وگن و گیلانی.
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان