وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۲۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

شخصیتی مثل شرلوک هلمز فقط تو فیلم بالای نود درصد جذاب و دوست داشتنی و خواستنیه. وگرنه حتی شبه شرلوک هلمز هایِ محدودی که تو دنیای واقعی هستن هم زرت و زرت حال خراب میکنن و اثر اون حال خراب کردنشون بیشتر از زیرک بودنشون رو آدم تاثیر میذاره. 

البته یه بخشِ حرفم دروغه! به یه اندازه اثر میذاره. اما اون حالِ خرابِ بیشتر احساس میشه ..



++اگه هنوز آهنگی که جولیک تو این پست قرار داده رو گوش ندادید، همین الان دست به کار بشید!

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۱
فاطمه .ح

1. به بخشِ ریاضیِ آزمون سمپاد رسیده بودم که بعد از چهار-پنج تا تست با خودم گفتم چرا اینا اینقدر آسونه؟ یعنی اینقدر دارم اشتباه حل می کنم؟!!

سرمو از برگه آوردم بالا و یه دور کلِ کلاسو نگاه کردم. دبیرِ مراقبمون که همون دبیر ادبیات بود ازم پرسید چیشده که اینکارو می کنم. گفتم : راستش می خواستم یه چیزی بپرسم از بچه ها. 

گفت : خب بپرس!

به سمت بچه ها پرسیدم: این سوالا فقط برای من آسون بنظر میاد یا بنظر شما همینطوره؟

ترابی گفت: برای همه اینجوریه؛ آزمون با مدارس عادی هست، فقط سمپادیا نیستن که سوالای سخت سخت بدن. 

و منکه تا قبل از اون روز برای این امتحان عزا گرفته بودم، خیلی جا خوردم چون فکر می کردم این آزمون قراره همونی باشه که سمپاد تهران از همه ی مراکز سمپاد کشور میگیره. 


اون آزمون رو خوب دادم به خیالِ خودم. سعی کردم چیزهایی که شک داشتم رو نزنم و خوب به سوالا فکر کنم. اما متاسفانه بعد از دادنِ پاسخ برگ اینقدر که روی برگه م بودم و حل می کردم و تست می زدم، یه طرفِ کمرم بدجور گرفته بود و تو اون وضعیت فکر کردن به سی تا دراز نشستِ زنگ ورزش اعصابمو بهم می ریخت. 


2. همون چهارشنبه یه آزمون ادبیات هم داشتیم زنگ اول. دبیرمون گفت هرچقدر جمله ی قشنگ که دوست دارید، از هر موضوعی تو اون جای خالیِِ سفیدی که براتون گذاشتم بنویسید. 

چقدر نوشتن سخت بود اون لحظه! هر چی فکر می کردم هیج چیز به ذهنم نمی رسید و این مسئله آزارم می داد. این مسئله که وقتی ازت درخواست می کنن یه چیزی بگی، یه جمله ای بنویسی، یه نقدی وارد کنی به مسئله ... و تو نمی تونی. در اون لحظه، نه نه تو نمی تونی. و این یکی از اولین چیزهایی بود که من قبلن درباره ی خودم فهمیده بودم. اونقدر باهوش نیستم که در لحظه عمل کنم. 

ترجیح میدم تمام روز مطلبمو تو ذهنم مرور کنم و بعد بنویسمش. نقدهای بقیه رو بخونم و آخر نظری برای فیلمی که دیدم ندم. اون آهنگ رو برای هزارمین بار گوش بدم و چیزی برای گفتن نداشته باشم. 

ولی یه بار، یه جایی، یه نقطه ای که شاید اصلن به من ربطی نداشته باشه، بیام و نظر بدم. از ایرادات بزرگی که قبلن تو خودم دیدم. 


3. یه سوال تو اون آزمون ادبیات وجود داشت برای تبدیل کردن زمانِ فعلها. مثلا فعلِ "فهمیده ام" رو به مضارع اخباری و مضارع مستمر تبدیل کنید. یه همچین چیزی. 

نخونده بودم اون بخشو. اونقدر هم توجه نکردم که از روی زبان انگلیسی متوجه بشم که کدوم فعل تو فارسی مضارع مستمره و کدوم یکی دیگه. همینطوری از رو احساس چند تا فعل به ذهنم اومد و بعضیا رو با دلیل رد کردم و هر چی موند رو نوشتم. 

برگه رو دادم به دبیرم و اشاره کردم به سوالو گفتم چیزی به ذهنم نمی رسید، از رو احساس نوشتم. 

یه لبخند ملیحی زد که مجبور شدم با یه لبخندِ دیگه جوابشو بدم.  


4. بعد از امتحان برام سوال پیش اومد که چرا؟ چرا "ایراد؟" چرا اون مسئله ای در شماره ی 2 توضیحش دادم باید جزو ایرادات باشه؟

درست که فکر می کنم، کسی بهم نگفته این ویژگی بدیه. کسی نبوده که بیاد این رفتارمو تحلیل کنه و بهم بگه به این دلیل و اون دلیل شما ایراد داری تو این مورد. 

من این برچسب رو به خودم زدم. اما سوال اینِ که چه شخصیتی رو الگو قرار دادم که "جواب دادن و تحلیل کردن در لحظه" یکی از ویژگی هاشه؟

اینکه می گم الگو قرار دادم بخاطرِِ اینه که چون اون ویژگی در من نیست، خودم رو مورد دار خطاب کردم، می کنم و شاید هم خواهم کرد!

لذت نمی برم،

لذت نمی برم که متوحه میشم بازخورد دنیای اطرافم -خانواده، مدرسه، فیلم، کتاب، علایق و ..- شده یه الگویِ شخصیتیِ مبهم که دارم به طرفش قدم برمیدارم. 

اینکه آسه آسه "به چیزی که نیستم" بیشتر دل می بندم و "ای کاش"هام بیشتر میشه،

نه یک لذت بلکه یه عذاب بزرگه. 

تحت تاثیر بودن عذابه. عذاب. 



5. گفتم که قرار بود برم بیرون؛

چهارشنبه کنسل شد ولی پنجشنبه با مهسا رفتیم و اجرایِ "دیو ترسناک خنده دار! (کمدی)"  رو دیدیم. روز قبلش تو مدرسه مهسا بهم گفت خواهرش گفته که خوب بود. یعنی کلا خواهرش دوبار لبخند بر لب آورد با این اجرای طنز!

من میدونستم که خندیدن خواهرش سرِ اجرا و فیلم راحت دیده نمیشه و آدم سخت گیریه ولی باز هم این گفت و گویِ من و مهسا باعث یه پیش زمینه ای شد تو ذهنم. پیش زمینه یِ من یه اجرای طنز بود که چندان چنگی به دل نمی زد. 

وقتی رفتیم و اجرا رو دیدیم؛ من فقط داشتم لذت می بردم. واقعا خوب بود. بخاطر اون ویژگی ای که قبلن گفتم، چیزِ خاصی درباره ی خودِ اجرا نمی گم. اما یک موضوع جذابی برای من در طولِ اجرا اتفاق افتاد. 

من انتظارم در اون حد نبود چون پیش زمینه م در حد همچین چیزی نبود، واسه همین خیلی لذت بردم. چون بهتر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم. وقتی اومدم خونه چیزای جالبی ازش تعریف می کردم و ذوقم زیاد بود،

چون چیزی که بهم نشون دادن، خیلی خیلی بهتر از نمایشِ ساخته و پرداخته ی ذهن من قبل از اجرای خودشون بود. بعد از خارج شدن از سالن داشتم این پست رو با خودم مرور می کردم و می خندیدم :-)


پ.ن : در این لحظه یادِ این شعر تو کتاب ادبیاتمون افتادم. 

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی**پرسید کرم را مرغ از فروتنی**تا چند منزوی در کنج خلوتی**دربسته تا به کی در محبس تنی** در فکر رستنم -پاسخ بداد کِِرم- **خلوت نشسته ام زین روی منحنی**هم سال های من پروانگان شدند**جستند از این قفس،گشتند دیدنی**در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ**یا پر بر آورم بهر پریدنی**اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!


کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۳
فاطمه .ح
1. 
- ببین، گیاهخواری میکنی خوبه، ولی به نظر من، یعنی فقط به نظر من اجازه داریم از فرآورده هاشون استفاده کنیم. حتی باعث مرگ اون جوونور هم نمیشه. :-)
+ به هر حال نظرِ من این نبوده :-)
- خب، اصلا چرا حیوانات آفریده شدن؟!
+ فقط هستن.

برادر اول که داشت با من حرف می زد، پوکر فیس وارانه بیخیالِ ادامه دادن میشه و میره داخل آشپزخونه.
برادر دوم که تو هال نشسته بود و تلگرام چک می کرد، از این بحثِ بامزه، میزنه زیر خنده.

این آهنگ (دلپوش|اِبی) هم پخش میشد که ربطی به ماجرا نداشت، ولی چون قشنگه خواستم بدونید.

2.
مادرم امروز صبح رفت خونه ی مادرش و خورشت رو گذاشت رو گاز که تا ظهر جا بیوفته.
بابام یکی دو ساعت بعدش که میخواست بره بهم گفت : میتونی برنج درست کنی؟
با دو ثانیه مکث گفتم : نمیدونم.
گفت : باشه :))

3.
نیم ساعتِ پیش برادر دوم داشت برنج درست می کرد،
گفتم : عه، برنج درست کردی! دستت درد نکنه.
و بعدش ماجرای من و بابا رو توضیح دادم و خندیدم.
گفت وقتی داشته مامان رو می رسونده، مامان بهش گفت که درست کنه.

گفتم : پس خودش می دونست.
گفت : آره امیدی به تو نداشت.

4. 
دیروز درباره ی خانم نون نوشتم. نمیدونم کی خوندش، ولی به صورتِ آماده برای انتشار درش آوردم. دو تا چیز وجود داره:
1. خوب توضیح ندادمش.
2. جمله به جمله ش بررسی نشده بود.
3. دیگه قرار نیست منتشر بشه.

5.
 الان دارم این دو تا لینکو می خونم.
 PEA
۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۴
فاطمه .ح

خب pass شدم. با میانگینِ 79. 

۱۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۷
فاطمه .ح
همون روز که رفتیم رشت، یکی از بچه هایی که کنارِ من آخر نشسته بود و همون فردِ پوکر فیسِ کنار پنجره تو عکسِ دوم هست و در این یکی پست هم ازش نوشتم، بهم گفت که چهارشنبه هفته بعد (یعنی این هفته) با یه سری از بچه ها بریم سینمایِ فلان جا و سلام بمبئی رو ببینیم!
گفتم ببینم چی میشه و به خانواده می گم و بالاخره بهت خبر می دم. قصد داشتم واقعا برم چون دفعه ی قبلی که یه برنامه ای گذاشته بود نرفته بودم و برنامه کنسل شد و به خودم گفتم بهتره اینقدر آدم بدقولِ نباشی چون خودم از این ویژگیم که گاهی بدقول و حواس پرت میشم و یا از قصد بدقولی می کنم متنفرم. اتفاقا همین الان یادم اومد یه ماهی میشه که کتاب کتابخونه رو گرفتم و هنوز نرفتم که بدم :| چون کارت عضویتمو یادم نمیاد آخرین بار لایِ کدوم کتاب گذاشته بودم :(((
حالا بگذریم؛
دیروز یکی دیگر از دوستان به نام مهسا که از فیلم و کتاب و بازیگری واقعا سرش میشه، گفت بیا بریم فلان اجرای تئاتر رو ببینیم که مهلتش تا 26 اُم هست. کلِ روزهای هفته رو که امتحان داریم، پس می مونه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه. 
گفتم مهسا منو نزنی هااا، ولی عین گفته بریم سلام بمبئی ببینیم چهارشنبه :|
مهسا : آخه سلام بمبئی؟ >_< اصلن خانمِ عین از گلزار خوشش میاد، پورپوری هم از فیلم هندی لذت می بره، تو این وسط برای چی میخوای بری؟
گفتم : پیش بچه ها حال میده خب :/:))) 

یه روز گذشت (که امروز باشه!) و من متوجه شدم نه تنها عین و پورپوری قراره برن اون فیلم رو ببینن، بلکه سه چهارنفر دیگه از دوستان صمیمیِ پورپوری هم قراره بیان و هیچ جوره نمیشه که پیشنهاد بدم اول بریم تئاتر، یه روز دیگه سینما!
حالا اصرار من بر اینکه فقط یکیشون رو برم، یا بینشون فاصله بندازم چیه؟
خب عزیزان خدمتتون عارضم که؛
شنبه جواب امتحان فیزیک ها باید میومد که اومد و نسبت به 15 و نیمِ دفعه قبل پیشرقت کردم و شدم 17 و نیم!
یکشنبه پاسخ ریاصی ها بدستمون باید میرسید، که رسید و پیشرفتم از سه ماه قبل این مدلی شد :
15 < 17  < 19 
یعنی نوزده شدم. 
خب این امتحان ها که به خیر گذشت و من الان نگرانِ اون فاینالی هستم که فردا دارم و از ووکب هاش چیز زیادی حالیم نیست چون همیشه و همیشه و همیشه روی این لغات لعنتی مشکل داشتم و حفظ کردن همه شون هم از ابیلیتی های من خارجه، هم از حوصله م. 
خب حالا اگه من این فاینال رو بد بدم و زبونم لال (!) فِیل بشم، از اون جایی که خانواده م این روزها خیلی میگفتن بخون بخون، احتمالا به عنوانِ تنبیه این برنامه های آخر هفته ی من رو تعطیل می کنن تا بلکه درسِ عبرتی برام بشه :|
تاااازه اگر هم اجازه بدن، که با وساطت مادرم همینطور میشه، پدرم با یه چشم غره ای آدم رو مینگره که حتی روم نمیشه از در خونه برم بیرون! و از اونجایی که من خیلی کله خرم (خودمختار، موقعیت نشناس، دیوانه:/) احتمالا همونطوری میرم بیرون :|

خلاصه میخواستم بگم فردا فاینال دارم و امروز فقط اونو خوندم و با اینکه فردا آزمونِ شفاهیِ عربی هم دارم، هیچ مطالعه ای در این زمینه نداشتم و در ووکب های عربی هم بسیار مشکل دار هستم؛ عاجزانه دلم میخواد که همه چیز به خیر ختم بشه! یا همون ختم به خیر بشه! حالا خیر هم نشد حداقل شر نشه!

پ.ن: در آخر با ریسک کردن، برنامه رو اینجوری گذاشتم که چهارشنبه با اونا برم سینما و پنج شنبه بعد از کلاس بسکتبال بیام خونه یه دوش بگیرم و برم تئاتر. 
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۶
فاطمه .ح