وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دبیر ادبیات» ثبت شده است

بعدازاینکه با جملهٔ ("فکر نکنم دیگه دانش‌آموزی مثل شما قسمت من بشه") خر ذوق کننده‌ای که دبیر ادبیاتم در تلگرام گفت، کمی خیالِ سرتر بودن از هم‌سن‌وسال‌هایم به سرم زد و ناگهان احساس ناراحتی شدیدی به من دست داد. یک‌جور حس سردرگمیِ بی‌دلیل در خودم احساس کردم. حسی که شاید کمی به حرف پنج‌شنبه‌شب مستر شین که گفت باید قبل از هجده‌سالگی مقصد را بفهمم یا حتی  نامهٔ آخر کتابِ "درخت زیبای من" مربوط باشد. حسی که از ساعت هفت و نیم غروب تا الآن اجازه نداده کارهایم را تمام و کمال انجام دهم. حالا جلوی بیشتر از نصفی از آن‌ها ضربدر خورده، کاملاً بی‌دلیل، اتفاقی و غیرقابل‌توجیه.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۷
فاطمه .ح

مهسا داشت درباره ی یکی از دغدغه هایی که تابحال چندین و چندبار مطرح کرده بود در کلاس ادبیات حرف می زد. در حقیقت رفته بود که زندگی نامه اقای دقیقی-نمایش نامه نویس رو بخونه تا هم ما با این اقا اشنا بشیم و هم اینکه اون متن قرار بود جزو بخشِ ادبیات بومیِ کتابمون بشه. خب این اقای دقیقی که مهسا بارها درباره ش حرف زده بود، اولین گروهی رو داشتن که از استان گیلان رفتن جشنواره ی فجر و دوران انقلاب کتاب ها و نمایشنامه هایی نوشته و جوایز خوبی هم کسب کرده ولی الان داره در بازار میوه فروشانِ فلان جا کار می کنه و این چکیده ی حرفهایی بود که مهسا زد؛ درباره ی حمایت نکردن از هنرمندان و غیره. 

خب لازم به ذکر هست که ایشون اون موقع ها که نمایش رو صحنه می بردن و کتاب می نوشتن و این چیزها، در اصل داشتن از ارث پدری خودشون در این راه استفاده می کردن و حالا تموم شدت همون میراث یکی از دلایلیِ که نمیتونن به کار هنری به شکل جدی ادامه بدن؛ خلاصه ش همون مشکل مالیه. 

به علاوه این نکته که خودم یه سه شنبه برای نمایش نامه خوانی ای که متعلق به ایشون بود و اجرا شد رفتم. 

اینکه این اقای دقیقی تا الان نتونسته اسم خیلی بزرگی از خودش در کنه در حدی که خیلی ها بشناسنش خب یکی از حرفهای مهسا بود. میگفت چطور یه همچین ادم با استعدادی که این کارها رو کرده نمی تونه به کار هنری خودش ادامه بده ولی افراد زیادی در سینما تلوزیون کارگردانی و غیره در ایران هستن که استعداد خاصی ندارن و شناخته شده هستن؟

 به شخصه فکر می کنم چندین دلیل وجود داره که همچین سرنوشتی برای این اقا پیش اومده و خیلیهاش به خودش برمیگرده که خب چون کلاسمون محل نظرخواهی نبود و از اونجایی بهتر است هر وقت که ازتون پرسیده شده حرفی بزنید، این قضیه رو ابراز نکردم. در کنار اینکه به هر حال این بحث به جایی نمی رسید همونطور که امروز از گفت وگوی بینِ مهسا و همکلاسیم مشخص بود.

 اینجا هم که به قصد نوشتن از یه نفر دیگه نیومدم، پس بگذریم؛

وقتی مهسا رفت نشست، دبیر ادبیاتمون گفت می تونم از شما یه سوال شخصی کنم؟

مهسا گفت بله  

دبیر پرسید انتخابت برای رشته ی تحصیلیت چیه؟

و مهسا جواب داد انسانی. 


بعد دبیرمون درباره ی موضوع دیگه ای حرف زد: انسان های زیادی نیستن که استعداد ها و علایقشون رو در دنیایِ واقعیشون بکار می گیرن و اکثر ادم ها راهِ استعدادشون رو نمیرن؛ گاهی چون نمیدونن استعداد واقعیشون چیه، و بعضی اوقات بخاطر اینه که یه سری افرادِ مهمی در زندگیشون مثل پدر و مادر به راه هایی غیر از راه های استعدادشون اشاره می کنن. البته اینا دلایلی هستن که بیشترن وگرنه خودتون می دونید که دلایل دیگه ای هم وجود داره. 

بعد من از خودم پرسیدم؛ آیا رشته ی تجربی، و احتمالا رشته های دانشگاهیِ دامپزشکی/ژنتیک/و یکی دیگه که اسمشو یادم میره در راستای استعداد و علایق من هستن؟ یا فقط هاله ای از علاقه و استعدادن و حقیقت چیز دیگه ایه؟

اصن رفتن به دانشگاه باعث شکوفا شدنِ من میشه؟ ایا اون زندگی ایده الی که خودم 60-70 درصدشو در ذهنم دارم، در راستایِ کارهایی که الان انجام میدم میسر میشه؟


به گمونم اینها پرسش هایی برای جواب دادن نیستن؛ بیشتر برای اندیشیدن اند. 

هرچند هر کسی تلاش می کنه پاسخ خودش رو پیرامونش پیدا کنه. 

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۸
فاطمه .ح