وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس ادبیات» ثبت شده است

ازونجایی که عادت کردم وقتی میام اینجا حال بد خودم رو به اشتراک می‌ذارم، این پست هم در همین رابطه‌ست.

البته از حال بدی‌هایی که براش دلیلی پیدا نکردم. در حقیقت امروز زنگ ادبیات داشتیم گروهی یه بخشی از جزوه‌ی دبیر رو حل می‌کردیم که نقش "را" ها رو داشت. من گفتم این "را"ی مفعولی‌ه اما یکی از هم‌گروهی‌هام روی "را"ی حرف اضافه تاکید داشت. من گفتم خب من اونطور فکر نمی‌کنم. اون گفت ولی معلومه و فلان و بسیار.

بعدش صدای گروه بغلی رو شنیدیم که داشتن به هم می‌گفتن "را"ی حرف اضافه‌ست. بعدش اون به من یک نگاه با لبخندی انداخت که الان نمیتونم بگم لبخندش یه لبخند مهربانانه بود یا خبیثانه. اما به هر صورت باعث شد من گُر بگیرم و قاطی کنم. به دبیر گفتم مگه حتما همه‌ی اعضای گروه باید یه نظر داشته باشن؟

به هر صورت چندجمله‌ای الکی با عصبانیت حرف زدم بعد سکوت کردم و سرم پایین بود. دبیرم به شوخی گفت اینایی که پوستشون سفیده رو راحت می‌شه فهمید کِی عصبانی می‌شن ولی ما سبزه‌ها باید کلی زور بزنیم تا معلوم شه.

منم در همون حین که سرم پایین بود -نمی‌دونم به چه دلیل- اشکم سرازیر شد و تقریبا کل اون زنگ رو همونطوری بودم... .

نمی‌دونم دلیل داد و بی‌دادم چی بود؟ اون تمرین رو من درست جواب دادم اما قطعا ارزش اینکارو نداشت. اصلا دلیل گریه رو هم درک نمی‌کنم. لابد ازین گریه‌هایی هست که دست خود آدم نیست؟

فقط موندم چرا باید تو مدرسه این حس گریه بهم دست می‌داد.

خلاصه‌ اینکه بعد از کلی تلاش و زحمت برای دور کردن خوی خشمگینی و حساسیت بیش از حد که همیشه با من عجین شده بود، این جلسه در حالی که تقریبا یک ماه از مدرسه گذشته، بُعدی مهم از شخصیتم رو برای افرادی که به تازگی در کلاس دارن منو می‌شناسن نمایان شد که تعجب‌برانگیز هم بود.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۶
فاطمه .ح
جمعه‌ی هفته‌ی پیش به قلعه رودخان رفتیم و خوشبختانه یا شوربختانه از پله‌ها بالا رفتم و داخل قلعه هم عکس‌هایی گرفتم. پس از این اتفاق، به دلیل گرفتگی عضلات پا و درد محسوسی که داشتم، به مدت دو روز از توالت فرنگی برای رفع حاجت استفاده می‌کردم! بالا رفتنِ پنگوئنی از پله‌های مدرسه برای رسیدن به طبقه‌ی سوم، اصلا شروع خوبی برای یکشنبه‌ام نبود. خصوصا که ده دقیقه پس از رسیدن به کلاس، یکی از بچه‌ها گفت که کلاس عوض شده و باید برویم طبقه‌ی پایین. پایین رفتن از پله‌ها به مراتب سخت‌تر بالا آمدن بود:| در هر صورت کاشف به عمل آمدیم که یکی از همکلاسی‌هایمان زانویش آب افتاده و تا خوب شدن حال او همان طبقه‌ی پایین می‌مانیم. برنامه‌ی هفتگی‌مان هم تازه تغییر کرده بود و یکشنبه‌ دو زنگ ادبیات و یک زنگ ریاضی داشتیم.
 نمی‌دانم باید دقیقا کلاس ادبیات را چگونه توصیف کنم... جلسات اول و دوم فکر می‌کردم واقعا که محشر است همچین کلاس دل‌گرم‌کننده و سرخوشانه‌ای داشته باشم. اینکه بدانم در یکی از زنگ‌های مدرسه حالم خیلی خوب می‌شود و نهایت لذت را می‌برم. در حقیقت آن را شبیه مکانی برای فرار کردن از دست درس‌های دوست‌نداشتی‌ام تصور می‌کردم. اما حالا با واقعیتِ شیرینی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنم که همیشه دوست‌دار باور کردنش بودم. اینکه ادبیات و منطق و عربی و این دست درس‌ها حالا درس‌های اصلی‌ام هستند. نیازی نیست که خیال کنم باید تمرکزم روی چیز دیگری باشد و فقط موقع فرار کردن به این‌ها بپردازم. یا اینکه نیازی نیست به یک مقصد بزرگ و پرسروصدایی که همه مرا برایش فرا می‌خوانند به عنوان یک هدف بنگرم و موقع فرار کردن کلاس‌هایی را برای خودم بیابم. احتمالا به بدترین شکل ممکن توضیح دادم که "حالا از مسیر لذت بیشتری می‌برم!"

حتی از عوارض جانبیِ مسیر هم می‌توانم اعلام خرسندی کنم. مثلا مسئولیتی که معاون قدیمی‌ام (معاون متوسطه‌ی اول) در رابطه با نشریه‌ی مدرسه به من داد.
 البته از آن‌جایی که خودتان هم به بی‌برنامگی مدرسه‌ی من آگاه هستید، فقط یک هفته فقط دارم. نه فقط برای نوشتن یک مطلب از این نشریه، بلکه برای تهیه‌ی نسخه‌ی کامل این نشریه تا سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد:| طرح جلد، طرح صفحات، مطالب هر صفحه، ریزه‌کاری‌های کپی‌برداری‌ای که حالم از آن بهم می‌خورد و خلاقیت به میزان لازم تا سه‌شنبه:| حالا که ژرف‌تر نگاه می‌کنم، نمی‌توانم دلیل قبول کردنم را به‌یاد بیاورم. 
به هر صورت... معاون یک نسخه‌ی قدیمی از نشریه‌ی قدیمی مدرسه که آن هم ویژه‌نامه‌ی هفته معلم و روزسمپاد بود را نشانم داد. نمی‌دانم چطور توصیفش کنم ... shit
این سری را یک‌جور بالاخره پیش ‌می‌برم ولی قول می‌دهم که وقتی کار را تحویلش دهم، درباره‌ی ایده‌ی نشریه‌ی ماهانه برای مدرسه با او حرف بزنم. حتی فصلنامه هم قبول است!!! یک کارِ برنامه‌ریزی شده‌ی گروهی، با مطالب واقعی و خبرهای مدرسه‌ای و -تقریبا- هرچیزی که یک "نشریه‌ی داخلی" نیاز دارد. نتیجه‌ را همین‌جا خواهم نوشت.

بعد از همه‌ی این ‌حرف‌ها، احتمالا باید برای سوءبرداشت‌ها اعلام کنم که همه‌چیز به گل‌ و بلبلی‌ای که بنظر می‌رسد نیست. سطح کتاب خواندن تابستانه‌ام حالم را بهم می‌زند. از طرفی شروع به دیدن سریال friends کرده‌ام و اگر مدیریتش نکنم، حتی همان اپیزودهای بیست دقیقه‌ای هم وبال گردنم خواهند شد. یکی از دلایلی که چندین ماه به ندرت فیلم می‌دیدم هم همین تاثیر شگرفِ فیلم و سریال در زندگی‌ِ روزانه است. شب‌ها خواب سریالی که دنبال می‌کنم را می‌بینم و ناخودآگاه در دنیای واقعی و موقع بیداری هم حتی در دنیای آن‌ها پرسه می‌زنم و خودم را به جای شخصیت‌ها می‌بینم. بسیاری از فیلم‌ها مرا اینگونه کردند ولی فقط یک کتاب بود که تا این حد مرا درگیر کرد... و اسمش هم یادم نیست!
۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱
فاطمه .ح

مهسا داشت درباره ی یکی از دغدغه هایی که تابحال چندین و چندبار مطرح کرده بود در کلاس ادبیات حرف می زد. در حقیقت رفته بود که زندگی نامه اقای دقیقی-نمایش نامه نویس رو بخونه تا هم ما با این اقا اشنا بشیم و هم اینکه اون متن قرار بود جزو بخشِ ادبیات بومیِ کتابمون بشه. خب این اقای دقیقی که مهسا بارها درباره ش حرف زده بود، اولین گروهی رو داشتن که از استان گیلان رفتن جشنواره ی فجر و دوران انقلاب کتاب ها و نمایشنامه هایی نوشته و جوایز خوبی هم کسب کرده ولی الان داره در بازار میوه فروشانِ فلان جا کار می کنه و این چکیده ی حرفهایی بود که مهسا زد؛ درباره ی حمایت نکردن از هنرمندان و غیره. 

خب لازم به ذکر هست که ایشون اون موقع ها که نمایش رو صحنه می بردن و کتاب می نوشتن و این چیزها، در اصل داشتن از ارث پدری خودشون در این راه استفاده می کردن و حالا تموم شدت همون میراث یکی از دلایلیِ که نمیتونن به کار هنری به شکل جدی ادامه بدن؛ خلاصه ش همون مشکل مالیه. 

به علاوه این نکته که خودم یه سه شنبه برای نمایش نامه خوانی ای که متعلق به ایشون بود و اجرا شد رفتم. 

اینکه این اقای دقیقی تا الان نتونسته اسم خیلی بزرگی از خودش در کنه در حدی که خیلی ها بشناسنش خب یکی از حرفهای مهسا بود. میگفت چطور یه همچین ادم با استعدادی که این کارها رو کرده نمی تونه به کار هنری خودش ادامه بده ولی افراد زیادی در سینما تلوزیون کارگردانی و غیره در ایران هستن که استعداد خاصی ندارن و شناخته شده هستن؟

 به شخصه فکر می کنم چندین دلیل وجود داره که همچین سرنوشتی برای این اقا پیش اومده و خیلیهاش به خودش برمیگرده که خب چون کلاسمون محل نظرخواهی نبود و از اونجایی بهتر است هر وقت که ازتون پرسیده شده حرفی بزنید، این قضیه رو ابراز نکردم. در کنار اینکه به هر حال این بحث به جایی نمی رسید همونطور که امروز از گفت وگوی بینِ مهسا و همکلاسیم مشخص بود.

 اینجا هم که به قصد نوشتن از یه نفر دیگه نیومدم، پس بگذریم؛

وقتی مهسا رفت نشست، دبیر ادبیاتمون گفت می تونم از شما یه سوال شخصی کنم؟

مهسا گفت بله  

دبیر پرسید انتخابت برای رشته ی تحصیلیت چیه؟

و مهسا جواب داد انسانی. 


بعد دبیرمون درباره ی موضوع دیگه ای حرف زد: انسان های زیادی نیستن که استعداد ها و علایقشون رو در دنیایِ واقعیشون بکار می گیرن و اکثر ادم ها راهِ استعدادشون رو نمیرن؛ گاهی چون نمیدونن استعداد واقعیشون چیه، و بعضی اوقات بخاطر اینه که یه سری افرادِ مهمی در زندگیشون مثل پدر و مادر به راه هایی غیر از راه های استعدادشون اشاره می کنن. البته اینا دلایلی هستن که بیشترن وگرنه خودتون می دونید که دلایل دیگه ای هم وجود داره. 

بعد من از خودم پرسیدم؛ آیا رشته ی تجربی، و احتمالا رشته های دانشگاهیِ دامپزشکی/ژنتیک/و یکی دیگه که اسمشو یادم میره در راستای استعداد و علایق من هستن؟ یا فقط هاله ای از علاقه و استعدادن و حقیقت چیز دیگه ایه؟

اصن رفتن به دانشگاه باعث شکوفا شدنِ من میشه؟ ایا اون زندگی ایده الی که خودم 60-70 درصدشو در ذهنم دارم، در راستایِ کارهایی که الان انجام میدم میسر میشه؟


به گمونم اینها پرسش هایی برای جواب دادن نیستن؛ بیشتر برای اندیشیدن اند. 

هرچند هر کسی تلاش می کنه پاسخ خودش رو پیرامونش پیدا کنه. 

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۸
فاطمه .ح