وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

مروری کوتاه بر دیروز

/ بازدید : ۴۴۴
اول؛
رفتنی (به قول شباهنگ؛ رفتنی قیده، یعنی وقتی در حال رفتن به رشت بودیم) تو مینی بوسی که احتمالآ متعلق به عهد کُنوس (ازگیل به گیلکی) هست، این عکس رو گرفتیم. اونی که از همه واضح تر افتاده منم (کاپشن تیره) چون اینقدر جلو اومده بودم که نزدیک بود بیوفتم (اون پشتیا میخواستن بیان اینورتر تا تو عکس بیوفتن) :))
++اونی که تو همه ی عکسا ایموجیِ مهربون داره و چادریه، بغل دستیِ من تو مدرسه ست که اتفاقا اینجا هم بغل دستم نشسته بود.


 دوم؛
در حالی که میخواستیم از خودمون یه سلفی دیگه بگیریم، دبیر اومد و گفت میخواد عکس بگیره. من یکی از اون پوکرفیسایِ پشتیم.

 سوم؛ 
بعد از یه سری سخنرانی و تماشای آزمایش ها و این چیزا؛ رفتیم یه کناری تا عکس بگیریمو راحت باشیم. البته من میدونم نشستن اونجا واقعا وجه ی بدی داره، ولی در اون لحظه واقعا نتونستم خودداری کنم:)) وقتی دیدم با نشستنمون دو سه تا دانشجوی دختر هم نشستن، مصمم شدم و البته وقتی متوجه نگاه تاسف بارِ دو تا دانشجوی پسر شدم، کمی شرمزدگی در خودم احساس کردم :| ولی بعدش گفتم بیخیال باو :|

++ نیشخند زدنم بخاطر شاخ گذاشتن رو سرشه!



 چهارم؛ 
بعد از دوباره آزمایش دیدن و کنفرانس شنیدن رفتیم ناهار؛ اینم سلف!
من در اصل تو این عکس لبخند زدم ولی چون منو اون دختر عقبیه دقیقا تو اون قسمتی افتادیم که برنامه یِ عکس محوش میکرد، این ایموجی رو گذاشتم! من این جلوییِ سمتِ چپم. (اصلا براتون مهم هست که کدومم؟:))))) )

اگه توجه کنید، جلوی من و اونی که کنارم نشسته فقط یه ظرف غذایِ دانشگاه هست(ظرف بهش میگن؟)؛ که این یعنی چون برای ناهار جوج و گوجه زده بودن با دوغ و کره حیوانی، بنده تصمیم گرفتم ناهار خودم رو بخورم.


 پنجم؛
برگشتنی که بارون میومد و میخواستیم سوار مینی بوس بشیم، دبیرمون گفت یه لحظه وایسید عکس بگیرم. و من دیر متوجه شدم و تا بجنبم بیام تو عکس، اینطور شد که می بینید!

پ.ن: نمیدونم حوصله نداشتم از اتفاقاتش بنویسم یا برام لذت بخش نبوده یا هرچی!
 به هر حال به همین عکسا بسنده می کنم.
پ.ن2: بله! بله عزیزان! لباس فرممون خیلی مزخرفه.
پ.ن3: پدرِ این Vectory رو در آوردن اینقدر نشونش دادن:))
نویسنده : فاطمه .ح ۶ لایک:) | ۰ دیس لایک:(
Haa Med
۱۹ آذر ۲۲:۳۷
چه روز خوبی داشتید.
دیگه مینی بوس نمونده. مونده؟
پاسخ :
آره خوب بود *_*
الان من از این سوال دو تا برداشت دارم :
1. دیگه مینی بوسی از شیطنت های شما باقی مونده؟ اره متاسفانه مونده و هنوزم سرویس یه سری از یچه های مدرسه مونه ! 
2. از این پدیده ی مینی بوس چیزی هم باقی مونده مگه؟؟؟ آره شوربختانه مونده و مدرسه ی ما وقتی که تعداد کمِ زرت و زرت به همین اقاهه و مینی بوسش زنگ می زنه :))
♫ شباهنگ
۲۰ آذر ۰۰:۴۸
برگشتنی پاراگراف آخر هم قیده :دی
پاسخ :
میدونم :دی اتفاقا اومدم وبت چک کنم که یه موقع اشتباهی ننویسم :))
Sif Tal
۲۰ آذر ۰۰:۵۵
:))
می گم، چه با حوصله این شکلک ها رو گذاشتی :دی
پاسخ :
پدرم در اومد :)))😂😂
Mr. Moradi
۲۰ آذر ۱۸:۱۷
غذا به اون خوبی :| حیف بوداا :)))
پاسخ :
:/
Mr. Moradi
۲۰ آذر ۲۱:۱۸
حیف بوده خب:/
پاسخ :
من نگرفتمش که بخواد حیف بشه. اون سهمیه ی خودم رو دادم بهشون برای هر کس که خواست. 
the_ emperor
۲۸ آذر ۱۷:۱۴
چ خوب...کنفرانس چی بود؟
یادش بخیر دوران مدرسه خخ یادش بخیر اون مینی بوسا :دی
دانشگاه ما هم امسال دوسه گروه دانش اموزا اومدن دیگه ندانم واس چی.
ایموجیا کشت مارو خخ
پاسخ :
کنفرانسای مختلفی داشتن؛ ما دو سه تا شونو فکر کنم دیدیم. بهترینش یا حداقل اونی که من بیشتر لذت بردم، کنفرانسی درباره ی کیهان شناسی بود،
the_ emperor
۲۸ آذر ۲۰:۴۳
اووو مگه چنتا کنفرانس برگزار میشد ک دو سه تاشونو دیدین...
من دوران مدرسه فقط یکیشونو دیدم اونم راجب نانوفناوری بود.
کیهان و نجوم که همینجوریشم جذابه واسم :) حتی الان مستنداشم میبینم کیف میکنم.
پاسخ :
خب بود دیگه -_- خیلی ها به دانش ما نمیخورد اصن نرفتیم سمتشون احساس احمق بودن میکردیم :)))
بله. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About Me
فاطمه‌ام؛
یک دهه هشتادی، وگن و گیلانی.
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان