وقتی روز به‌ روز بزرگتر می‌شوی

روایت رشد من

حتی گاهی حس می کنم هنوز پسیو رو بلد نیستم :|

/ بازدید : ۱۸۷

1. دبیر هنرمون از بس کارهای دوخت و دوز میداد که خسته شدیم و بهش گفتیم هیچ کاری که با رنگ و رنگ امیزی انجام بشه تا سوزنو بزاریم کنار مدنظرتون نیست؟ و بعدش با کلی اکراه و این چیزها تصمیم گرفت که روی سنگ نقاشی بکشیم. و من برای طرحم یکی از پرنده های بازیِ انگری بردز رو انتخاب کردم. البته تصویری که می بینید دچار یه اشکالی شده و یکم رنگ سرخ رو بخش کرم رنگش هست که قراره راست و ریستش کنم. 

2. بک گراندِ عکسِ سنگم، همونطور که مشاهده می کنید، نوشته های هم کلاسیم درباره ی حل کردنِ مکعب روبیکه. از قصد هم اینطوری عکس گرفتم چون می خواستم درباره ی روبیک بنویسم! 

قضیه اینه که یه روز دو سه نفری رفتیم به اون همکلاسی گفتیم برامون کلاس های آموزشش رو بزاره و نامرد پایِ حق التدریس رو هم پیش کشید و خلاصه یه مبلغی هم پرداخت کردیم حتی :)) هر چند کلا سه جلسه بود که آخریش هم همین امروز برگزار شد.

 تا الان می تونم دو ردیف کامل کنم به انضمام یه شکل صلیب مانند روی وجه آخر. و تنها چیزی که باعث میشه این مکعبه حل نشه، اون چهار تا وجه گوشه ش هست که فرمول جدا داره. البته چند حالت امکان داره این گوشه ها قرار بگیرن و برای من هر دفعه که حل می کنم در بدترین حالتش که لزوما به فرمول نیاز داره پیش میاد :| فرمول این بخش رو هم دبیرِ آخرین زنگ اومد تو کلاس و نشد بنویسم و خودش هم زود رفت از مدرسه -_- همین الان با یک پی ام حل میشه البته :))

 3. دو سه هفته قبل با یکی از دوستان نشستیم کارهایی که دوست داشتیم انجام بدیم رو نوشتیم و از بین اونا 3-4 تا رو بر اساس اهمیتی که برای خودمون داشتن انتخاب کردیم و قرار شد دو هفته بعدش ببینیم چه کارهایی انجام دادیم. یک هفته ای بین چک کردنشون تاخیر افتاد و بالاخره من این هفته گفتم بیا جلوشون بنویسیم چیکار کردیم. 

و برای خودم اون چندتایی که براش کاری انجام دادم به این شرح بود :

1.مطالعه : کتاب بادبادک باز از خالد حسینی و نه داستان از سلینجر و مطالعه و حفظ یکی دو غزل از حافظ

2. برنامه نویسی : بالاخره تنبلیِ قبلی رو کنار گذاشتم و پای سیستم نشستم و هرچند روزهای اندک اما اینکارو انجام دادم. و البته متوجه شدم یه مشکلی هم برام پیش اومده چون هر کدی که میزدم، علی رغم درست بودنشون، برنامه ی pycharm خروجی ای برام نشون نمیداد ولی قبلا اینطوری نبود. فکر کنم یه کاریش کردم که اینطور شده :/ برای همین دو شب پیش دوباره گذاشتمش برای دانلود. چون ادرس اصلی فایلِ برنامه رو هم بخاطر این جا به جایی های پی در پیِ فایل ها توسط برادرم پیدا نمی کردم که ری اینستالش کنم -_-

3. بسکتبال : کلاس هاشو ثبت نام کردم و میرم هر 5شنبه. 

4. زبان : همچنان همانی بودم که هستم با ترسی نسبتا عظیم از فیل شدن در فاینال:|:|:| + عنوان

نویسنده : فاطمه .ح ۹ نظر ۶ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

رامسر :/

/ بازدید : ۱۷۶

امروز حدودا ساعت 9 صبح راه افتادیم که بریم رامسر. ساعتِ 9 و چهل و هشت دقیقه از گیلان خارج شدیم و به مازندران رسیدیم. کلِ راه هم هی برادرم میگفت زیاد چیزی نخور که آبگرم حالت بد نشه. خلاصه با اهنگای چرتی که نمیدونم چه کسی انتخاب کرده بود اون راه رو تا رامسر و آبگرمش طی کردیم. 

از توصیف خودِ آبگرم و اتفاقاتی که در آن گذشت معذورم ولی یه بخشیشو داشتم به یوگا اختصاص میدادم و سعی می کردم خودمو خیلی در تمرکز رها کنم :/

آقا موقع لباس پوشیدن که شد، بازم با مادر به جون هم افتادیم هی میگفت اونو بپوش من میگفتم نمیخوام این یکی رو می پوشم بعد یه دلیل میاورد که چرا نباید این رو بپوشم و خلاصه یه لحظه به مامان گفتم احساس می کنم سرم داره گیج میره. نشستم روی سکوی اون کنار و کم کم همه چیز داشت محو میشد که بهش گفتم به من یه چیز شیرین بده بخورم، حالم بده. اونم که هیچی نداشت، گفت بیا بریم بیرون یکم هوا خنک بخوره بهت و فلان.. . دستم رو گرفت و رفتیم تو اون بخش حیاط مانندش و نشستم روی یک صتدلی و هر چی میگفتم یه چیز شیرین بهم بده، گوشش بدهکار نبود و هول شده بود و هر دو سه ثاتیه که چشمام کاملا بسته می شدو همه جا سیاهی می رفت، هی اسم منو صدا می زد :| یه خانومه اومد آب قند آورد و بنده کم کم چشمام باز شد و همه جا واضح و بدون سیاهی بود. 

اقا ما بازم با اختلافات نظرمون لباس پوشیدیم و خارج شدیم :/

بعد که ماجرا رو تعریف کردم برای برادر و پدر، برادرم گفت من گفتم چیزی نخور ولی منظورم این بود که بجز صبحانه چیزی نخور :|:|


بعدش به یه فضای سبزی رفتیم که البته شک دارم اسمش فضای سبز بوده باشه چون معمولا اونجاها اجازه ی چادر زدن یا ساکن شدن نمی دن ولی اونجا یکی دو گروه بودن، ما هم همونجا وسایلا رو پهن کردیم و ناهار خوردیم. ساعت 5 دقیقه به دوازده ناهارمون تموم شد و ساعت 1 خونه بودیم. 

نویسنده : فاطمه .ح ۶ نظر ۴ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

ک.ن

/ بازدید : ۱۴۳

امروز خیرِ سرمون داشتیم فوتبال بازی می کردیم، من از وسطاش به بازی پیوستم و دروازه بان شدم مثلا :/ از خود بازی چیزی نمی گم که کلا خنده و شوخی بود و هر دو-سه دقیقه توپ (که توپِ والیبال بود) اوت می شد!

فقط خواستم بگم دو تا پنالتی گرفتم :| :دی :|

یه بار هم توپ وسط بازی به طرز فجیعی خورد به یه طرف صورتم *_-

نویسنده : فاطمه .ح ۱۱ نظر ۳ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

نمره ردیف کردن ...

/ بازدید : ۱۸۹

امروز دو تا امتحان داشتیم  قرآن و دینی هر کدوم دو درس. و البته 6 تا برگه ی امتحانی گرفتیم  

عربیِ هفته پیش 19.5

دینیِ هفته پیش 19.5

دینی امروز 20

قران امروز 20

مطالعاتِ دیروز 9.5 از 10

ودر آخر

.

.

.

ریاضی هفته پیش که پستشو گذاشتم 17 از 20


پ.ن : بعد از خوندنِ کامنت های این پست احساس کردم که درسخون بنظر میام یا همچین چیزی :| فقط برای اینکه بخوام دیدگاهتون رو متلاشی کنم میگم؛

دینی رو نخونده بودم و مامانم ساعت 6 منو بیدار کرد گفت بشین بخون :/ یه درسشو خوندم و بقیه شو تو مدرسه. زنگ تفریح چند تا تقلب ریز از جاهایی که تو مخم نمی رفت نوشتم و گذاشتم تو جامدادیم که یکیشون فقط بدرد خورد!

بقیه ی وقت امتحان هم داشتم برگه مو چک می کردم که مهسا (من میز دوم سمت راست می شینم و اون میز اول سمت چپ) غلطگیرشو گذاشت رو میز من. متوجه شدم، سرشو باز کردم و برگه رو برداشتم. شماره ی سوالا رو چک کردم و جوابو براش نوشتم و فرستادم جلو با کلمه ی "ممنون !" الکی مثلا من غلط گیرشو نیاز داشتم :|

زنگ قرآن که رسید، روی یکی دو تا کلمه گیر کردم. از مهسا غلط گیر خواستم و بالاخره جواب بهم رسید :|


ولی لازم به ذکر است که بگم زیاد اهل تقلب نیستم و 95 درصد اوقات هر چی میگیرم کاملا برای خودمه. چون بغل دستیم کلا ادمِ اهل تقلبی نیست و زیاد هم برای من فرقی نمی کنه :/

ولی خلاصه از دنیایِ تقلبِ امتحان خوشم میاد اما چندان اصراری هم درش ندارم. امروز نمیدونم چرا با مهسا هماهنگ کردیم :/



نویسنده : فاطمه .ح ۱۱ نظر ۴ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |

خاطراتِ پوکرفیسی طور

/ بازدید : ۱۳۰
دیشب یا پریشب یه شماره ی ناآشنایی بهم زنگ زد. جواب دادم. گفتم "الو"، یک ثانیه مکث شنیدم و از طرف تماس گیرنده قطع شد.
 ابرو بالا انداختم رو به محمود گفتم : قطع کرد!
گفت : شاید اشتباه گرفته. 
10-15 ثانیه بعدش یه پیامک از اون شماره برام اومد که نوشته بود : "shoma???"

من :|:|:|:|
محمود :/:|:/
نویسنده : فاطمه .ح ۱۲ نظر ۵ لایک:) | ۰ دیس لایک:( |
About Me
فاطمه‌ام؛
یک دهه هشتادی، سمپادی، وگن، INTP و گیلانی.
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان