وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




این دو روز تعطیلات رو از 10 صبح تا شب خونه ی خاله بزرگم بودم. دو تا دختر داره. امسال چون دختربزرگه تاندوم پاش کشیده شد و کچ گرفته بودنش، خونه نشین (!) شد و من که این دو سه روز رو از خونه بیرون نمیرم، رفتم پیشش که هم خودم یه حالی کنم (کلا از خونه شون خوشم میاد، یه صفای خاصی داره) و هم اینکه اون از تنهایی در بیاد!

دخترخاله ی مورد نظرآدمی بسیار کله شق تشریف داره که هرچقدر بهش گفتیم نباید اینور اونور بری، حرفامون رو پشم هم حساب نکرد و رفت خرید و پاساژ گردی و خونه ی اقوامش و دسته های عزاداری. 

یه قدم برمیداره، میگه پام درد میکنه و ما با هر قدم میگیم خوب راه نرو، عین آدم استراحت کن. و میگه وای پام درد میکنه، و بعدشم بهتر از یه آدم سالم راه میره. میگیم عصا باید بخری، پات نباید زمین بخوره. میگه راست میگی. 

و فرداییش دوباره همین آش و همین کاسه. 

خاله و دخترخاله ی من یَد طولایی در غیبت کردن دارن و من هم با این ویژگیشون غریبه نیستم و میدونم موقع خوردن چای یه بحثی قراره شروع بشه تا از این در و اون در گیر بدن به همه. دو تا تعریف، 4 تا بدگویی. 

خودم در جمع های خونوادگی معمولا سایلنت یه جایی نشسته م تا وقتی که یه نفر یه سوالی از من بپرسه یا کاریم داشته باشه ی. اینکه بحث مطرح شده در جمع به مذاق من خوش بیاد و درباره ش حرف بزنم. البته اگه موضوع بحث خیلی مورد پسندم باشه تا وقتی که یه نفر داره همراهیم میکنه حاضرم ادامه بدم و درباره ش صحبت کنم. این جمع خاله بزرگه و دختران هم از جمع های خودمونی حساب میشه و من معمولا نیمه فعالم در این جمع ( درمورد غیبت کردن البته که فعالیتم از صفر درصد هم کمتره در این دورهمی). بیشتر شبیه یه مجسمه نشستم یا به جلو نگاه می کنم یا چای میخورم و یا با خودم بررسی میکنم محتوای این چیزی که گذاشتن جلویِ من با خط قرمزهام می سازه یا نه!

اما اگه بخوام دربابِ غیبت و خودم بگم؛ 

گهگاه غیبت می کنم. 90 درصد در مدرسه و تلگرام و وبلاگ.

غیبت در مدارس معمولا بعد از پرسش سختِ دبیرادبیات و گریه ی هم کلاسی یا امتحان سختِ دبیر فیزیک و یا یه سری صحبت های دبیر دینی اتفاق می افته. این غیبتا بیشتر از چند جمله که توسط دو طرف صحبت تایید میشن و تهش یه شوخی چُپونده میشه، نیست. 

تلگرام اون وقتایی که دارم درباره ی یه نفر دیگه حرف میزنم با یه کسی، احتمالا میره جزو غیبت هام. 

نمونه وبلاگشو هم که در همین پست مشاهده می کنید. 


اما؛

مدلِ غیبت کردن این اقوامی که اوایل پست براتون نوشتم، خیلی متفاوت و شگفت انگیزه. متفاوت از اون جهت که تموم سوراخ سنبه ی زندگی یارو و یا غذایِ نذری رو زیر سوال میبرن؛ و شگفت انگیز بخاطر خستگی ناپذیریشون در غیبته. حداقل روزی سه وعده، ظهر عصرانه و شام. 


خلاصه بگم؛

این دو روز اینقدر غیبت شنیدم که امروز بعد از ظهر، بعد از وعده ی غیبت و چای ظهرگاهی (بعد از اماده شدنِ خاله و دخترخاله بزرگه برای رفتن به عزاداریِ محل خاصی از رشت)، اینقدر سرم درد گرفت و حالت تهوع داشتم از شنیدن حرفهاشون که گفتم میرم بخوابم و رفتم کپیدم و تا دوساعت بعدش در خواب عمیق بودم. 

40 دقیقه بعد بیدار شدن از خواب، در حالی که من و دختر خاله کوچیکه (که 10 سال از من بزرگتره) داشتیم وقت گذرونی می کردیم، شوهرخاله و اون دو نفرِ دیگه از رشت برگشتنو بساطِ خواهرجان الان نگو، کِی بگو :| شروع و بازهم اعصاب من به گند کشیده شد. 

یکم بعدش رفتیم خونه یکی دیگه از اقوام برای بردن نذری دخترخاله. 

وقتی برگشتیم (ساعت حدودا 7)، با خودم گفتم وعده ی غیبت شام رو نباید تو این خونه باشم. 

گفتم میخوام امروز زودتر برم خونه برای کلاس زبان فردا درس بخونم. و برگشتم خونه. 

+نمیدونم چرا اینقدر تنبلیم گرفته که کتابای زبان رو دور و برم ولو کردم. 

هفته ی دیگه هم 8 تا امتحان دارم و امیدوارم ازشون سربلند بیرون بیام. 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۹
فاطمه .ح

دلم میخواد چربترین غذای دنیا که به طور وحشیانه ای تند باشه رو بخورم و بعد اینقدر سرمو به دیوار بکوبم تا همه ی صداهای تویِ سرم بیرون برن و یادم بره چی شنیدم. 

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۰:۳۰
فاطمه .ح

نمیخوام حرفهایی که از فلانی شنیدم رو باور کنم. 

تهِ صداش یه بغض خاصی داشت و وقتی اینو احساس کردم، بحث کردنمو به انتها رسوندمو اجازه دادم فقط خودش حرف بزنه. داشتم فکر میکردم کاش از همون اولش که داشت اونطوری حرف میزد، با یه جمله بحثو کِش نمی اوردم که حالا به همچین غلط کردنی بیوفتم و نتونم جمله های آخرش رو تو ذهنم فرو کنم.  

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۶
فاطمه .ح

قبلا هر لحظه از زندگیم در هر شرایطی که سپری می شد به این فکر میکردم که چطور این لحظه و این ااتفاق رو در قالب یه پست به خواننده هام ارائه بدم.  یا اینکه با خودم بررسی می کردم اگه این چیزها رو هم بگم زیادی وبلاگم روزانه نویسی میشه یا نه؟و حتی بعد از اینکه در ذهنم مطلب رو می نوشتم،کامنت های احتمالی از خواننده ها هم به فکرم می رسیدن و خلاصه اینکه عطش عجیبی برای ثبت کردن هر چیزی در وبلاگم داشتم. 

یکی دو ماه اخیر، به ندرت برام پیش اومده که در طول روز به موضوعِ پستِ امروز و فردایِ وبلاگ فکر کنم. دلیلش رو نمی دونم ولی یادمه یه دوره ای میخواستم دقیقا همینطوری بشه. دلم میخواست دیگه جایی گزارش کار ندم، یا بهتره بگم خواستاره این بودم که عادتِ گزارش نوشتن از زندگیم رو از خودم دور کنم. حالا که این عادت رو دور کردم، ناراضی نیستم. فقط بعضی وقت ها دلم برای اون جمله بندی کردن های پُستِ نوشته نشده م، حینِ حرف زدن با دوست و خانواده و غریبه، تنگ میشه. از طرفی خیلی وقتها از خودم تشکر میکنم که تونستم یکم بیشتر به طرف مقابل هام اهمیت بدم و موقع صحبت باهاشون فقط دنبال سوژه نباشم!


حالا جدیدا یه مشکلی که برام پیش اومده، اعصابم رو بهم ریخته و باعث شده حواسم از دیالوگی که بین خودم و یه جمعی یا دیالوگ های چند نفر پرت بشه، قاطی شدن چیزی که بهش فکر میکنم و چیزیه که داره اتفاق می افته!

مثلا وقتی دبیر مطالعات میگه هفته دیگه امتحان داریم؛ اشتباها به جای اینکه بپرسم "چه روزی؟"، بر اثر یه خطای محاسباتی حین فکر کردن و گوش دادن حرفای دبیر، میپرسم "ساعت چند؟" :/

این مشکل گاهی چندین بار در طول روز اتفاق می افته؛ در اون لحطه حس میکنم جایِ یه چیزی درست نیست. چون افکارِ دنیایِ ذهنم با حرف های دنیایِ واقعیم قاطی میشه!

یه بارم وسط کلاس دستمو بردم بالا و بجای گفتنِ "ببخشید..." برای پرسیدن سوالم، گفتم "سلام!"

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۲
فاطمه .ح

1. امروز 14ام مهره. دو هفته گذشته. هنوز همه ی کتابهامو جلد چسبی نگرفتم و یه سری ها رو رها کردم. تا الان دو تا آزمون دادیم و 5 تا آزمون دیگه برای روزها و هفته های آتی (از الان) وقت گرفتن مبادا کسی همون روز امتحانی بزاره!

2. دیروز هم قرار بود بریم کاور بخریم برای زنگِ اخرِ امروز (ورزش) که چون خودم هم به یاد نیاوردم، پیش خانواده مطرح نکردم و از شانس خوبم امروز صبح یکی از هم کلاسی ها بی دلیل یه دونه اضافی خریده بود و من بعد از گرفتن کاور ازش، به زور و زحمت پولی که باید می دادم رو تو کیفش گذاشتم. نمیفهمم! خب پول خودتونه، خرج کردید، دستتون درد نکنه؛ بگیرینش دیگه :|

3. یه بررسی میخواستم بکنم انتخاب رشته رو، 

خب من از دَم از ریاضی خوشم نمیاد و کل خانواده م از این موضوع متعجبن چون برادرهام هم استعداد زیادی در ریاضی داشتن و هم علاقه. خب من ندارم. فیزیک هم مفاهیم شیرینی داره ولی بخش های محاسبات و فرمول هاش رو نمی پسندم طبعا. اصلا هم به دبیرهاشون برنمی گرده چون به جرات می تونم بگم دبیر ریاضی مون از بهترین هاست و خیلی هم دوستانه تدریس میکنه. رشته ی ریاضی-فیزیک رفتن رو در راستای اینکه که هیچوقت بهش فکر نمیکردم، از گزینه های روی میز کنار میزارمش!

خب خیلی ها این وسط به من میگفتن دیگه دردت چیه؟ میری تجربی دیگه! ولی اصل قضیه همیشه بین انسانی و تجربی بوده که البته به دلایلی که الان نمیخوام بگم و جاش نیست انسانی رو کنار گذاشتم. اما پیشاپیش اینو بگم که اجبار خانواده و این صحبتا درش دخیل نبوده و کاملا به خودم برمیگرده و آرزو ها و علایق و از این دست مسائل مهم زندگی که در یک گفت و گوی دو نفره می تونم بازش کنم ولی در یک پست ترجیح میدم اینکارو انجام ندم.

تجربی! از سال هفتم تا هشتم میتونم بگم که واقعا عاشقانه شیمی رو دوست می داشتم و دلیل اصلیش هم دبیر شیمیِم بود که از مدرسه مون رفت. بعد از رفتنش من دیگه یه حس خنثی نسبت به شیمی دارم و اصلا برام اهمیتی نداره. ازش لذت می برم ولی دیگه درونم اون احساس ذوقی رو که وقتی خانوم ف بود، برام ایجاد نمیکنه. شیمی دیگه باعث نمیشه که پیِ المپیادش برم. شیمی بیشتر از هر درسی منو یاد یه دبیر می ندازه و اون "خانوم ف" ست.

زیست! هفتم تا هشتم رو با خانوم جیم بودیم. تدریس خانوم جیم نکته ی خاصی نداشت. روش، زاویه دید، چشم انداز نسبت به اینده، حرف هایی که با دانش آموزا میزد و وو همشون برای من در حد حرف های عادی بودن و برام هیچ چیز جذابی نداشتن. در کنار اینکه مسائل زیست هفتم و هشتممون اصلا مسائل مورد علاقه ی من نبودن و همین باعث میشد نسبت به زیست یه حس خنثی ای داشته باشم. درسی که هست و باید خوند!

اما حالا همه چیز تغییر کرده. 

4. خانوم جیم از مدرسه ی ما رفته و خانم میم جای اون رو گرفته. خانم میم خودش بازرسه علوم تجربیه در اصل (نظارت روی روش تدریس و مقدار بودجه بندی در امتحانات و نکات مربوط به دانش آموز و معلم و از این حرفها) و زیست در سمپاد و علوم تجربی (به صورت کتاب وزارتی در یکی دو تا مدرسه دیگه) تدریس میکنه. برای توصیف ظاهری میتونم بگم : یه خانم با چشم های طوسی با آرایش صورت و قدِ حدودا 170 cm به اضافه ی یک حجم بزرگ از چربی که ایشون رو در بر گرفته و یک دور که از پله ها بالا یا پایین بره کلی خسته میشه. البته بین 32 تا 34 سالشه ها، سن بالا نیست. یه پسر هم داره فکر کنم که سال دهمی فکر کنم. دو تا شماره داره به من اون رایتلی رو نداده کلک! با اون یکی هم که زیاد آنلاین نمیشه تلگرام. بخاطر مصرف مرغ های عادی شرکتی که هورمون دارن کیست گرفته بود و مرغ رو یه سه سالی گذاشته کنار و الان خوبه. میتونه از مرغ محلی استفاده کنه ولی پسرش بدش میاد. در راستای تحصیلات هم دانشگاه دولتی اصفهان درحال گرفتن دکتری ش بود(که موضوعش پیش نیومد تا بپرسم دقیقا دکترای چی) و به دلیل شاغل بودن یه سری کارهای عملی رو شرکت نمیکرد و اون هزینه ی رفت و آمد با هواپیما هفته ای یکی دو بار و هزینه خودِ دانشگاه (بخاطر کلاسهای عملی ای که انجام میدن مثل اینکه هزینه رو بردن بالا) دیگه ادامه نداد. البته ناگفته نماند که تافلش رو هم دوبار رد شده و اون آزمونِ کارشناسی ارشدش (اسمشو دقیقا به یاد ندارم) رو هم که 60 درصد بوده بخاطر اینه که گفت هیچی نخونده بودم زبان و همه ی گزینه ها رو بلا استثنا سه زد و بدون خوندن حتی یک صورت سوال، 60 درصد زدم!:|

خب این یه سری اطلاعات مختصر درباره ش بود و البته توجه داشته باشید که من هنوز درباره ی تحقیقات و علاقمندی های این خانم به میکروب ها و تحقیقاتی که درباره شون انجام داده و خیلی وقتها به خاطر بودجه انجام داده نشده رو بهتون نگفتم. فلذا اینکه یه موقع با این اطلاعات مختصر و کلی، درباره ی سلیقه ی من دربابِ یک دبیرِ جذب کننده نظر ندید!

5. راستی این اطلاعات طی دو هفته مدرسه به عمل نیومده و از اونجایی که احتمالا اگر من و مدرسه مو بشناسید اطلاع دارید، ما تابستون ها هم مدرسه میرفتیم یه مدت.

6. داشتم زیست میخوندم الکی. برادرم فکر کرد امتحان دارم که میخونم. ولی امتحانی در کار نبود و برای دل خودم می خوندم! هنوز چهره ی پوکر فیسه برادرم رو یادم نرفته!


7. اینکه به زیست بیش از پیش علاقمند شدم بخاطر اینه که : 

یک) دبیرش رو می پسندم از یه جهاتی (بیشتر درباره ش خواهم نوشت)

دو) مطالب زیست نهم خیلی خیلی خیلی جالبه. وای، جزوی دبیر که اصلا یه دنیای دیگه ست! 


8. امروز از پشت بهمون خنجر زد و یه امتحان 10 نمره ای ازمون گرفت دبیر زیست. اصلا ازش انتظار نداشتم؛ بی ادب! :)) 

فکر کنم هشت و هفتاد و پنج صدم بشم!


9. به خودم گفته بودم بیا یکم عین آدم رفتار کن و حداقل روزهایی که درس میدن بشین بخون همون روز تا در ذهنت ثبت بشه و 70-80 درصد برای یادگیری روزهای بعدیت تاثیر گذار بشه. و فکر می کردم این تصمیم اگه بخواد حتی یه جوگیری هم بیش نباشه، کمِ کمِش تا اواخر مهر دووم میاره ولی هفته ی دوم گذشته و من در این 14 روز، 4 روز هم به زور اینکارو انجام دادم. شرمگینم و دیگه باخودم حرفی ندارم :|

10. باید یه اصطلاحی تو مایه های باقی بقای هولدن برای خودم پیدا کنم. در این پستهای نامسنجمِ شماره گذاری شده خیلی کمبودش احساس میشه!

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۲
فاطمه .ح