وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اینگونه ام» ثبت شده است

گاهی احساس می‌کنم "کار ما نیست شناسایی راز گل‌سرخ" خود حقیقته. حس میکنم که صرفا لازمه در افسون گل‌سرخ شناور باشم.

یه روزایی هست که به واسطه‌ی کتاب، فیلم، انیمه یه تصویری از جهانی که همیشه بنظرم می‌رسه آرمان‌شهر انسانیه رو ببینم و بعد به واسطه‌ی همون چیزی که باهاش آشنا شدم، تصویری که داشتم خراب بشه. جهانی که بجز خوبی و صداقت و عدالت چیزی نداره. البته اینکه خوبی و صداقت و عدالت چه چیزی معنا می‌شن و در چه قالبی اندازه‌گیری می‌‌شن هست که همه‌چیز رو خراب می‌کنه. تو آرمان‌شهر قصه‌ها همیشه آدمایی هستن که در ابعاد اون قالب‌های اندازه‌گیری شده نمی‌گنجن. استعدادهاشون در پرتو این  قالب‌ها نمایان نمی‌شه و برهمین اساس عدالت آرمان‌شهر براشون رنگ می‌بازه. کسایی که دوست دارن کارهای معمولی رو به روش‌های معمولی انجام بدن و هزاران موردی که باعث می‌شه اون آرمان‌شهر یه آرمان‌شهر نباشه...

اما اینجا من، یه آدم معمولی، مثل خیلی از آدمای معمولیِ دیگه هر روز به یه آرمان‌شهر فکر می‌کنم. هر روز به یه چیزی که قراره بیاد و بدی‌ها رو ببره و حالمو خوب کنه. البته چیزی که اغلب اوقات حس می‌کنم اینه که دنبال یه حال‌خوب‌کن ویژه‌ای می‌گردم. یه چیزی که یه اشتباقِ وصف‌ناپذیرِ عجیب الخلقه‌ای رو درونم به راه بندازه و من رو از چیزی که هستم تمیز بده. از طرفی این رو در بقیه هم می‌بینم که دنبال یه حال‌خوب‌کن برای نابود کردن رخوتیِ که در اعماق وجودشون وجود داره می‌گردن. همه‌ی کسایی که مثل من دارن با این تکنولوژی می‌رن جلو، خلاهای کوچک و بزرگ در زندگیشون پیدا می‌کنن، هر روز صبح که بیدار می‌شن ناله می‌کنن که حالا این خلاها رو باید چجوری پر کرد و ...

از طرفی وقتی می‌رم اینستا عکس‌هایی می‌بینم که یه فنجون چای داره. طرف زیرش نوشته "زندگی شاید این است"

میام وبلاگ دو صفحه متن می‎خونم که به "گاهی باید با خودت خلوت کنی" برسم.

دوباره همه واسه آرامش وجودشون تصمیم می‌گیرن که در افسون گل‌سرخ شناور باشن و برای بار هزارم تلاش می‌کنن که راز گل‌سرخ رو شناسایی کنن.

کلا فکر نکنم تا الان در موقعیتی بوده باشم که این دو تا در من به تعادل برسن. لابد باید بگم "شاید زندگی این نامتعادل بودن است"!! نه شایدم نیست. فعلا که زندگی معلوم نیست چیست.





در مورد انیمه:

-دث‌نوت Death Note آخراشم.

-سایکو-پس Psycho-pass فصل اول رو دارم می‌بینم. (2 فصل)

ژانر هردوشون روان‌شناختیه. شما هم ببینید.


سایکو-پس موسیقی‌های جالبی داره. البته من از خواننده‌های ژاپنی و خوندنشون چندان خوشم نمیاد.

  Enigmatic Feeling رو پیشنهاد می‌کنم بشنوید.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۲:۰۰
فاطمه .ح

زندگی سراسر رنج است.

اولین قانون در آیین بودیسم که مرا مجذوب خودش کرد. همیشه تاییدش می‌کردم و به‌ طور پی‌در‌پی هر جایی که مطلبی مربوط به آن میدیدم، ذوق میکردم و با دقت آن را میخواندم. بارها شده در حرفها و نوشته هایم از همین آموزه بهره ببرم.

رنج در خواسته ها و آرزوهای ما ریشه دارد.

همه می گویند که آدمی بی نهایت طلب است اما در واقع این را پس از گذشت زمانی طولانی میفهمند. حتی اگر از پیش هم به آنها بگویید که فلان جور است، باز باید آن بچشند تا متوجه شوند.

مثلا خودم!

امروز به یکی از خواسته هایم رسیدم. گمان میبردم که بعد از رسیدن به این خواسته احتمالا احساس اعتماد به نفسی بسیار و اراده ای محکم پیدا میکنم که راه را برای انجام سایر کارهایم هموار میسازد. اما در واقع اینطور نبود! رسیدن به یکی از خواسته هایم نتوانست حس پیروزی و تمام و کمال بودن و یا حتی اینکه بخش مهمی از مشکلاتم برطرف شده را به من انتقال دهد؛ درست برعکس آنچه می اندیشیدم...

قبلا هم همینطور شده بود. به یکی از سوالهای سلف-کوچینگ علی سخاوتی (اگر فقط یک چیز باشد که بخواهید آن را تغییر بدهید، چیست؟) جواب دادم.

نمیگویم کاملا اما براثر برخی اتفاقات و تلاش خودم تا حد بسیار زیادی –مثلا 65 تا 79 درصد- به آنچه که میخواستم رسیدم. اوایل واقعا آن احساس سرشاری را لمس میکردم اما پس از مدتی تقریبا همه چیز همانطور شد که قبلا بود. همه چیزعادی بود. همه به یک خواسته ی جدیدی منتهی میشد...

هنوز هم همینطور است چیز. احتمالا یک یا ده سال بعد هم همینطور می ماند.

بودا حق داشت. رنج خیلی سختی است.

 آیا واقعا راهی برای رسیدن به نیروانا وجود دارد؟

 یا اینکه

 آیا نیروانا تنها راه رسیدن است؟

هر روز درموردش فکر میکنم. 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۱
فاطمه .ح
دبیر منطق که قرار بود از ما امتحان بگیره، نیومد و همیار معلم‌ درس منطق برگه‌ها رو پخش کرد. خودش سر جایِ معلم نشست و امتحان‌شو می‌داد. اول امتحان همه‌چیز عادی بود ولی کم کم صدای پچ پچ و حرکت دست و دهن نمایان شد. سرم رو به سمت چپ برگردوندم و به سین که در حال تقلب بود نگاهی کردم. با یه لبخند گشاد و پهنی که انگار از سر شرم باز شده بودن نگاهم کرد و ادامه داد. یه چندباری هم در کنار نگاهم، به صورت شفاهی تذکر دادم! و حتی دوبار از همیار معلم خواستم که برگه‌ها رو زودتر بگیره. دست آخر بعد از تحمل خیلی از صحنه‌ها، اولین نفر خودم برگه رو دادم چون می‌دونم وقتی کسی برگه‌شو می‌ده، کم کم احساس جمع شدن برگه‌ها منتقل می‌شه.
گاهی سرم رو به سمت راست برمی‌گردوندم و سین2 که داشت با یکی از اون سمت کلاس درباره‌ی سوال نظر رد و بدل می‌کرد، ازون لبخندها میزد و یه جور مظلومی می‌گفت اینورو نگاه نکن!
انگار وقتی نگاهش میکردم نمی‌تونست به کارش ادامه بده.
زنگ قبلِ همین امتحان، دینی داشتیم. نمی‌دونم چی‌شد که بحث "تعهد داشتن" پیش اومد و دبیرمون گفت اگه هر کسی سر جای خودش تعهد داشته باشه، اتفاقات بهتری می‌افته. گفت یه نمونه‌ی بارزش عدم تعهد داشتن اون افرادی هست که در مقابل ساخت بیمارستانی که بعد از یه زلزله‌ ریخت و خراب شد مسئول بودن. اما از اون‌جایی که بی‌تعهدی کردن، همچین چیزی پیش اومد. هر دکتر و معلم و مهندس و ... باید تعهد داشته باشه. 
سر امتحان منطق ذهن من درگیر این بود که آیا الان نباید "تعهد به دانش‌آموز بودن" داشته باشیم؟ 
و بدون اینکه به به خودم جواب شفافی بدم، پاسخ خودم رو مثبت فرض کردم و به اصطلاح گاهی به بچه‌های متقلب گیر می‌دادم.
اما آخر امتحان که همه برگه‌هاشونو میدادن و نصف کلاس با هم چک کرده بودن یه شُکی بهم وارد شد که هنوز جاش مونده. اون نگاه‌های آخرم بود به یوسفی که برگشته بود جوابا رو به یکی بگه. یهو اعصابش بهم ریخت و گفت: خب باشه فاطمه! منم گفتم: باشه!
درحالیکه به جلو برمی‌گشت یه چیزی گفت که راستشو بخواید دقیق نشنیدم و بین این دو تا عبارت شک دارم: 1) حالا ما اینقدر گناه کبیره کردیم که... 2) حالا انگار ما گناه کبیره کردیم که...
بعدشم تن صداش پایین رفت.
من این خانم یوسفی فوق‌العاده بدم میاد. تقریبا کلِ مجموعه‌ی اخلاقش رو نمی‌پسندم. اگه بخوام تعریفش کنم می‌گم: یه هاله‌ای از ریا در اکثر وجوه اجتماعی

اما این رو گفتم که بگم حرفهای الانم براساس سلیقه و احساسم نسبت به بچه‌ها نیست. فقط چون در اون زنگ و مخصوصا اون لحظه یه شُکی بهم وارد شد، میخوام افکارم رو به رشته‌ی تحریر در بیارم:

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۵
فاطمه .ح

یکی از مشکلات حل نشده‌ی من خوابه. البته خواب شب رو تقریبا حل کردم و اکثر شب‌ها حدودهای یازده می‌خوابم (حالا بعضی شب‌هام که از دست آدم در می‌ره به کنار:)) ) اما مشکل بدتری که سراغم اومده، تمایلی نو و شدید از طرف من برای خواب بعدازظهره. منی که کلا از خواب بعد از ظهر خوشم نمیومد، حالا هرسال که می‌گذره، در دوران مدرسه بیشتر بهش علاقمند می‌شم و امروز برای مثال از ساعت یه ربع به سه خوابیدم تا یه ربع به شش.

من سه می‌رسم خونه و ناهار می‌خورم و بعضی پیام‌های تلگرامم رو چک می‌کنم یا آنکی‌م رو مرور می‌کنم و خیلی وقت‌ها به خودم می‌گم نخوابم بهتره ولی بعد متوجه می‌شم اگه الان نخوابم، هشت می‌خوابم:)) به همین دلیل بهترین تصمیم این می‌شه که بخوابم. دوستام اکثرا چهار درس خوندن رو شروع می‌کنن که اصلا در توان من نیست.

البته فکر نکنید در حد نخوابیدن خیلی به خودم سخت می‌گیرم‌ها! اتفاقا یه کتاب صوتی برای تن‌آرامی دارم که اون رو پخش می‌کنم و کاملا ذهن و بدنم رها می‌شه. هروقت خوابم نمی‌بره با این کتابه می‌خوابم. این کتاب جزو یکی از کتاب‌های صوتی‌ای بود که تو طرح فیدیبو هر 48 ساعت یکبار رایگان می‌کنه. یه کتاب به مدت 48 ساعت رایگان می‌شه و می‌تونید دانلود کنید. البته فقط با فیدیبو قابل پخشه و نمی‌شه برای کسی هم ارسال کرد. این طرح هر روزه ادامه داره. اگه مایل هستید، فیدیبو رو نصب کنید ولی هشدار می‌دم که حجم اکثر کتابا زیاده‌ها! البته این کتابی که میگم (ریلکسیشن/تن‌آرامی) در حدود 30 مگ بود، زیاد نبود به نسبت بقیه.

بگذریم، با این کتابه و درس‌ها و کمبود وقت، شیرینی خواب بعد از ظهر رو تازه دارم این‌روزا که ساعات روزانه‌م برام مهمه کشف می‌کنم!

می‌گم مهمه چون تو متوسطه‌ی اول چندان جساسیتی رو درس خوندن نبود (از طرف من، وگرنه خیلی از دوستان اون موقع هم حساس بودن) و با اینکه فشارها تقریبا برابر هست اما الان سخت‌تر بنظر میاد، نمی‌دونم چرا.

 به واقع از سه سال قبلم پشیمونم. باید عین چی کتاب غیردرسی می‌خوندم! عین چی! باید عین چی خودمو بیشتر پرورش می‌دادم! اما عوضش الان دارم اینکارا رو می‌کنم و گاهی هم نمی‌کنم؛ وقت نمی‌شه و انرژی نمی‌مونه و تنبلی و الی آخر...

اینجا فکر نکنم خواننده متوسطه اولی داشته باشه وگرنه نصیحت هم می‌کردم:))

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۸
فاطمه .ح

ازونجایی که عادت کردم وقتی میام اینجا حال بد خودم رو به اشتراک می‌ذارم، این پست هم در همین رابطه‌ست.

البته از حال بدی‌هایی که براش دلیلی پیدا نکردم. در حقیقت امروز زنگ ادبیات داشتیم گروهی یه بخشی از جزوه‌ی دبیر رو حل می‌کردیم که نقش "را" ها رو داشت. من گفتم این "را"ی مفعولی‌ه اما یکی از هم‌گروهی‌هام روی "را"ی حرف اضافه تاکید داشت. من گفتم خب من اونطور فکر نمی‌کنم. اون گفت ولی معلومه و فلان و بسیار.

بعدش صدای گروه بغلی رو شنیدیم که داشتن به هم می‌گفتن "را"ی حرف اضافه‌ست. بعدش اون به من یک نگاه با لبخندی انداخت که الان نمیتونم بگم لبخندش یه لبخند مهربانانه بود یا خبیثانه. اما به هر صورت باعث شد من گُر بگیرم و قاطی کنم. به دبیر گفتم مگه حتما همه‌ی اعضای گروه باید یه نظر داشته باشن؟

به هر صورت چندجمله‌ای الکی با عصبانیت حرف زدم بعد سکوت کردم و سرم پایین بود. دبیرم به شوخی گفت اینایی که پوستشون سفیده رو راحت می‌شه فهمید کِی عصبانی می‌شن ولی ما سبزه‌ها باید کلی زور بزنیم تا معلوم شه.

منم در همون حین که سرم پایین بود -نمی‌دونم به چه دلیل- اشکم سرازیر شد و تقریبا کل اون زنگ رو همونطوری بودم... .

نمی‌دونم دلیل داد و بی‌دادم چی بود؟ اون تمرین رو من درست جواب دادم اما قطعا ارزش اینکارو نداشت. اصلا دلیل گریه رو هم درک نمی‌کنم. لابد ازین گریه‌هایی هست که دست خود آدم نیست؟

فقط موندم چرا باید تو مدرسه این حس گریه بهم دست می‌داد.

خلاصه‌ اینکه بعد از کلی تلاش و زحمت برای دور کردن خوی خشمگینی و حساسیت بیش از حد که همیشه با من عجین شده بود، این جلسه در حالی که تقریبا یک ماه از مدرسه گذشته، بُعدی مهم از شخصیتم رو برای افرادی که به تازگی در کلاس دارن منو می‌شناسن نمایان شد که تعجب‌برانگیز هم بود.

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۶:۲۶
فاطمه .ح