وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اینگونه ام» ثبت شده است

جدیداً شروع کرده‌ام به تماشای آرشیو یکی‌دو سال گذشتهٔ یک برنامهٔ روانشناسی. از لابه‌لای صحبت‌های روانشناس برنامه در برنامه‌های اخیرشان که حول محور خانواده و روابط متقابل بود، فهمیدم که قبلاً در آغاز برنامه‌شان به بحث خودشناسی پرداخته بودند. بنابراین من که روانشناس و حرف‌هایش را می‌پسندیدم خواستم امتحانی کنم و پنج-شش قسمت از برنامه‌های اولیه‌شان را دانلود کردم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۳
فاطمه .ح

بعدازاینکه با جملهٔ ("فکر نکنم دیگه دانش‌آموزی مثل شما قسمت من بشه") خر ذوق کننده‌ای که دبیر ادبیاتم در تلگرام گفت، کمی خیالِ سرتر بودن از هم‌سن‌وسال‌هایم به سرم زد و ناگهان احساس ناراحتی شدیدی به من دست داد. یک‌جور حس سردرگمیِ بی‌دلیل در خودم احساس کردم. حسی که شاید کمی به حرف پنج‌شنبه‌شب مستر شین که گفت باید قبل از هجده‌سالگی مقصد را بفهمم یا حتی  نامهٔ آخر کتابِ "درخت زیبای من" مربوط باشد. حسی که از ساعت هفت و نیم غروب تا الآن اجازه نداده کارهایم را تمام و کمال انجام دهم. حالا جلوی بیشتر از نصفی از آن‌ها ضربدر خورده، کاملاً بی‌دلیل، اتفاقی و غیرقابل‌توجیه.

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۷
فاطمه .ح

از ساعت 6 که رسماً زمان فکر کردن به پست و آپدیت کردن وبلاگ شروع شد، چیز خاصی به ذهنم نرسید. یک‌ساعتی که هر شنبه و چهارشنبه به آپدیت کردن وبلاگ اختصاص می‌دهم بدون نتیجه دقیقی گذشت و نوبت‌کار با فتوشاپ روزانه‌ای که حدوداً یک ساعت ونیم-دو ساعت است رسید. آن را یک ربع زودتر جمع کردم و بازهم به موضوع نوشته‌ام اندیشیدم. اولش نوشتم وقتی از این عینک‌هایی که مخصوص محافظت کردن از چشم موقع پشت سیستم نشستن است می‌زنم، حس می‌کنم که جلوی فکر کردنم را می‌گیرد. برای همین وقتی یک مشکلی پیش می‌آید، عینک را مثل عینک آفتابی می‌زنم بالا و چند ثانیه عمیق به صفحه نگاه می‌کنم! بعد راه‌حل به ذهنم می‌رسد و وقتی می‌خواهم عینک را بگذارم روی چشم‌هایم، لای موهایم گیر می‌کند و اعصابم خرد می‌شود. اما ازآنجایی‌که این موضوع زیاد کش نمی‌آید، آن را با یک پیشنهاد آهنگ ترکیب کردم و بازهم نتیجه خوبی به دست نیامد. و بالاخره یک ربع گذشت و من نوشته‌هایم را پاک کردم.

حالا یک ربع از زمانی که باید به شام و آزادم اختصاص بدهم می‌گذرد و تنها مشوق من برای نوشتن این پست، حس 'برنامه داشتن'ی است که برای مدتی کوتاه احساسش می‌کنم. این حس که میدانم فردا همین ساعت چه‌کاره‌ام، یا اینکه هفتهٔ بعد همین روز وظایف اصلیِ روزانه‌ام چیست، حالم را بهتر می‌کند. نه اینکه این حس خیلی پررنگ باشد، نه. تقریباً می‌توانم بگویم که تازه در حال جان گرفتن است. هفتهٔ اول -طبق برنامه هفتگی- تقریباً یک یا دو کار را انجام می‌دادم که معمولاً هم -طبق برنامه روزانه- در زمان تعیین‌شده‌اش نبود. هفتهٔ دوم تعداد کارها بیشتر شد اما مشکل بی‌نظمی در ترتیب کارهایم هنوز وجود داشت و حتی تا اوایل این هفته هم ادامه پیدا کرد (هفته‌های برنامه‌های من از جمعه شروع می‌شوند، چون روزی که شروع کردم این برنامه‌ها را بچینم تصمیم گرفتم بی‌خود و بی‌جهت منتظر شنبه نمانم.) اما از پریروز اجبار خودم به پایبند بودن به برنامه‌ها کمی از نتایجش را نشان داد و می‌شود گفت آن نتیجهٔ کوچک و این حس برنامه داشتن کمابیش ادامه دارد و مهم‌ترین کار این روزهای من بعد از مطالعه دروس امتحانی، تنظیم زمان بدن و ذهن خودم با این برنامه‌ها و در حقیقت با "انجام دهنده" بودن است.

 

به قول آقای Steve Chandler :

Do it badly; do it slowly; do it fearfully; do it any way you have to, but do it.

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۲
فاطمه .ح

حقیقتش خیلی وقت‌ها با خودم میگویم کاش وقتی کار خوبی انجام می‌دهم یا از چیز خوبی حرف می‌زنم، بقیه لال شوند. منظورم از لال یعنی کسی که توانایی حرف زدن ندارد، دقیقاً همین!

خیلی وقت‌ها کارِ خوبی که انجام می‌دهم یا اگر برای کسی دلسوزی می‌کنم، کمکی-چیزی، حرف خوبی یا هر چیزی در این مایه‌ها که انجام می‌دهم، یکی دو نفر پیدا می‌شوند که با جوری نگاهم کنند که آخی، چه مهربان/آخی، چه ساده و دلسوز/آخی چه بامحبت/آخی، چه همکلاسی خوبی/ ... و الی‌آخر. 

حالم از تحسین شدن در این مواقع به هم می‌خورد. چهارشنبه هم که از طرف مدرسه کل روز را پارک بودیم و ایران داشت از میله‌ها می‌افتاد و من از بین بقیه‌ای که داشتند نگاه می‌کردند، رفتم سراغش و کمرش را گرفتم که نخورد به میله و او با کمرش خورد به دستم و دستم خورد به میله و بدجور کبود شد و هنوز هم درد می‌کند، هم‌چین حسی داشتم!

انگار یک کسی از بین آن هشت-ده نفر می‌گفت آخی، چه مهربان، چه بامحبت، چه همکلاسی خوبی هستی که از بین همهٔ ما ریلکس‌ها آن کار را کردی، چه ساده و دلسوز...

 

+خوب توضیح ندادم، حق می‌دهم اگر حسم را کامل متوجه نشوید.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۵۲
فاطمه .ح

از حق نگذریم، کتاب‌های تکمیلی سمپاد خیلی جالب و خواندنی‌اند. حتی کتاب ریاضی‌اش هم بخش‌های به اسم گفت‌وگو دارد که در آن مسائل جالبی طرح می‌شود. بخش‌هایی که تنها دلیل من برای باز کردن این کتاب هستند!

سه‌شنبه که همه در کلاس درگیر حل کردن سؤالات تکمیلی بودند، مثل همیشه به تخته سفید نگاه می‌کردم و هیچ نمی‌دیدم. صدای توضیحات را می‌شنیدم و هیچ نمی‌شنیدم. خلاصه کنم، در کلاس بودم و نبودم. برای همین بجای نگاه کردن به صفحه‌هایی که بقیه به آن نگاه می‌کردند، کتاب را ورق زدم تا به صفحات توضیحی جالب یا گفت‌وگویی‌اش برسم. دریکی از صفحات توضیحاتی دربارهٔ حروف ابجد (ابجد هوز حطی کلمن سعفص قرشت ثخذ ضظغ) و عددهایش نوشت.. اینکه هرکدام از حروف نشان دهنده ی یک حرف هستند و با استفاده از آن‌ها می‌توان یک عدد را با یک جمله یا یک عبارت بیان کرد. مثلاً حافظ  تاریخ کشته شدن شاه شیخ ابواسحاق شیرازی را این‌گونه گفته:

بلبل و سرو و سمن و یاسمن و لاله و گل/هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل (بلبل : 64، سرو : 266، سمن : 150، یاسمن : 161، لاله : 66، گل : 50)

مجموع اعداد برابر با 757، تاریخ کشته شدن ابواسحاق است!

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۵
فاطمه .ح