وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

وقتی روزبه‌روز بزرگتر می‌شوی

مشکل بزرگ شدن نیست؛
مشکل فراموش کردنه

آخرین مطالب




۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

جمعه‌ی هفته‌ی پیش به قلعه رودخان رفتیم و خوشبختانه یا شوربختانه از پله‌ها بالا رفتم و داخل قلعه هم عکس‌هایی گرفتم. پس از این اتفاق، به دلیل گرفتگی عضلات پا و درد محسوسی که داشتم، به مدت دو روز از توالت فرنگی برای رفع حاجت استفاده می‌کردم! بالا رفتنِ پنگوئنی از پله‌های مدرسه برای رسیدن به طبقه‌ی سوم، اصلا شروع خوبی برای یکشنبه‌ام نبود. خصوصا که ده دقیقه پس از رسیدن به کلاس، یکی از بچه‌ها گفت که کلاس عوض شده و باید برویم طبقه‌ی پایین. پایین رفتن از پله‌ها به مراتب سخت‌تر بالا آمدن بود:| در هر صورت کاشف به عمل آمدیم که یکی از همکلاسی‌هایمان زانویش آب افتاده و تا خوب شدن حال او همان طبقه‌ی پایین می‌مانیم. برنامه‌ی هفتگی‌مان هم تازه تغییر کرده بود و یکشنبه‌ دو زنگ ادبیات و یک زنگ ریاضی داشتیم.
 نمی‌دانم باید دقیقا کلاس ادبیات را چگونه توصیف کنم... جلسات اول و دوم فکر می‌کردم واقعا که محشر است همچین کلاس دل‌گرم‌کننده و سرخوشانه‌ای داشته باشم. اینکه بدانم در یکی از زنگ‌های مدرسه حالم خیلی خوب می‌شود و نهایت لذت را می‌برم. در حقیقت آن را شبیه مکانی برای فرار کردن از دست درس‌های دوست‌نداشتی‌ام تصور می‌کردم. اما حالا با واقعیتِ شیرینی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنم که همیشه دوست‌دار باور کردنش بودم. اینکه ادبیات و منطق و عربی و این دست درس‌ها حالا درس‌های اصلی‌ام هستند. نیازی نیست که خیال کنم باید تمرکزم روی چیز دیگری باشد و فقط موقع فرار کردن به این‌ها بپردازم. یا اینکه نیازی نیست به یک مقصد بزرگ و پرسروصدایی که همه مرا برایش فرا می‌خوانند به عنوان یک هدف بنگرم و موقع فرار کردن کلاس‌هایی را برای خودم بیابم. احتمالا به بدترین شکل ممکن توضیح دادم که "حالا از مسیر لذت بیشتری می‌برم!"

حتی از عوارض جانبیِ مسیر هم می‌توانم اعلام خرسندی کنم. مثلا مسئولیتی که معاون قدیمی‌ام (معاون متوسطه‌ی اول) در رابطه با نشریه‌ی مدرسه به من داد.
 البته از آن‌جایی که خودتان هم به بی‌برنامگی مدرسه‌ی من آگاه هستید، فقط یک هفته فقط دارم. نه فقط برای نوشتن یک مطلب از این نشریه، بلکه برای تهیه‌ی نسخه‌ی کامل این نشریه تا سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد:| طرح جلد، طرح صفحات، مطالب هر صفحه، ریزه‌کاری‌های کپی‌برداری‌ای که حالم از آن بهم می‌خورد و خلاقیت به میزان لازم تا سه‌شنبه:| حالا که ژرف‌تر نگاه می‌کنم، نمی‌توانم دلیل قبول کردنم را به‌یاد بیاورم. 
به هر صورت... معاون یک نسخه‌ی قدیمی از نشریه‌ی قدیمی مدرسه که آن هم ویژه‌نامه‌ی هفته معلم و روزسمپاد بود را نشانم داد. نمی‌دانم چطور توصیفش کنم ... shit
این سری را یک‌جور بالاخره پیش ‌می‌برم ولی قول می‌دهم که وقتی کار را تحویلش دهم، درباره‌ی ایده‌ی نشریه‌ی ماهانه برای مدرسه با او حرف بزنم. حتی فصلنامه هم قبول است!!! یک کارِ برنامه‌ریزی شده‌ی گروهی، با مطالب واقعی و خبرهای مدرسه‌ای و -تقریبا- هرچیزی که یک "نشریه‌ی داخلی" نیاز دارد. نتیجه‌ را همین‌جا خواهم نوشت.

بعد از همه‌ی این ‌حرف‌ها، احتمالا باید برای سوءبرداشت‌ها اعلام کنم که همه‌چیز به گل‌ و بلبلی‌ای که بنظر می‌رسد نیست. سطح کتاب خواندن تابستانه‌ام حالم را بهم می‌زند. از طرفی شروع به دیدن سریال friends کرده‌ام و اگر مدیریتش نکنم، حتی همان اپیزودهای بیست دقیقه‌ای هم وبال گردنم خواهند شد. یکی از دلایلی که چندین ماه به ندرت فیلم می‌دیدم هم همین تاثیر شگرفِ فیلم و سریال در زندگی‌ِ روزانه است. شب‌ها خواب سریالی که دنبال می‌کنم را می‌بینم و ناخودآگاه در دنیای واقعی و موقع بیداری هم حتی در دنیای آن‌ها پرسه می‌زنم و خودم را به جای شخصیت‌ها می‌بینم. بسیاری از فیلم‌ها مرا اینگونه کردند ولی فقط یک کتاب بود که تا این حد مرا درگیر کرد... و اسمش هم یادم نیست!
۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۱
فاطمه .ح

تقریبا همه‌ی کارهای مدرسه را به صورت دقیقه نودی انجام دادم.

 اولین دلیلش این بود که خیال نمی‌کردم عکس‌دار کردن شناسنامه یک‌هفته-ده‌روزی طول بکشد. تصورم این بود که قرار است یک عکس روی صفحه‌ی اول منگنه کنند و یک مهر و امضا به یکی از صفحات بیفزایند. خب تابحال کسی فرآیند عکس‌دار کردن شناسنامه را به من توضیح نداده بود!! من هم چندان پیگیری نکردم تا این یکی دو روزِ اخیر که همه‌ی کارها را با هم پیگیری کردیم.

دیروز ، بعد از دو سه روز واکسن زدن و بادکردن دستم، به قصد تکمیل فرم سلامت به محلی که خودشان گفتند مراجعه کردیم. حدودا چهل دقیقه‌ای در صف ماندم. آن هم چه صفی! تقریبا اگر یک لحظه حواسم نمی‌بود، کس دیگری داخل می‌رفت و به طور گفتنی اصلا معلوم نبود کی به کی هست! از خانمی که پشت میز نشسته بود و مردم را راهنمایی می‌کرد (شبیه منشی‌ها نبود)، پرسیدم نوبت من بعد از این خانوم - به خانومی با یک پسر و دختر همسن خودم اشاره کردم- هست دیگر؟

گفت خودتان بدانید نوبتتان بعد از کدام یکی‌ست، من حواسم نیست :| 

وات‌ده‌فاک گویان در ذهنم، حرفش را تایید کرده، بی‌خیال وبلاگ خواندن شده و حواسم را جمع کردم. بالاخره بعد از کلی دنگ و فنگ ماجرای آنجا بسته شد و بعد نوبت تعویض شناسنامه رسید که دقیقا بعد از ورود به ثبت احوال متوجه شدم گواهیِ اشتغال به تحصیل را در خانه جا گذاشته‌ام! به‌خاطر این حواس‌پرتیِ من، بیخیال تحویل دادن شناسنامه شدیم و بعد از گرفتنِ فرم مربوطه به خانه بازگشتیم.

امروز صبح هم برای پیگیریِ همان قضیه، به ثبت احوال رفتیم و گفتند که شناسنامه‌تان حدودا یک‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد آماده می‌شود. اولش فکر می‌کردیم که شناسنامه و کارت ملی با هم دیگر تخویل داده می‌شوند تا اینکه مسئول مربوطه پرسید برای کارت ملی هم می‌خواهید اقدام کنید؟!!

هیچی دیگه، ماجرای کارت ملی آسان‌تر از شناسنامه بود و در لحظه برایش اقدام کردیم و شصتمان خبردار شد که یک‌ماهی به طول می‌انجامد!


از سوی دیگر باید امروز برای مدرسه ثبت نام می‌کردیم و برای ثبت‌ نام در مدرسه نیاز به شناسنامه‌ی جدید داریم. اما خب با همان مدارک ناقص به مدرسه رفتیم و معاون مربوطه* هم گفت ایرادی ندارد، هر وقت شناسنامه به دستتان رسید، فتوکپی‌هایش را بیاورید...


و اینگونه بود که من برنامه‌ی کلاس‌های تابستانیِ مدرسه را دریافت کردم (یک‌شنبه،‌دوشنبه و سه‌شنبه؛ درس‌های فارسیِ، عربی، ریاضی و منطق به ارزشِ 220 تومان :)) از هشتم مرداد) و قضایای مدرسه هم تقریبا بسته شد.


*مدرسه‌ی ما هم متوسطه‌ی اول و هم متوسطه‌ی دوم را دارد و مدرسه‌ام تغییری نمی‌کند اما از آنجایی که معاون‌های هر دوره فرق می‌کنند، امسال باید با یک معاون جدید آشنا شده و سروکله بزنم. معاونی که در طول این سه‌سال، از دور، چندان جالب بنظر نمی‌رسیده :)) 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۵
فاطمه .ح

من حدوداً دو-سه هفته‌ای هست که از نرم‌افزار Anki استفاده می‌کنم. عامل آشنایی من با این نرم‌افزار یکی از اعضای گروه زبانی بود که چند ماه پیش در آن عضو شدم. آنکی در حقیقت نرم‌افزاری است که به بهتر به خاطر سپردن چیزها (هر چیزی که بشود در قالب فلش‌کارت‌ها پیاده‌سازی‌اش کرد!) کمک می‌کند. تا جایی که من در جست‌وجوهایم در وب‌سایت‌های فارسی‌زبان فهمیده‌ام، این نرم‌افزار عمدتاً برای یادگیری کلمات زبان انگلیسی و به‌طورکلی تقویت مهارت‌های انگلیسی در ایران شناخته‌شده است. در حقیقت تبلیغات بیشتر روی این مسئله مانور می‌دهند.

آنکی از روش Flashcard space repetition برای انتقال داده‌های در حالِ یادگیریِ شما از حافظه‌ی کوتاه‌مدت به حافظه‌ی بلندمدت استفاده می‌کند؛ روش علمی‌ای که جعبه ی لایتنر بر اساس آن ساخته‌شده.

به‌طورکلی آنکی فضایی را در دسترس شما قرار می‌دهد که بتوانید بر اساس این روش، به‌سادگی و با مرورهای از پیش تعیین‌شده‌ی نرم‌افزار درصد بازیابی اطلاعات را افزایش و یادگیری را عمیق‌تر کنید. این و این  دوتا از مطالبی هستند که تقریباً استفاده از این نرم‌افزار را آموزش داده‌اند. اما به نظر من بهترین منبع سایت خود آنکی و راهنمایی‌هایشان برای ایجاد فلش کارت‌های مختلف است https://apps.ankiweb.net/docs/manual.html#the-basics

فلش کارت‌ها با روش‌های متفاوتی ساخته می‌شوند و من فعلاً از دو نوع جاخالی و پایه استفاده کرده‌ام. 

در کارت‌های جاخالی یا (Close)که معمولاً برای یادگیری لغات در زمینه/context استفاده می‌شود، شما به‌جای کلمه یا عبارت موردنظر، معنی یا توضیح آن را در جمله می‌بینید.

در کارت‌های نوعِ پایه، کارت شما پشت‌ورو دارد. کلمه یا عبارت موردنظر را در بخش رو، و معنی و مفهوم/پاسخ در پشت کارت نوشته می‌شود.

 

فکر کنم این آشنایی کلی مقدمه‌ی خوبی برای حرف زدن درباره‌ی "کارهایی که خودم با آنکی انجام می‌دهم" باشد (اگر هم نبود، پذیرای پرسش‌ها هستم :)) ) 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۹:۳۸
فاطمه .ح

جدیداً شروع کرده‌ام به تماشای آرشیو یکی‌دو سال گذشتهٔ یک برنامهٔ روانشناسی. از لابه‌لای صحبت‌های روانشناس برنامه در برنامه‌های اخیرشان که حول محور خانواده و روابط متقابل بود، فهمیدم که قبلاً در آغاز برنامه‌شان به بحث خودشناسی پرداخته بودند. بنابراین من که روانشناس و حرف‌هایش را می‌پسندیدم خواستم امتحانی کنم و پنج-شش قسمت از برنامه‌های اولیه‌شان را دانلود کردم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۳
فاطمه .ح

حقیقتش خیلی وقت‌ها با خودم میگویم کاش وقتی کار خوبی انجام می‌دهم یا از چیز خوبی حرف می‌زنم، بقیه لال شوند. منظورم از لال یعنی کسی که توانایی حرف زدن ندارد، دقیقاً همین!

خیلی وقت‌ها کارِ خوبی که انجام می‌دهم یا اگر برای کسی دلسوزی می‌کنم، کمکی-چیزی، حرف خوبی یا هر چیزی در این مایه‌ها که انجام می‌دهم، یکی دو نفر پیدا می‌شوند که با جوری نگاهم کنند که آخی، چه مهربان/آخی، چه ساده و دلسوز/آخی چه بامحبت/آخی، چه همکلاسی خوبی/ ... و الی‌آخر. 

حالم از تحسین شدن در این مواقع به هم می‌خورد. چهارشنبه هم که از طرف مدرسه کل روز را پارک بودیم و ایران داشت از میله‌ها می‌افتاد و من از بین بقیه‌ای که داشتند نگاه می‌کردند، رفتم سراغش و کمرش را گرفتم که نخورد به میله و او با کمرش خورد به دستم و دستم خورد به میله و بدجور کبود شد و هنوز هم درد می‌کند، هم‌چین حسی داشتم!

انگار یک کسی از بین آن هشت-ده نفر می‌گفت آخی، چه مهربان، چه بامحبت، چه همکلاسی خوبی هستی که از بین همهٔ ما ریلکس‌ها آن کار را کردی، چه ساده و دلسوز...

 

+خوب توضیح ندادم، حق می‌دهم اگر حسم را کامل متوجه نشوید.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۵۲
فاطمه .ح